ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٥٤ - رد ادله ماديين منكر تجرد روح
مثل اينكه آقايان از شهود نفسانى خود غفلت كرده و رشته سخن را از آنجا به جاى ديگر بردهاند، به واردات فكرى و مشهودات حسى بردهاند، كه پشت سر هم به دماغ وارد ميشود و به بحث از آثار اين توالى و توارد پرداختهاند.
من نمىفهمم چه ربطى ميان آنچه ما اثبات مىكنيم و آنچه آنان نفى مىكنند هست؟ اگر امورى پشت سر هم و بسيار زياد كه واقعا هم زياد و متعدد است، فرض بشود اين امور بسيار زياد چگونه ميتواند يك واحد را تشكيل دهد بنام (من و يا تو)؟ علاوه اين امور بسيار زياد كه عبارت است از ادراكات وارده در مركز اعصاب، همه امور مادى هستند و ديگر ما وراى خود، غير از خود چيزى نيستند، و اگر آن امر (من) كه هميشه جلو شعور ما حاضر و مشهود است و يكى هم هست، عين اين ادراكات بسيار باشد، پس چرا ما آن را بسيار نمىبينيم و چرا تنها آن امر واحد (من) را مىبينيم و غير آن را نمىبينيم؟ اين وحدت كه در آن امر براى ما مشهود و غير قابل انكار است از كجا آمد؟.
و اما پاسخى كه آقايان از اين پرسش داده و گفتند: وحدت، وحدت اجتماعى است، كلامى است كه به شوخى بيشتر شباهت دارد تا به جدى براى اينكه واحد اجتماعى وحدتش واقعى و حقيقى نيست، بلكه آنچه حقيقت و واقعيت دارد، كثرت آن است، و اما وحدتش يا وحدتى است حسى، مانند خانه واحد و خط واحد، و يا وحدتى است خيالى، مانند ملت واحد و امثال آن، نه وحدت واقعى، چون خط از هزاران نقطه و خانه از هزاران خشت و ملت از هزاران فرد تشكيل شده است.
و آنچه ما در بارهاش صحبت مىكنيم، اين است كه ادراكات بسيار كه در واقع هم بسيارند براى صاحب شعور يك شعور واقعى باشند، و در چنين فرض لازمه اينكه ميگويند: اين ادراكات فى نفسه متعدد و بسيارند، به هيچ وجه سر از وحدت در نمىآورد و فرض اينجا است كه در كنار اين شعورها و ادراكات كس ديگرى نيست كه اين ادراكهاى بسيار را يكى ببيند، بلكه به گفته شما خود اين ادراكهاى بسيار است كه خود را يكى مىبيند (بخلاف نظريه ما كه اين اشكالها بدان متوجه نيست، ما در وراى اين ادراكات، نفسى مجرد از ماده قائليم كه سراپاى بدن و سلسله اعصاب و بافتههاى مغزى و حواس ظاهرى و باطنى، همه و همه ابزار و وسائل و وسائط كار او هستند، و او در اين چار ديوارى بدن نيست، بلكه تنها ارتباط و علاقهاى باين بدن دارد).
و اگر بگويند: آن چيزى كه در ساختمان بدنى من (من) را درك مىكند، جزئى از مغز است كه ادراكهاى بسيار را بصورت واحد (من) درك مىكند نه سلسله اعصاب، در جواب مىگوييم: باز اشكال بحال خود باقى است، زيرا فرض اين بود كه اين جزء از مغز عينا خود همان ادراكهاى