در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٣١ - حديث اول
فرمود: اشكالى ندارد، برخيز و نمازى بخوان. [برخاستم و نمازى خواندم، پس از آن حضرت فرمود]:
يا حمّاد! لاتحسن أنْ تُصَلِّي، ما أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ (منكم) أنْ يأتِي عَلَيه سِتّون سنةً او سبعُونَ سَنَة فَما يقيم صلاة واحدةً بِحدُودِها تامة؟!
، اى حمّاد! نماز را به خوبى به جاى نمىآورى. چقدر براى يكى از شما زشت است كه شصت، يا هفتاد سال از عمرش گذشته باشد، امّا حتّى يك نماز را با تمام حدودش به جاى نياورده باشد؟! من خيلى خجالت كشيدم و عرض كردم: فدايت شوم! پس نماز را به من ياد بدهيد.
ابوعبدالله برخاست و رو به قبله ايستاد. دستهايش را در حالى كه انگشتانش بهم بسته بود، بر رانهايش گذاشت، در اين حال پاهايش را به هم نزديك كرده تا جايى كه بين آنها به اندازه سه انگشت از هم باز شده فاصله بود. او با خشوع و فروتنى تمام انگشتان پاهايش را رو به قبله كرد و مواظب بود كه از قبله منحرف نباشند، سپس گفت: اللّه اكبر. آنگاه سوره حمد و سپس سوره توحيد را با ترتيل قرائت كرد، سپس صبر كرد و نفسى كشيد سپس در حالى كه هنوز ايستاده بود، گفت: الله اكبر. آنگاه به ركوع رفت و كف دستهايش را بر زانوهايش گذاشت. در حال ركوع، زانوهايش را تا آخر صاف كرد به طورى كه پشتش كاملًا مسطّح شد، به گونهاى كه اگر قطره آبى بر پشتش ريخته مىشد، پايين نمىريخت. در حالى كه گردنش را صاف نگه داشته و چشمهايش