تماشاي فرزانگی و فروزندگی - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢٦ - تحليل هاى فلسفى و دانش هاى طبيعى
ثابت گردد و اگر مشخص شود كه اصلا افلاكى وجود ندارد اين در واقع عيب فلسفه نمىباشد نقص و كاستى از دانش طبيعى است و دگرگونى در آن علم پيدا شده است و به اين معنا مىتوان گفت در فلسفه تحول به وجود نيامده بلكه آنچه براى فلسفه موضوع تلقّى مىگرديد، لاموضوع شده است.
پس اگر منظور از تأثير علوم تجربى بر فلسفه، تأثير در فلسفه بعدالعلم باشد كه با تغيير موضوعاتى كه علوم براى فلسفه مطرح كردهاند، تحليل فلسفى هم تغيير مىكند، پذيرفتنى است ولى اين اثربخشى صرفاً در بخش دوم فلسفه يعنى فلسفه بعدالعلم است نه فلسفه قبلالعلم كه در آن بخش، فلسفه متأثّر از علوم تجربى نيست.
بر اين اساس، برخلاف آنچه ادعا مىشود هميشه مباحث فلسفى مبتنى بر طبيعيات است و چون طبيعيات قديم تغيير كرده بايد كتاب فلسفه جديد نگاشت، بخشهاى اصلى فلسفه هيچ ربطى به علوم تجربى ندارد و اگر تمامى علوم تجربى هم محو گردند كمترين تأثيرى در فلسفه قبلالعلم ندارد.
مطلب ديگر آنكه، علوم تجربى مىتوانند در فلسفه به صورت قضيه موجبه جزئيه تأثير بگذارند و اين جور نيست كه هر تحولى كه در علمى پديد مىآيد در فلسفه اثر بگذارد بلكه آن موضوعاتى كه به عنوان «اصل موضوع» براى فلسفه مطرح بوده، اگر تغيير كند، بحث فلسفىاش دگرگون مىشود. اينكه گاه ادّعا مىشود مجموعه علوم بشرى چون «كثير الاضلاع» است كه با اضافه يا كم شدن و يا تغيير يك ضلع، كل آن