اصالت روح از نظر قرآن - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٩ - ٣ شخصيت انسان همان روح اوست
مراحل بعدى وجود دارد، هرگز ميان اين مراحل و مرحله اخير موجود نيست، در مراحل پيشين، اثر خلقت جز اين نبود كه رنگى جاى رنگى را مى گرفت و سلول سفيد انسانى، به صورت خون قرمز در مى آمد، و يا خون قرمز، شديدتر و سفت تر شده و صورت گوشت به خود مى گرفت، ولى هرگز هيچ يك از اين مراحل، داراى حيات و شعور و قدرت و توانايى نبود، تنها در اين مرحله از آفرينش است كه قيافه خلقت به كلى دگرگون گرديده و آفرينشِ جداگانه اى پيدا مى كند.
از اين جهت قرآن مجيد در بيان چنين مرحله اى (كه در آيات ديگر از آن به «نفخ روح» به معنى «دميدن روح» تعبير مى كند)، لفظ(أنشأْناهُ خَلقاً آخَرَ) بكار برده است، تا روشن شود كه چنين خلقتى كاملاً بى سابقه بوده است و آفرينش او در اين مرحله غير از آفرينش هاى پيشين است.
اين آيات به روشنى موقعيت روح را نسبت به انسان روشن مى سازد و معلوم مى كند كه واقعيت انسان همان روح است و نظر ارسطو كه انسان را تركيبى از روح و جسم مى داند، با ظواهر اين آيات تطبيق نمى كند.
ممكن است گفته شود: اگر تمام شخصيت و حقيقت انسان همان روح است و انديشه تركيب دور از حقيقت است، پس چرا قرآن در بيان آفرينش او لفظ «مِنْ» كه حاكى از جزئيت است به كار برده و مى فرمايد:
(وَ لَقَدْخَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين).
آيا اين آيه نمى رساند كه گل، بعضى از حقيقت او را تشكيل مى دهد.
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا لفظ «مِنْ» در اين موارد براى تفهيم معنى ابتدا است نه براى تبعيض، يعنى ما آفرينش انسان را از مايه طينى و گلى آغاز كرديم و بس.