معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٠ - و اما بعد - هاشمی سید سعید
و اما بعد...
هاشمی سید سعید
تعارفات...
چند وقت پيش به شهرستاني سفر کرده بودم. در پايانهي شهر يک تاکسي دربست کرايه کردم تا مرا به منزل اقوام ببرد. وقتي دم در خانهي قوم و خويش پياده شدم، گفتم: «چهقدر تقديم کنم؟»
راننده لبخندي زد و گفت: «قابلي نداره. مهمون ما باش.»
گفتم: «ممنون، بفرماييد که کرايه چهقدر شد تا تقديمتون کنم.»
راننده با مهرباني گفت: «هر چي دوست داري بده.»
دست کردم توي جيبم و يک اسکناس پنجهزار توماني درآوردم و گرفتم طرفش.
راننده يکدفعه قيافهاش عوض شد. خندهاش را خورد و مهربانياش به اخم تبديل شد و گفت: «ميشه هفت تومن!»
اينبار من لبخندي زدم و گفتم: «مگه نگفتي هر چي دوست داري بده؟»
گفت: «من فقط تعارف کردم.»
من هفت تومان به راننده دادم و گفتم: «تعارف نکردي. منظورت اين بود که شايد يارو خجالتي باشد يا پَپِه و چُلمن از آب دربيايد و يکدفعه ده تومن کرايه بدهد.»
***
من هر چه فکر ميکنم که اين فرهنگ تعارف چيست که ما ايرانيها گرفتار آن شدهايم به جايي نميرسم. اين تعارفات الکلي از کدام تاريخ وارد زندگي ما شدهاند؟ آيا پيش از اسلام هم اين چيزها بوده؟ آيا بعد از اسلام آمده؟ آيا در زمان صفويه يا قاجار به فرهنگ ما نفوذ کردهاند؟ کسي نميداند؛ ولي هر چه که باشد من ميدانم اين تعارفات نوعي دروغ هستند و دروغ در دين اسلام به شدت نهي شده است. از آن بدتر، دروغهاي شاخداري مثل نوکرتم و چاکرتم و غلامتم است. يعني چي؟ مگر خدا ما را آزاد نيافريده است؟ چرا بايد خودمان را نوکر و چاکر ديگران جلوه بدهيم، تازه آن هم در صورتي که ميدانيم عمراً تن به اين کار نميدهيم؟
***
يک روز گرم تابستان کنار خيابان ايستاده بودم. منتظر يک تاکسي بودم که زحمت دربستي را بکشد. يک تاکسي خالي جلو پايم نگه داشت. وقتي مقصدم را گفتم، گفت: «يککلوم دو تومن ميبرمت.»
تا خواستم چانه بزنم گفت: «فقط دو تومن. اگه ميري بيا بالا.»
سوار شدم. يعني ديگر چارهاي نداشتم. ماشين آمد و آمد و آمد به سرِ کوچهيمان که رسيد خراب شد. راننده پياده شد و به من هم گفت که پياده شوم و بقيهي راه را خودم بروم.
من پياده شدم و دو تومن گرفتم طرف راننده. راننده گفت: «نه آقا! پول نميگيرم؛ چون تورو به مقصد نرسوندم.»
لبخندي زدم و گفتم: «ولي تا خونهي ما ديگه راهي نمونده. توي همين کوچه است.»
راننده يکهو با تشر گفت: «برو آقا... برو دنبال کارت. قرار ما اين بود که من شما رو تا درِ خونه ببرم، بعد دو تومن بگيرم.»
من که تشر راننده را ديدم، آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «بله... بله... ببخشيد... خداحافظ...» و به طرف خانه راه افتادم.
***
زورمان به ملت ميرسد
چند وقت پيش يکي از امامان محترم جمعه در يکي از خطبههايش ميفرمود براي از بين بردن بيحجابي بايد خون ريخته شود.
اين امامجمعهي محترم مشخص نکرد که خون چه کسي ريخته شود. خون بيحجابها؟ خون بسيجيها؟ خون خودش؟...
اگر منظورش خون بيحجابها باشد، به اين نتيجه ميرسيم که بعضيها هيچوقت نميگويند براي از بين بردن رشا و ارتشا بايد خون ريخته شود... براي قطع دزديهاي ٣٠٠٠ ميلياردي بايد خون ريخته شود... ظاهراً مشکلات و فسادهاي دولتي و کشوري با ريختن خون حل نميشود و بايد با مصلحت و ريشسفيدي حل شود؛ اما بيحجابي حتماً به خونريزي نياز دارد.
يادم ميآيد يکبار هم در سال ١٣٧٦ يا ١٣٧٧ امام جمعهي محترمي حين سخنانش به تعدادي از شهروندان که چند روز پيش از آن اعتراضهاي مختلفي کرده بودند، ميفرمود حتماً بايد مثل زمان شاه توي سرتون بزنند...
اين سخن او فردا در روزنامهها سر و صداي زيادي برپا کرد.
با خودم فکر ميکنم حالا چه ميشود که بعضي از اشتباههاي شهروندان را که شايد سهوي هم باشد ناديده بگيريم. اشتباههايي مثل همين بيحجابي و بدحجابي يا تيپهاي خَفَني که پسرهاي جوان ميزنند. عوضش به جاي اينکه خون اين جوانها را بريزيم، که فردا در انتخابات، راهپيماييها، جنگ و دفاع مقدس شرکت خواهند کرد، خون صاحبان پروندههاي گردنکلفت دوازدههزار صفحهاي را بريزيم. خون مديرعامل فراري بانک ملي را بريزيم که ميگويند پول را خورد و فرار کرد يا نخورد و به خورد ديگران داد و در رفت.
صحبتهاي امام خميني(ره) را از ابتداي مبارزات تا آخر عمرش مرور کنيد، ببينيد کجاي صحبتهايش به ملت توپيده و آنها را تهديد به خونريزي کرده؟ هر جا که نام ملت را آورده مشفقانه و پدرانه يا حتي متواضعانه صحبت کرده و احترام گذاشته و هر جا ابرقدرتها و مسئولين کشور را مخاطب قرار داده با تحکم حرف زده. به خاطر همين است تا الآن هم چهرهي کاريزمايش حفظ شده است.