معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - خواب در شبستان - فیروزیان محمدرضا
خواب در شبستان
فیروزیان محمدرضا
نزديک عيد نوروز که ميشود خاطرات شبهاي قبل از عيد نوروز دوران کودکيام در ذهنم تداعي ميشود؛ خانهتکاني، رنگ کردن اتاقها و درها، بيل زدن باغچهي کوچک حياط، عريان کردن اتاقهاي منزل از هر نوع لوازم و تزيينات و شستن فرشهاي خانه به صورت دستهجمعي در کنار استخري که پايين ده بود. استخري که روي آب قنات ده بسته شده بود براي جمعآوري آب و آبياري درختان و باغها. استخري که پر بود از ماهي با کفي پر از خزههاي سبز که با حرکت آب به رقص درميآمدند. از ابتداي اسفندماه، هر شب همسايهها به صورت دستهجمعي با هم قول و قرار ميگذاشتند تا فرشهاي خانهي خود را بشويند. هوا که تاريک ميشد، وقتي وارد محوطهي استخر ميشدي، ميديدي که در هر قسمتي از استخر خانوادهاي مشغول شستن فرشهايش است. طبق روال همهساله، من و مادرم با خانوادهي داييام براي شستوشوي فرشهاي خودمان و مادربزرگم رفتيم. ساعت حدود ١٢ شب بود که نوبت ما شد. ابتدا فرشهاي خودمان را شستيم و بعد فرشهاي مادربزرگ را. اذان صبح را که ميگفتند، همه با شنيدن صداي اذان دست از کار ميکشيدند. من هم همراه مادرم رفتم براي نماز. مسجد کنار استخر بود. وارد حياط مسجد که ميشدي، يک شبستان قديمي هم کنار مسجد بود که اهالي، نماز صبح را آنجا ميخواندند. شبستان گرم بود. بعد از نماز، چون خيلي خسته بودم، به يکي از ستونهاي شبستان تکيه دادم تا مادرم که نمازش تمام شد مرا صدا بزند و با هم برويم خانه؛ ولي من نفهميدم چهطوري خوابم برد. مادرم بعد گفت هر چه صدايت زدم جواب ندادي به خادم مسجد گفتم نگاه کن ببين پسرم داخل شبستان هست يا نه. وقتي بيدار شدم، ديدم زير کرسي خانهي مادربزرگم هستم. اول تعجب کردم؛ ولي بعد متوجه شدم مادرم مرا بغل کرده آورده خانهي مادربزرگم. خانهي مادربزرگ، کنار استخر بود. حالا هر وقت نزديک عيد ميشود، بهخصوص شبهاي اسفندماه، دلم ميگيرد؛ چون ديگر نه از آن استخر اثري هست و نه از شبستان و نه ديگر مادربزرگم هست و نه شبهاي اسفندماه آنچناني؛ ولي کودکيهايم با تمام خاطرات کوچک و بزرگش، هنوز در ياد و ذهن من بازيگوشي ميکنند.