معراجنامه - ابن سينا - الصفحة ٣٤
محض است درخواست تا چون از مطالعه موجودات فارغ شد از راه بصيرت ديده دل او گشاده است كه هر چه بود چنانكه بود بدانست و بديد خواست كه موجود مطلق را و علت اول را و واجب الوجود محض را دريابد و بشناسد و وحدت او چنانكه در او كثرت در نكنجد وانكه گفت آن فرشته دست من گرفت و مرا بر چندين هزار حجاب گذرانيد و برد تا عالمى كه هر چه ديده بودم در اين عالمها آنجا هيچ نديدم چون بحضرت عزتم رسانيد خطاب آمد كه فراتر آى دون منى يعنى آن جناب قدسست ايزدى را و پاك است در جسم و جوهر و عرض كه در اين عالمهاست و از اين اقسام بيرون است لاجرم بمكان و زمان و وضع و كم و كيف و اين و متى و فعل و انفعال و مانند اين محتاج و متعلق نباشد و واجب الوجود نه جسمست و نه جوهر و پاك و منزه است از قبول آن اعراض و بپاكى مفرد است كه در فردانيت او شرك مقدور در نگنجد و در فردانيت واحد است كه در يگانگى او تزايد عدد در نيايد و هم بر اين روى قادر و عالم وجود است پس وجود محض است و آن عالم وحدت صرف است كه بكثرت متغير و متكبر شود وانكه گفت در آن حضرت حس و حركت نديدم همه فراغت و سكون و غنا ديدم يعنى كه معرفت مجردى وجود او چنان يافتم كه بحس هيچ جانور در نكنجد كه اجسام بحس ادراككننده و صور و حيل نكاهدارد