معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣١ - پارک پلاس - فریبرز سهیلا
پارک پلاس
فریبرز سهیلا
همدم آهني... دروغ ارتباطي!
دانشجوي کارشناسي مهندسي کامپيوتر، گرايش نرمافزار
بعضي عصرهاي سرد و ابري انگار آفريده شدهاند براي قدم زدن. يکي از اين عصرهاي هوسبرانگيز قدم زدن، مسير بازگشتم را از خريد کتاب به سوي پارک، کج ميکند، راه دورتر ميشود، اما ميارزد به اين هوا!
اين قدم زدن و لذت بردن از اين هوا، ديدن آدمهايي را هم به همراه دارد که هر کدام با هدف و روحيهاي خاص به پارک آمدهاند. در بين اين آدمها، گروهي توجهام را جلب ميکنند. جمعي از دخترانکه سن و سالشان نشان ميدهد سالهاي پرشور و شر دبيرستان را طي ميکنند، دور هم جمعاند و شاد و البته در دست هر کدام يک گوشي تلفن همراه. از روي کنجکاوي و البته سر و صداي زيادشان، حرفهايشان را کم و بيش ميشنوم. عمدهي حرفهايشان آخرين تم موبايل، کليپ، آهنگ و... است و بلوتوث کردن آنها براي هم!
نگاهي از جمعشان با نگاهم گره ميخورد، لبخندي ميزند. ميپرسم: «دوره داريد؟» ميگويد: «هي، تقريباً.» اسمش«آيدا» است. ١٧ سال دارد. ميگويد: «آمدهايم خوش باشيم.»
- ولي شما که همهاش بلوتوثبازي کرديد؟
با چشمکي جوابم را ميدهد که خوب اين هم يک جور خوشي است ديگر!
ساناز ١٨ ساله هم مثل آيدا بلوتوثبازي را يک نوع تفريح ميداند و معتقد است بيشتر همسن و سالانش عشق بلوتوث دارند و موبايل عامل مهم تفريحشان است. با ديدن کليپها ميخندند، گاهي هم از بين پيامهايشان براي هم جک تعريف ميکنند و گاه در مورد چيزي مثل تم موبايل به اشتراک نظر ميرسند. خلاصه با يک تير چند نشان.
برايشان آرزوي شادي ميکنم و از جمعشان دور ميشوم. مسير را ادامه ميدهم. خستگي باعث ميشود چشمانم نيمکتي را براي اندکي استراحت جستوجو کند. کمي آن سوتر، نيمکتي دنج را مييابم با دختري تنها که سرش با گوشي همراه گرم است. کنارش مينشينم، سرش را از گوشي ميگيرد. نگاه متعجبم به او و گوشياش را اين گونه جواب ميدهد: «خدا نکند قطع شود؛ اگر يک روز موبايل قطع شود ديوانه ميشوم. به هيچ چيز مثل موبايل وابسته نيستم.»
اسمش مريم است ٢٢ ساله و متأهل! ميگويد موقع بيرون آمدن از خانه، اولين و بيشترين چيزي که چک ميکند جا نگذارد، موبايلش است؛ حتي بيشتر از کليدهاي درب منزل!
سرگرم حرف زدن که شديم دوستش هم رسيد؛ با استکان چاي داغ تعارفم ميکند. اسمش سحر است، دانشجو و همسن و سال مريم؛ اما مجرد و ساکن خوابگاه. وارد بحثمان که ميشود ميگويد: «خوابگاه که باشي تنها و دور از خانواده، سال اولت هم که باشد، هيچ تفريحي نداري.» آيپدش را نشان ميدهد و ميگويد: «اين يک قطعهي آهني ميشود همدمت، بيشتر از چند نفر سرگرمت ميکند: بازي، آهنگ، اينترنت و...»
مريم در ادامهي حرفهاي او ميگويد: «من هم همهي کارهايم با گوشي است: فيسبوک، چک کردن ايميل، گشت اينترنت و...» با کمي شيطنت ميگويد: «حتي با اين گوشي کارها سريعتر انجام ميشود. راحت، به دور از ترافيک، بدون بيرون رفتن و خرج ديد و بازديد. عيد را تبريک ميگويي فقط با چند خط و يک دکمهي ارسال و البته خرج کمتر شانزده تومني! عصر ارتباطات است ديگر...»
عقربههاي ساعتم هشدار ميدهند که وقت رفتن است. با مريم و سحر خداحافظي ميکنم. توي راه به جملهي آخر مريم فکر ميکنم: «عصر ارتباطات است».
با خودم ميگويم اين عصر، واقعاً عصر ارتباطات است. عصري که ديد و بازديدهايمان، دور هم بودن و خوش بودن توي حياط خانهي مادربزرگ و چاي لبسوز و لبريزش، جايش را چند خط و يک دکمه ميگيرد؛ شوق عيديهاي تانخورده، ميشود شمارش پيامهاي دريافتي تبريک عيد؛ ياد هم بودن را يک Miscall روي صفحهي گوشيمان نشان ميدهد. عصري که جمعهاي خوش و شاد دوستانهيمان و بازسازي خاطرههاي خوش با هم بودن را تکنولوژياي به نام بلوتوث ميگيرد که حتي اسباب شاديمان را از يک قطعهي آهني بگيريم نه از دل زمان، حتي جک و شوخيمان را!
عصري که فال را از ديوان خواجهي شيراز به فشار يک دکمه ميکشاند، عصري که صبح تا شب را پشت يک صفحهي اينترنتي ميگذرانيم و با دوستان مجازي ارتباطمان را حفظ ميکنيم و از آدمهاي واقعي زندگيمان غافل ميشويم.
وقتي يک قطعهي آهني ميشود تمام کس و کارمان، واقعاً عصر ارتباطات است يا يک دروغ ارتباطي؟
صداي اذان، رشتهي افکارم را پاره ميکند. متوجه مسير نشدهام. روبهروي يک مسجدم. ميروم با خدا حرف بزنم، تا به جواب سؤالهايم برسم. چشمم ميخورد به کاغذي روي در ورودي «لطفاً، هنگام ورود، گوشي همراه خود را خاموش کنيد».
يعني حتي موقع همکلام شدن با خدا هم اين همدم آهني بايد باشد که نياز به تذکر است؟ نه، انگار اين عصر، يک دروغ ارتباطي است!