معراجنامه - ابن سينا - الصفحة ٢٤

آثار مزخرفات بماند و در بند مجسمات بى‌معنى شود وانكه گفت چون درگذشتم جبرئيل گفت كه اگر او را انتظار كردى تا در تو رسيدى دنيا دوست گشتى يعنى احوال دنيا بى‌اصل است و زود زوال و حطام و اشغال دنيا باضافت با معانى چون احوال و نمايش خيال است باضافت با اسرار عقل و هر كه بدو موقوف شود از معقول باز مانده و در غرور هوى اسير هاويه جهل گردد وانكه گفت از كوه‌ها درگذشتم و اين دو كس را باز پس كردم رفتم به بيت المقدس و بدو در رفتم يكى پيش آمد و سه قدح بمن داد يكى خمر يكى شير يكى آب خواستم تا خمر بستانم جبرئيل نكذاشت و اشارت بشير تا بستدم و بخوردم يعنى كه چون از حواسى درگذشتم و حال خيال و وهم بدانستم و در درون خود تامل كردم و بعالم روحانى در شدم سه روح ديدم يكى حيوانى و يكى طبيعى و يكى ناطقه خواستم كه بر اثر حيوانى روم و او را بخمر مانند از آن كرد كه قوتهاى وى فريبنده است و پوسيده و جهل افزاست چون شهوت و غضب و خمر تيزكننده اين دو قوه است و طبيعى را مانند باب از آن كرد كه قوام بدن بدوست و بقاء شخص بتربيت شاگردان اوست كه در بدن كار ميكند و آب نيز سبب حيات حيواناتست و مدد نشو و نماست و ناطقه را بشير مانند از آن كرد كه غذاى مفيد و لطيف و مصلحت افزاست و اينكه گفت خواستم خمر را بستانم نكذاشت تا شير بستدم زيرا