مقالات فلسفی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٨ - شاگردان هگل
بلکه فورانی است که در هر مرتبه از فوران، مرتبه قبل معدوم است؛ یعنی جهان از وجهه طبیعی آن از جایی میآید و به جایی میرود و همیشه به صورت حالی است میان گذشته و آینده. ولی چهره دیگری هم دارد که در چهره دیگرش وضع طور دیگری است و در آن وضع بر عالم ثبات و بقا حاکم است و آن همان چهره ماوراء طبیعی آن است.
تمام استدلالهایی که بعداً پیروان هگل (مارکس و مائو) کردهاند بر اساس دیالکتیک هگل بوده که آن دیالکتیک خود مبتنی بر قبول جریان دلیل و نتیجه در طبیعت بود و با قبول آن اساس، دیگر به قول هگل دستگاه دیالکتیک به ماوراء احتیاج نداشته و «خود سامان» خواهد بود. اینک خطاب به پیروان چپ هگل باید گفت که بطلان اساس فوق امری است که هم مورد قبول ما و هم مورد قبول شماست و این همان پوستهای است که شما آن را به دور ریختهاید؛ اما شما معتقدید که تضادها علتاند برای حرکتها و حرکت هم به موجب ضرورت منطقی از تضاد ناشی میشود و این اعتقاد ناشی از قبول پوسته پوسته است (یادآوری میکنیم که حرف هگل این بود که حرکت به طور ضرورت منطقی از تضاد نتیجه میشود، و نمیتوانست توضیح بدهد که حرکت معلول تضادهاست).
علم هم صد در صد ضد حرف هگل را میگوید، علم از علیت سخن میگوید. دستگاه بینیاز از ماوراء طبیعت مارکس، اساسی است مبتنی بر پوسته پوسته دیالکتیک هگل. این است که این نظریه که تضادها میتوانند حرکتها را توجیه کنند و نیازی به علت ماورائی نیست، در فلسفه مغرب زمین (البته در شاخه مادیاش) استنتاجی است بر اساس یک نظریه هگلی که آن خود، پوسته دور انداخته شدهای است. البته نمیخواهیم بگوییم چون آنان این مطلب را قبول ندارند پس ما هم قبول نداریم، بلکه میگوییم وقتی که علت و معلول مطرح شد دیگر هم علم و هم فلسفه مسئله تضاد را به شکل هگلی (جریان ضرورت منطقی در طبیعت) نمیتواند قبول داشته باشد.
مسئله ناسازگاریها آنطور که گفتیم معنایش این بود که در جهان میان اجزاء جهان ناسازگاری است و این ناسازگاریها شرط ترکیبها و تکاملها هستند. اشیاء متخالف جهان ابتدا که به هم میرسند با هم سر جنگ دارند، بعد آشتی کرده و ترکیب شده و فرزندی به نام «مرکب» را به وجود میآورند. دو عنصر وقتی به هم میرسند،