معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
همين که بگويم ماه...
بیرانوند فاطمه
چند شعر براي امام هادي(ع)
١
نيستي
اما رودخانهها هنوز از خوابهايت ميگذرند
شعر تشنه است!
و نام ديگر اين چشمهها را
«زيارت جامعه» گذاشتهايم.
حالا که به سامرا ميروي
يک مشت روشنايي بياور
جهان تاريک است.
چيزي نگو!
بگذار باد چشمهاي مدينه را بياورد
به سمتي که سيبها ميخندند.
مادرم ميگويد:
«بايد اين شعر را نذر تو کنم
تا روشنايي از کجاوه بيرون بيايد
و ماه مستجاب شود.»
مادرم به چشمهها ايمان دارد
و رودخانهها که مؤمنتر از هميشه
از خوابهايت ميگذرند.
٢
بايد شعر بنويسم!
با ريگزارهاي سامرا
با چشمهاي مدينه
و سيبهايي که در خوابهاي ماه جا گذاشتهاي
نخلها تنها ماندهاند
بهانهي چشمهاي تو را ميگيرند
نخلها هر روز به مسجد ميروند
ميروند
ميروند...
ميخواهند بدانند آن پرنده که به آسمان پيوست
با آفتاب چه نسبتي داشت؟
٣
از مدينه تا سامرا
از نماز غفيله تا زيارت جامعه
دنبال دريا ميگردم.
مادرم يک سيب و چند فانوس پيدا کرده
از آفتاب برميگردم
به ماه
ميخواهم با دستان اين شعر
شال ببافم
بيندازم به گردن نخلها
که در اين سطر سردشان شده است!
آسمان رفته است نماز بخواند
کاش گنجشکها زود برگردند
تا تو سيبها را برداري
بدهي به ماه
و من نام اين شعر را دريا بگذارم.
٤
همين که بگويم «هادي»
جهان هزار بار از خواب رودها ميگذرد
تا به نسب پروانهاي برسد
که روي شانههاي تو شاعر شد
همين که بگويم: ماه
زمين از جايش بلند ميشود
و همين که بگويم
زمين،
سپيده،
ستاره
همين که بگويم
صريا(١)،
سامرا(٢)
و چرا چشمههاي اطراف تو
ايمان دارند به مقدس بودن اين شعر
گنجشکها به ياد ميآورند
در باران
جهان معصومتر به نظر ميرسد.
١. محل تولد ايشان.
٢. آرامگاه حضرت.