معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - هر روز، يک عمر است
هر روز، يک عمر است
ميم زندگي
اميد و آرزو، براي زندگي خيلي مهم است. همانطور که براي زندگي مادي و جسماني، آب، مايهي حيات است، براي زندگي معنوي، اميد و آرزو، مايهي حيات است! چون همهي شما به اين موضوع، يعني اهميت اميد و آرزو در زندگي، اعتقاد و باور داريد، صحبت در اينباره را ادامه نميدهم!
گاهي معناي اميد و آرزو، با انتظار، اميدواري و هدف، آميخته يا اشتباه ميشود که اين براي مطلبي که ميخواهم بگويم، تفاوتي ندارد. براي زندگي، هدفهايي داريم و برايشان تلاش ميکنيم و اين بخش اصلي زندگي ما ميشود. همچنين يک آرزوهايي بهعنوان بخش درجهي دوم داريم که براي رسيدن به آنها گاهي برنامهريزي ميکنيم و گاهي فقط خيالپردازي!
يک وقت منتظر يک حادثهي خوبي هستيم و چون احتمال زيادي دارد که اتفاق بيفتد، اميدواريم. خلاصه، همهي اينها خوب است؛ ولي گاهي چنان غرق اينها ميشويم که خيلي از ساعتها، روزها و شبهايمان صرف آنها ميشود و هيچ احتمال نميدهيم که ممکن است فردايي نباشد، سلامتي از دست برود، اتفاقهاي خوبي پيش نيايد و آرزوهايي که امروز نوبت رسيدنشان بود، نرسند و هزار و يک موضوع ديگر!
بهتر نيست اين افکار و اميدها همراهمان باشد، ولي وقتي روز را شروع ميکنيم، به فکر شب نباشيم و امروز را همهي عمرمان بدانيم و دست به کار بزنيم و از همهي روز براي همهي کارهايمان تلاش کنيم. يا وقتي شب شد، آن را هم زندگي بناميم، به فکر روز بعد نباشيم و بهقدر يک زندگي، تلاش کنيم.
اگر ما در روزها و شبها، اقدامي کنيم، زمان تعلّل نميکند. روز و شب سپري ميشوند و ما ميمانيم با کوتاهيها و زندگي نکرده!
البته اوضاع وقتي بدتر ميشود که توجه نکنيم اين زندگي ما را به زندگي بعدي وصل ميکند. اگر هر روز را يک عمر ندانيم و به شبش فکر کنيم و در عمل کردن کوتاهي کنيم، معلوم نيست شب يا روز فردا براي ما باشد، و يا اگر هست، قدرت و توان عمل را داشته باشيم؛ آن وقت، هم اين دنيا و هم آن دنيا را از دست دادهايم! جالب است بدانيد اين حرف و مطلب، حرف امروز نيست. بهانهي نوشتن من، خواندن حديثي بود که ابوذر از پيامبر اسلام(ص) نقل ميکند. خودتان بخوانيد و دقّت کنيد.
شيخ طوسي (م٤٦٠ق) در کتاب «الأمالي» (ص٥٢٥) در مجلس نوزدهم (تقرير حديث که روز جمعه بوده است) حديثي ميآورد که ابياسود دؤلي ميگويد: به رَبَذِه (تبعيدگاه ابوذر غفاري) رفتم و بر ابوذر وارد شدم. او برايم گفت: روزي در اوايل روز، به مسجد پيامبر(ص) وارد شدم. جز پيامبر(ص) و علي(ع) که کنار پيامبر نشسته بود، کسي در مسجد نبود. از خلوتي مسجد استفاده کردم و به پيامبر(ص) عرض کردم: «پدر و مادرم فدايت! به من توصيه و سفارشي کنيد که به خاطر خدا برايم سودمند باشد.» پيامبر(ص) فرمود: «بله، تو اي ابوذر، مورد لطفي! تو از ما اهلبيت هستي! من به تو سفارشهايي ميکنم که اگر آنها را به خاطر بسپاري، جامع راهها و مسيرهاي خير و خوبيهاست.
اي ابوذر! خدا را چنان بندگي کن که گويي او را ميبيني؛ و اگر تو او را نميبيني، او تو را ميبيند... اول بندگي، شناخت اوست... سپس ايمان به من و اينکه خداوند مرا براي تمام بشر فرستاده است... و بعد حبّ اهلبيتم، کساني که خداوند از آنها ناپاکي را دور کرده است... .
اي ابوذر! دو نعمت است که بسياري از مردم، در آنها زيان ديدهاند ]و از آن استفاده نميکنند[: تندرستي و فراغت... پنجچيز را قبل از پنج چيز ديگر قدر بدان: جواني را قبل از پيري، تندرستي را قبل از بيماري، ثروتمندي را پيش از ناداري، فراغت را قبل از سرگرم کاري شدن، زندگي را قبل از مرگ.
اي ابوذر! مواظب باش از تعلّلورزي و فردا فردا کردن (تسويف) به خاطر آرزويت؛ چرا که تو براي امروزت هستي نه فردا. اگر فردا براي تو بود، در آن هم، همانطور باش که امروز هستي؛ و اگر فردا براي تو نبود، براي کوتاهي امروزت، پشيمان و نادم نشوي... چه فرداهايي که منتظرش به آن نميرسد....
اي ابوذر! وقتي روز را شروع ميکني، با خودت دربارهي شب سخن نگو، و وقتي به شب ميرسي با خودت از روزش نگو. از سلامتيات بهره ببر قبل از بيماري و از زندگي قبل از مرگت؛ چون نميداني فردا نامت چيست ]زنده يا مرده[... .»