معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٣ - صفحهي پيادهرو - هدایتی ابوذر
صفحهي پيادهرو
هدایتی ابوذر
غريب و تنها، کتاب
عصر يک روز سرد زمستاني است، که اگر دست نبريم در جيبمان، لرز ميافتد به تنمان. براي همين، تا جايي که جا دارد، دست ميبريم در جيبمان، جفت دستمان را هم. بعد هم کلاه را ميکشيم روي گوشهايمان، و شالگردن را هم، ايضاً؛ چرا که بيشتر طاقت بياوريم و بيشتر بتوانيم در اين پيادهرو، که از قضا، تنگ است و اتفاقاً، باريک هم هست، بيشتر بمانيم، بيشتر بتوانيم در آن قدم بزنيم، چيزهاي بيشتري ببينيم و از کنار چيزهاي ساده، سرسري رد نشويم که از بالا به ما گفتهاند، يک صفحه به نام پيادهرو هست، که بايد آن را پر کني.
حالا شروع ميکنيم، از اين طرف خيابان، دست چپ، قدمرو ميرويم، تا پروژهي پيادهگرديمان را با هدف ديدن چيزهاي نو و شايد عجيب و البته غريب، شروع کنيم.
خدايي با اين هواي سرد، پيادهروها پر هستند و عابران پياده هم بسيار. اين هم از خاصيت مغازههاي رنگ و وارنگ است، که حتي اگر سنگ ببارد از آسمان، باز هم عدهاي هستند که با هدف و بيهدف، جانشان را بگيرند در اين سرما توي مشتشان و بيايند و قل بخورند در اين پيادهروها، بلکه اموراتشان بگذرد.
چون بايد ذرهبين بيندازيم روي پيادهرو، براي همين هم کندتر از هميشه قدم برميداريم. مغازهها مثل هميشه کرکرههايشان بالاست و جلوي هر مغازه هم، چند تا آدم ايستادهاند و دارند زل ميزنند به جنسها. هر مغازه هم يک جوري با چيدن ويترين، دل عابرها را ميبرد.
براي ارتباط تنگاتنگ با ملت، گاهي جلوي ويترين مغازهاي ميرويم و دوشادوش مردم ميايستيم تا ببينيم و بشنويم که چه ميگويند. چندبار که اين کار را کرديم، فهميدم چه حالي ميدهد خدايي، سر از کار خلق درآوردن. البته چون کار تحقيقاتي ميخواستيم براي صفحهي پيادهروي نشريه انجام بدهيم، مرتکب چنين کاري شديم. لذا در حالت عادي، اصولاً چنين کاري از ما سر نميزند.
به يکي از مغازهها که رسيديم، از اين قسمت حرف خانم و آقايي را شنيديم که جلوي ويترين ايستاده بودند:
خانم: خُب بخر ديگر. اي بابا! پارسال برايم پالتو خريدي. ببين پالتوي پارسالي، قديمي شده. از مد هم افتاده. به خدا رو ندارم...
آقا: بابا گير نده. گفتم نه!
خانم: گير ندهم؟ باشه. خودت گفتيها!
اينجا بود که خانم محترم، صحنه را خالي کرد و همين جا هم بود که آقا دنبال خانم راه افتاد. خلاصه، صحنهي سوزناکي بود، ولي ما اصلاً به اين صحنه کاري نداريم؛ چرا که از قديم گفتهاند، زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند. شک نکنيد که دوتا مغازه بالاتر، آقاي محترم، به خودش ميآيد و عذاب وجدان، چهار ستون بدنش را ميگيرد و ميرود که دست ببرد در جيبهايش و بخرد هر چيزي را که خانم محترم ميخواهد.
ما در حال ادامه دادن به مسير خودمان بوديم که ديديم، پسري دست گرفته به لبهي کت باباي محترمش و هي دارد، اين لبهي کت را ميکشد. جوري که از پشت سر که ما کت را بَرِ باباي پسر ميديديم، کت کاملاً يکوري شده بود و بابا انگار که اصلاً عادت کرده که وقتي با پسرش بيرون ميرود، بايد بچهاش کتش را بگيرد و هي بکشد.
جاي شما خالي، اينجا هم قدري آهسته قدم برداشتيم و قدري هم، کنار اين بابا و پسر، اين پا و آن پا کرديم که ببينيم ماجرا از چه قرار است. اولِ ماجرا، خوشمان آمد از صبر بابا، که جلوي ملت رهگذر، پسگردني به بچهاش نزد و حرف درشت از دهانش درنيامد و نثار اولادش نکرد. بعد ديديم اي بابا، ما چه خوشخياليم. باباجان، هنذفري توي گوشش هست و دارد با کسي، حرف ميزند و اصلاً هم نميداند که کت، تنش هست يا نه، که لبهي کتش دست بچهاش هست يا نه!
ما که به نزديکيهاي بابا رسيديم، بابا به بچهاش چيزهايي گفت که مربوط به خودشان ميشود، ولي اينقدر را بايد بگويم که يک بار، خيلي هم غليظ، به بچهاش گفت: مرض.
بابا پرسيد چه ميخواهي، پسر خودش را لوس کرد، که کفش ورزشي ميخواهم. بابا گفت پارسال برايت خريدم، که پسر نق زد و غر زد- خدايي خوش به حال خودم که چنين دردسرهايي ندارم- و آخرِ ماجرا اينکه، بابا کوتاه آمد و رفت تو مغازه و حالا خريد يا نخريد، به ما هيچ ربطي ندارد، ولي همين که رفت تو مغازه، يعني عقبنشيني در برابر مواضع پسرجان.
بگذريم. ما رفتيم و رفتيم تا رسيديم به ته خيابان. ديديم هنوز سوژه براي پر کردن صفحهي پيادهرو کم داريم که ناچار شديم تو اين هواي سرد، دور برگردان بزنيم و يک سر هم آن دستِ پيادهرو برويم، بلکه پيمانهي اين صفحهي ما هم يک جوري پر شود.
جاي شما خالي، دختر و پسري جوان رؤيت کرديم، که چهقدر هم به هم ميآمدند. تو نگو، گويي در و تخته هستند، که اين همه با هم جورند. پيدا بود که تازه وصلت ميسر شده و ميخواهند بروند که داشته باشند، زندگي مسالمتآميزي را. خانم جلوي موبايلفروشي بود که ميخشان را محکم کوبيدند به زمين. البته ما به چشم نديديم، ولي به ياري خيال، برايمان ثابت شد که خانم با آنکه سن کمي داشت، ولي تجربهي خوبي داشت. چرا؟ لطفاً به ادامهي ماجرا توجه بفرماييد:
خانم: چه موبايل قشنگي!
آقا: خيلي.
خانم: واي خداي من، لمسي هم هست.
آقا: آره.
خانم: خواهرمم موبايل لمسي دارد.
آقا: اوهوم.
خانم: نامزدش برايش خريده.
آقا: (سکوت محض.)
خانم: به نظرت عزيزم، من اگر اين گوشي را دستم بگيرم، به من ميآيد؟
خدايي اين سؤال را تنها يک سياستمدار پير ميتواند به زبان بياورد. ديگر کار به واکنش آقا نداشته باشيد. فقط همين را بدانيد، ما که با فاصله داشتيم اين ديالوگ را ميشنيديم- البته تصوير نداشتيم، چون نميتوانستيم نگاهشان کنيم. آخر خوبيت هم نداشت- ديگر طاقت نياورديم و دوست نداشتيم کم آوردن اين آقاي جوان را ببينيم، از آنها زود دور شديم.
تا اينکه رسيديم به دخترکي خردسال، که کجا ايستاده بود؟ جلوي اسباببازي فروشي. آنقدر اين کودک نازنين، فرهنگي بود که آن همه اسباببازي را رها کرده بود و با ادب کامل، به کتابهاي کودک نگاه ميکرد. ما هم آنقدر آنجا ايستاديم که اولياي اين فرزندِ دلبند پيدا شوند، که مادرش سر رسيد و با لحن تند، سراغ کودکش را گرفت که اين دختر از مامانش خواست برايش کتاب بخرد، که مادر چه بگويد، خوب است؟ فقط تصور کنيد:
مادر: برو کتابهاي مدرسهات را بخوان، اين کتاب پيشکشت.
دختر: مامان، کتابهاي مدرسهام را که ميخوانم.
مادر: من پول ندارم به اين آت و آشغالها بدهم.
تا اين حرف مادر را شنيديم، ما را ميگوييد، چنان گُر گرفتيم که يادمان رفت، فصل، فصل زمستان است. اصولاً جسارت به کتاب، ما را کفري ميکند. در همين حين بود که نگاه کرديم ديديم دست اين مادر، يک پلاستيک، پر از چيپس و پفکهاي خانوادگي است.
اينجا بود که طاقت نياورديم و ديگر به اين ديالوگ ضدفرهنگي، گوش نداديم و از همان جا که بوديم، خودمان را به لب خيابان رسانديم و دست جلوي اولين تاکسي گرفتيم و خودمان را از اين پيادهرو، دور کرديم و خودمان را به خانهيمان رسانديم و دلمان را گرفتيم تو مشتمان، که پر از ياد و خاطرهي کتاب است. در همين حين هم بود که دلمان شکست از اينکه در اين شهر، تنها کودک خردسالي ديديم که دل بسته بود به کتاب، که ارزانتر از چند تا پفک و چيپس است و تنها او بود که به خواستهاش نرسيد.