معراجنامه - ابن سينا - الصفحة ٣٦

خوف فراتر اى كه عالم وحدانيت بايد كه هميشه مستغرق لذت روحانى باشد كه هرگز بانفعال جسمانى و بانفعالات حيوانى باز نيفتد و بيم و اميد از احوال حيوانيست وانكه گفت چون فراتر شدم سلام خداوند بمن رسيد باوازى كه هرگز مثل آن نشنيده بودم يعنى كشف شد بر من حقيقت كلام واجب الوجود كه سخن او چون سخن خلايق نيست بحرف و صوت كه سخن او اثبات علمست مجرد محض در روح وانكه گفت خواهد بر طريق جملگى نه بر طريق تفصيل وانكه گفت خطاب آمد كه ثناى بكو گفتم نتوانم كه تو خود چنانى كه گفته يعنى كه چون ادراك افتاد جمال وحدانيت را و دريافت حقيقت كلام واجب الوجود را بدانستم كه سخن نيست و سخن او بحرف و صوت نيست لذتى بمن پيوست كه بيش از آن نيافته بودم دانستم كه واجب الوجود مستحق همه ثناهاست اما دانستم كه بزبان ثناى وى نتوان گفتن كه تركيب حروف باشد از آنكه در تحت زبان افتد و اين چنين ثنا جز بجزوى و كلى تعلق ندارد و در حق واجب الوجود درست نيايد كه وى نه كلى است و نه جزوى و دانستم كه ثناى او بزبان راست نيايد كه كار حواسى نسبت بعقل راست آيد و عقل دانست كه ممدوح كامل را مداح در خور او بايد كه علم او چند قد ذات ممدوح باشد تا گفت مطابق مقصود آيد و واجب الوجود فرد واحد است مانند ندارد يعنى مدح كسى در خور او نباشد يعنى هم بعلم او حوالت كرد