آزادی معنوی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٣ - درگیری با موانع
مادرش شهید شد.
دو سه نفر هم از اصحاب هستند: یکی عبداللَّه بن عمیر کلبی و دیگر آن جوانی که شناخته نشده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. ایندو هم در مقابل چشم مادرشان شهید شدند که در جلسه پیش دربارهشان صحبت کردیم.
دیگر، یکی از جوانان اهل بیت است که بعد از اباعبداللَّه به شهادت رسید. این طفل که ده سال داشت در خیمه بود. وقتی دید اوضاع دگرگون شد، از خیمه بیرون دوید. اینجا درباره او نوشتهاند: «خَرَجَ مَذْعوراً» حالت بهتزدهای داشت، مثل بهتزدهها نگاه میکرد و متحیر بود که چه شده است. ناقل نقل میکند که فراموش نمیکنم در دو گوش این طفل گوشواره بود و مادرش نیز ایستاده بود که یک نفر آمد و سر او را برید.
یکی دیگر که خیلی برای اباعبداللَّه جانسوز و عجیب است اینکه اباعبداللَّه دستور داده بودند که اهل بیت از خیمهها بیرون نیایند و این دستور اطاعت میشد.
فرزندی دارد امام حسن مجتبی به نام عبداللَّه بن الحسن که مادر او هم در کربلا حاضر بود. ده ساله بود و در دامن اباعبداللَّه بزرگ شده بود [١] به طوری که ایشان برای او، هم عمو بودند و هم پدر و به او خیلی علاقهمند بودند. این طفل در آخرین لحظات عمر اباعبداللَّه- که در گودال قتلگاه افتاده و توانایی حرکت نداشتند- یکمرتبه از خیمه بیرون آمد. زینب دوید و او را گرفت ولی او قوی بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت:وَ اللَّهِ لا افارِقُ عَمّی به خدا از عمویم جدا نمیشوم.
دوید و خود را در آغوش اباعبداللَّه انداخت. سبحان اللَّه! حسین چه صبر و چه قلبی دارد! اباعبداللَّه این طفل را در آغوش گرفت. در همان حال مردی آمد برای اینکه به اباعبداللَّه شمشیری بزند. این طفل گفت:یابْنَ اللَّخْناء تو میخواهی عموی مرا بزنی؟! تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد یا عمّاه او بلند شد. حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر کن، عن قریب به جد پدرت ملحق خواهی شد.
[١] وقتی این طفل متولد شد پدر نداشت. او در رحم مادر یا شیرخواره بود که پدرش شهید شد.
به هرحال پدر خود را ندیده بود.