معراجنامه - ابن سينا - الصفحة ٣٥

و جواهر بتحفظ عقل تصور كند اما واجب الوجود از اين مراتب بيرون است كه بحس و خيال و حفظ او را در توان يافت و در آن حضرت حركت نباشد كه حركت تغير است در موجودى بانفعال در كميت و كيفيت جسمى از محلى بمحلى بطمع فايده تا بگريختن از مخالفى يا حركت جسمى بى‌انتقال از مكان خويش آن يكى قهرى و آن ديگرى اختيارى و اين جمله كه متحرك باشند بضرورت حاجتمند باشند بمحركى كه حركت بر وى روا نباشد و آن واجب الوجود است كه محرك است همه چيزها را وانكه گفت كه از هيبت خداوند خود را فراموش كردم و همه چيزها را كه ديده بودم و دانسته و چنان كشف و عظمت و لذت قربت حاصل آمد كه گفتم مستم يعنى كه چون علم من راه يافت بمعرفت وحدانيت نيز پرداختم بادراك و بحفظ جزويات و از آن علم چندان لذت بنفس ناطقه رسيد كه جمله قوتهاى حيوانى و طبيعى از كار فرو ايستاد و چندانى استغراق پديد آمد در وحدانيت كه نيز بعالم جواهر و اجسام نظر نماند وانكه گفت چندان اثر قربت يافتم كه لرزه بر من افتاد و خطاب مى‌آمد كه مترس و ساكن باش يعنى چون وحدانيت را دريافتم و بدانستم كه واجب الوجود از اين اقسام بيرون است بترسيدم از دليرى سفر خود كه عظيم دور شده بودم در اثبات وحدانيت مى‌پنداشتم كه زيان دارد مرا گفتند نزديكتر آى يعنى از سر اين بند از خود و از سر بيم و