آزادی معنوی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٤ - برتری علمای سفر کرده
است. گلستان و بوستان همه بعد از دوران پختگی اوست. به همین دلیل سعدی یک مرد نسبتاً کامل و پختهای است. در بوستان میگوید:
در اقصای عالم بگشتم بسی | بسر بردم ایام با هر کسی | |
ز هر گوشهای توشهای یافتم | ز هر خرمنی خوشهای یافتم | |
در داستانهای گلستان و بوستان جملاتی از این قبیل میگوید که در جامع بعلبک بودم چنین شد، در کاشغر بودم چنان شد (بعلبک کجا و کاشغر کجا!)، در کاشغر با کودکی مصادف شدم که نحو میخواند، به او گفتم:
طبع تو را تا هوس نحو شد | طاقت و صبر از دل ما محو شد | |
یا گاهی میگوید در هندوستان در سومنات بودم، چنین شد، چه دیدم و چنان شد؛ در سفر حجاز که میرفتم کسی همراه ما بود که چنان کرد. همه اینها را منعکس کرده است. شک نیست که روح شاعر با اینها کمال مییابد.
این است که شما در شعر سعدی یک نوع همه جانبگی میبینید، ولی در شعر حافظ چنین چیزی نیست. در اشعار مولوی نیز نوعی همه جانبگی میتوان دید چون مولوی هم بسیار سفر کرده است، با ملتهای مختلف بسر برده و لذا با زبانهای مختلف آشناست و لغات مختلف به کار برده است، با فرهنگهای مختلف آشنا بوده.
ولی حافظ (با همه ارادتی که ما به او داریم و واقعاً مرد عارف فوق العادهای بوده است و در غزلهای عرفانی، سعدی به گرد او هم نمیرسد و در این زمینه بسیار عمیق است) یک بُعدی است، یک بعد بیشتر ندارد. او از شیراز نمیتوانسته دل بکند. میگوید:
اگرچه اصفهان آب حیات است | ولی شیراز ما از اصفهان به | |
یا میگوید:
خوشا شیراز و وضع بیمثالش | خداوندا نگهدار از زوالش | |
او آب مصلّی و گلگشت مصلّی و همان جایی را که بود چسبید و ماند. میگویند یک بار سفر کرد و تا یزد آمد ولی آنچنان ناراحت شد که مرتب آرزو میکرد که به شیراز برگردد:
ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم | راحت جان طلبم و زپی جانان بروم | |