ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٦٨ - چند مقدمه براى رد اين نظريه
وحدت و تحولش، بخاطر نسبتى كه با يك يك افراد انسان دارد، بقطعاتى تقسيم ميشود، چون وجود اشخاص اجتماع مستند است بوجود اشخاص انسانها.
هم چنان كه مطلق اجتماع بان معنايى كه گذشت، مستند است به مطلق طبيعت انسانى، چون حكم شخص نيز مانند خود شخص، شخصى و فردى است، هم چنان كه حكم مطلق مانند خود او مطلق است، البته مطلق الحكم (نه حكم كلى، چون گفتگوى مادر اطلاق مفهومى نيست اشتباه نكنيد).
و ما هيچ شكى نداريم در اينكه فرد از انسان بخاطر اينكه واحد است، حكمى واحد و قائم به شخص خود دارد، همين كه شخص يك انسان از دنيا رفت، آن حكم هم از بين مىرود، چيزى كه هست حكم واحد او بخاطر تبدلهاى جزئى كه عارض بر موضوعش (فرد انسان) ميشود، تبدل پيدا مىكند.
يكى از احكام انسان طبيعى اين است كه غذا مىخورد، با اراده كار مىكند، احساس دارد، فكر دارد و اين احكام تا او هست باقى است- هر چند كه با تحولاتى كه او بخود مىگيرد، اين نيز متحول ميشود- عين اين كلام در احكام مطلق انسان نيز جارى است، انسانى كه بوجود افرادش موجود است.
و چون اجتماع از احكام طبيعت انسانى و از خواص آن است، مطلق اجتماع هم از احكام نوع مطلق انسانى است، و منظور ما از مطلق اجتماع، اجتماعى است كه از بدو پيدايش انسانى پيدا شده و هم چنان تا عهد ما برقرار مانده، اين اجتماع تا بقاى نوع باقى است، و همان احكام اجتماع كه خود انسان پديدش آورد و خود اجتماع اقتضايش را داشت، ما دام كه اجتماع باقى است، آن احكام نيز باقى است، هر چند كه بخاطر تبدلهاى جزئى تبدل يابد، ولى اصلش مانند نوعش باقى است.
اينجاست كه ميتوانيم بگوئيم: يك عده احكام اجتماعى همواره باقى است و تبدل نمىيابد، مانند وجود مطلق حسن و قبح، هم چنان كه خود اجتماع مطلق نيز اينطور است، باين معنا كه هرگز اجتماع غير اجتماع نميشود و انفراد نمىگردد، هر چند كه اجتماعى خاص مبدل به اجتماع خاص ديگر ميشود، حسن مطلق و حسن خاص نيز عينا مانند اجتماع مطلق و اجتماع خاص است.
مقدمه چهارم اينكه ما مىبينيم يك فرد انسان در هستى و بقائش محتاج به اين است كه كمالاتى و منافعى را دارا باشد و بر خود واجب ميداند آن منافع را بسوى خود جلب نموده، ضميمه نفس خود كند.