معتكفان كوى دوست - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٠ - ج - آثار اجتماعى
و درباره اين مطلب فكر مىكردم، و منتظر فرار رسيدن موسم حج بودم.
هنگامى كه زمان حج فرا رسيد مقدّمات سفر را مهيّا نموده، و به سمت مدينه حركت كردم. هنگامى كه داخل مدينه شدم از قائم آل محمد ٦ پرس و جو كردم امّا هيچ اثرى از آن حضرت نيافتم، و هيچ خبرى در موردش نشنيدم. دائما در فكر و انديشه در مورد امورات خودم بودم تا اين كه از مدينه نشنيدم. دائما در فكر و انديشه در مورد امورات خودم بودم تا اين كه از مدينه خارج شده، و به سمت مكّه حركت كردم. در مسير راه وارد جحفه شده (و احرام بستم) و يك روز در آنجا ماندم. سپس به سمت غدير خم حركت كردم. در مسجد منطقه غدير نماز بجاى آوردم، و پيشانى را به خاك ساييدم و در دعا و ابتهال كوشيدم، سپس به سمت مكّه حركت كردم و در مكّه معتكف شده و به عبادت و طواف مشغول شدم، تا اين كه يك شب هنگام طواف جوان خوشچهره و خوشبويى كه بر گرد خانه خدا طواف مىكرد و توجّه مرا به خود جلب كرد، در كنارش ايستادم و به طواف ادامه دادم، به گونهاى كه بدنم به بدنش برخورد كرد. پرسيد: اهل كجايى؟ عرض كردم: اهل عراق هستم. فرمودند:
كدام عراق؟ عرض كردم: اهواز. فرمودند: آيا ابن الخضيب را مىشناسى؟ عرض كردم: بله! خدا رحمتش كند كه دعوت حق را لبيك گفت. فرمودند:
خدا رحمتش كند... آيا على بن ابراهيم مهزيار را مىشناسى؟ عرض كردم:
خودم هستم. فرمودند: اى ابو الحسن خداوند تو را حفظ كند.
علامت و نشانهاى كه بين تو و پدرم محمّد الحسن بن على ٧ بود چه شد؟ عرض كردم: همراه من است. سپس آن را از حيب خود خارج كرده به ايشان نشان دادم. هنگامى كه آن را ديد اشك جلوى چشمانش را گرفت، و شروع به گريستن كرد، به گونهاى كه لباسش از اشكش خيش شد. سپس فرمودند: به سوى قافلهات بازگرد، و منتظر باش تا شب شود، سپس از تاريكى شب استفاده كن و در فلان مكان به ملاقات ما بيا.١
در اين جا از تمامى معتكفين عاجزانه درخواست دارم اگر مشرّف به زيارت آن جناب شدند بنده حقير و تمامى كسانى كه احياگر امر اعتكاف هستند را فراموش نكنند و از آن حضرت توفيق زيارتش را با معرفت تمنّا نمايند.
[١] - بحار/ج ٥٢ /ص ٩.