معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٨ - چرخنامه - عابدینی عدالت
چرخنامه
عابدینی عدالت
قسمت پنجم
گِنو به گَهکُم
امروز مرگ به سراغم آمد و از دور سلامي کرد و رفت. شايد ميخواست سال نو را تبريک بگويد!
***
صبح زود با صداي آواز پرندگان از خواب برميخيزم. آفتاب شعاع نور خود را بر پهنهي زمين گسترده است، خواب آرام و راحتي داشتم؛ بهترين خواب را در اين چند روز سفر.
چشمانم را باز ميکنم. برميخيزم. خود را در ميان مزرعهي گوجهفرنگي مييابم.
دستانم را ميگشايم به وسعت تمام طبيعت در ديدرس. ميخواهم همهي آن را در آغوش بگيرم. نفس عميقي ميکشم. اکسيژن پاک را با تمام وجود استنشاق ميکنم.
پس از جمعآوري چادر، کيسه خواب و بقيهي وسايل، حرکت را شروع ميکنم.
هوا نسبت به روز گذشته گرمتر است. پس از مسافتي به تنگهي زاغ ميرسم. به تدريج ارتفاع زياد ميکنم. صداي نفسزدنهايم را به وضوح ميشنوم. گرماي بدنم بالا ميرود. مقداري از آب قمقمه را به سرم ميريزم؛ گويي آبي را بر رادياتوري داغ ريخته باشم!
سربالايي تمام ميشود. از اينجا به بعد ديگر شيب جاده رو به پايين است. خوشحالم. اما شادياي که زياد طول نميکشد.
هر چه به سمت پايين ميروم، آرام آرام بر سرعت دوچرخه افزوده ميشود. با بالا رفتن سرعت، صداي باد در گوشم ميپيچد. تابلويي در کنار جاده ميبينم که نوشته: «به تونل شهسواري نزديک ميشويد.»
معمولاً قبل از ورود به تونلهايي که طولاني هستند يا روشنايي ندارند، تابلوي اخطاري ميزنند که «چراغها را روشن کنيد.» حواسم به کنار جاده است که ببينم تابلويي هست يا نه که اگر نياز به روشنايي باشد، چراغقوهي دوچرخه را نصب کنم؛ اما هيچ خبري نيست. با همان سرعت بالا وارد تونل ميشوم.
تونل روشن است. غافل از آنکه نور چراغ ماشيني که پشت سرم است، تونل را روشن نشان ميدهد! با عبور ماشين، تونل تاريک تاريک ميشود؛ سياهي مطلق. هيچ چيزي را نميبينم. مثل اينکه در تاريکي شب، چشمانم را با دستمال سياهي بسته باشند. هواي تونل گرفته و خفه است. به زحمت نفس ميکشم. تپش قلبم بالا رفته. ترسي مبهم سرتاسر وجودم را فرا گرفته است؛ ترسي که به اين راحتيها نميتوانست در من رخنه کند. با دو دستم تلاش ميکنم که ترمز بگيرم و از سرعت بالاي دوچرخه بکاهم. اما نميدانم اصلاً به کدام سمت ميروم؟ مسير مستقيم است يا کج؟ هر لحظه امکان برخورد با قسمتي از تونل هست. به دنبال کورسوي نوري هستم. بالأخره، دوچرخه را نگه ميدارم و پياده ميشوم. نميدانم به کدام سمت بروم. تنها اميدم به ماشيني است که از پشت سرم بيايد تا با نور آن مسير را بيابم.
يکي از راه ميرسد. درست در سمت چپ جاده هستم. تا رسيدنش، فرصت دارم تغيير مسير دهم. با تمام سرعت و قدرت، خود و دوچرخه را به سمت راست جاده ميرسانم. ماشين با بوق ممتد و کشيده از کنارم رد ميشود. حق دارد.
باز تاريکي و سياهي! مانند نابينايي در وسط تونل، دستانم را دراز ميکنم تا ديوار تونل را لمس کنم که کجاست؟ بالاخره پيدا ميکنم. دوچرخه را به ديوار تکيه ميدهم و خودم را به دوچرخه ميچسبانم. در خورجين دوچرخه بازار ميکنم. دستم را داخل آن ميکنم تا چراغ قوه را پيدا کنم. شانس آوردم که در دسترس است. به سرعت آن را روي دوچرخه نصب ميکنم و سوار ميشوم. با ترمز گرفتن و آرام آرام مسير را ادامه ميدهم. از تونل خارج ميشوم. بعدها ميفهمم که طول اين تونل ١٣٠٠ متر بوده است!
با خروج از تونل روزنهي اميدي به رويم باز ميشود. در آن لحظه چهقدر ديدن نور آفتاب برايم لذتبخش بود.
نميدانم چرا هيچ روشنايي در آنجا نبود؟ چرا تابلوي خطري را قبل از تونل نزدهاند؟ سؤالهاي بيهودهاي ميکنم. تنها فهميدم که خودم بايد بيشتر احتياط ميکردم.
از منطقهي کوهستاني به سمت پايين ميروم. براي مدتزمان نسبتاً طولانياي رکاب نميزنم. دوچرخه خودش ميرود. حس و حال خوبي ندارم. مسير خشک و در برخي جاها به صورت شورهزار است.
پس از طي مسافتي دو جوان را ميبينم که در کنار جاده، زير سايهي خودرويشان نشستهاند. اشاره ميکنند که به سمت آنها بروم و خستگي درکنم. بعد از اين همه رکابزدن الآن وقت استراحت است.
دو دوست هستند که از سيرجان به سمت بندر آمدهاند؛ اما به علت نقص فني ماشين در اينجا توقف کردهاند. يکي از آنها با برادرش در سيرجان تماس گرفته که با جرثقيل بيايد و آنها را بازگرداند.
اصلاً نگران از اين موضوع نيستند. خندان و خوشحالاند. ميگويند: «کاريه که شده، خدا رو شکر که اتفاقي بدتر نيفتاده.» با آجيلي که همراه دارند، پذيرايي ميکنند. از مسيري که آمدهام ميپرسند. به آنها توضيح ميدهم. يکي از آنها ميگويد: «کار درست رو تو انجام ميدي. دفعهي بعد ما هم بايد با دوچرخه بياييم.» من هم در ادامه ميگويم: «لابد اگر دوچرخهتون هم پنچر شد، ميگيد برادرتون با جرثقيل بياد دنبالتون!» و آنها ميخندند.
در ميان صحبتهايمان، يکي از آنها ميپرسد: «مجردي يا متأهل؟» چيزي نميگويم و فقط به چشمانش خيره ميشوم. لحظهاي به حال خودش ميگذارم تا جواب سؤال را خودش بيابد. به ناگهان هر سه با هم ميخنديم. گويي که به کشف بزرگي دست يافته باشد، در ادامه ميگويد: «آره... آره فهميدم! اصلاً سؤال من اشتباه بود؛ زن داشته باشي و به اين راحتي توي جادهها بگردي؟»
دعوت ميکنند که با آنها به سيرجان بروم. تشکر ميکنم و ميگويم شايد زماني ديگر. خداحافظي ميکنم.
نرسيده به روستاي گهکم (Gahkom)، به يک مجتمع رفاهي بين جادهاي ميرسم.
در آنجا با آقاي «حقوردي» آشنا ميشوم که از حاجيآباد کرمان آمده و صاحب غرفهاي در اين مجتمع است. ترکزبان است و اهل تهران! اما به دليل شغلش چند سال آخر خدمتش بايد در اينجا باشد. وقتي ميفهمد من ترکزبان هستم به ترکي صحبت ميکند. از اشخاصي که اين چنين هويت زبانيشان را حفظ ميکنند، خوشم ميآيد. ولي بسيار بدم ميآيد که شخص سومي باشد و زبان ما را نفهمد و ما همچنان ادامه دهيم.
چايي داغ ميآورد. مگر از خوردنش سير ميشوم. مدت زماني را با او و چند نفر ديگر که در مجتمع کار ميکنند، ميگذرانم.
مجتمع امکانات رفاهي مناسبي دارد. چند سالي است که اين گونه مجتمعها در جادهها زيادتر شده و خدمات مناسبي هم ارائه ميدهند؛ ولي با اين حال هنوز هم اين مجموعهها کافي نيستند و بايد مجموعههاي بيشتري ايجاد شود.
محل مناسبي براي چادرزدن مسافران دارد. همانجا محلي را پيدا ميکنم، چادر ميزنم و ميخوابم.
ارتفاع از سطح دريا: ٦٧٥ متر
مسافت پيموده شده: ١٠٧ کيلومتر