گفتار معصومين( ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦١ - ٣٠ بهاى بدن انسان
وَادْخُلِى جَنَّتِى»؛ تو اى روح آرام يافته، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم در آى، و در بهشتم وارد شو». [١]
مرحوم نراقى مىگويد: شيّادى به مغازه يك خواروبار فروش مراجعه كرد و گفت: اين گردوها هزار تايش چند است؟ گفت: مثلًا ده ريال، گفت: صد تا چند است؟ گفت: يك ريال، گفت: يكى چقدر است؟ گفت: ارزشى ندارد، گفت: يك دانه به من بده، گرفت و رفت. دوباره برگشت و گفت: خود شما گفتيد يك دانه ارزش ندارد، يك دانه به من بده؟ او هم داد و رفت و براى بار سوم و چهارم برگشت و تقاضاى يك دانه گردو كرد. صاحب مغازه يقه او را گرفت و گفت: تمام سرمايه مرا مىخواهى از دستم ببرى، به بهانه اين كه يكى يكى ارزش ندارد.
مرحوم نراقى بعد از نقل اين داستان مىگويد: شيطان با عمر انسان همين كار را مىكند. همه عمر خيلى زياد است امّا يك ساعت مهم نيست، به تدريج ساعتها را مىگيرد، امروز و فردا را مىگيرد يك وقت مىبينيم كه تمام عمر را دادهايم.
خوش به حال كسى كه قبل از آنكه عمر خود را از دست بدهند قدرش را بدانند؛ چرا كه زيانكاران واقعى آنها هستند كه عمر را از دست دادهاند.
[١] فجر، آيه ٢٧- ٣٠.