معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
صداي تو
ابراهیم پور زهرا
کمکم از دنياي مجازي فاصله ميگيرم و به دنياي واقعي نزديکتر ميشوم. آرام آرام رنگها جان ميگيرند، طعمها بيدار ميشوند و صداها را مثل پارچههاي رنگارنگ زير سر انگشتانم لمسشدني مييابم. صداي مادرم حرير سبز است و صداي پدرم فاستوني سرمهاي! صداي استادم ململ فيروزهاي است و صداي تو...
نه! بگذار صداي تو برايم بيبافت و بيرنگ بماند؛ حتي در اين دنياي نزديک به واقعي. بگذار سايهات هم در تصورم نگنجد و همان قدر دور و دستنيافتني باشد که بو و مزه، در دنياي مجازي! ميخواهم خالصتر از اين بماني که در احساس سردرگم من تعريف شوي. اين خودخواهي نيست. به من اجازه بده که دنياي مجازي را از دنياي حقيقيام جدا کنم. به من اجازه بده تا احساسم را نسبت به جهان بيرون خالص کنم، صاف شوم تا درست بشناسم... بعد هر وقت که دوست داشتي بيا. با همان صدايي که حتماً رنگ ويژهاي دارد و زير لمس سرانگشتانم به پارچهاي ميماند. با همان نگاهي بيا که زيبا ميبيند، با همان دل مهربان و روح لطيف؛ اما کمي، فقط کمي فرصتم بده، بعد هر وقت که دوست داشتي، بيا.