معراجنامه - ابن سينا - الصفحة ٢٧
ممهد است پس هم چنانكه در اين حواس ظاهرى دو شريفترند كه بر باقى سالارند چون سمع و بصر از حواس باطن نيز دو شريفترند چون فكر و حافظه و خيال بمنزلت ذوق و وهم بمثابت لمس است و وهم هميشه كار كن است و خيال بهر وقتى و قوت لمس مختص نيست بعضوى معين و اما ديگر قوتها مختصند باعضاى معين پس آدمى آنكه تمام بود كه اين شبح بر جاى باشد و كار كن بىخلل و از آفت دور كه اگر در يكى خللى يا آفتى ظاهر شود و او بر همه محيط كه اگر غافل باشد و حافظ آن قوتها نكردد از معانى باز ماند ضبط نتواند كردن و بوقت حاجت ضايع ماند آنكه از شرف تميز محروم ماند چون مردم اين جمله بداند و قوتهاى باطن را بر او گرد گردد بمقصود محض رسد و اگر اين نباشد از آن باز ماند همچنانكه كسى خواهد كه بر بامى رود نخست نردبانى بايد كه كه يك يك پايه بر مىشود تا بسطح بام ميرسد اينجائى كه نيز اين قوتها نطقى چون نردبان پايهاست چون كسى يك يك پايه بر ميشود بمقصود رسد و اينكه گفت چون فارغ شدم روى ببالا نهادم نردبانى يافتم يك پايه از زر و يك پايه از سيم يعنى يكى از حواس ظاهر و يكى از حواس باطن و مقصود از سيم و زر شرف يكى است بر ديگرى بمرتبه وانكه گفت چون رسيدم باسمان اوّل در باز كردند در شدم اسماعيل را ديدم بر كرسى نشسته و جماعتى در پيش او روى و ديده بر خاك نهاده سلام كردم و درگذشتم بدين