دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٩٧٧
| احوص جلد: ٧ شماره مقاله:٢٩٧٧ |
اَحوَص، عبدالله بن محمد بن عاصم انصاري (ح ٣٥- ١٠٥ق/ ٦٥٥ -٧٢٣م)، شاعر
عصر اموي. وي از قبيلة اوس برخاسته، و نسبت انصاري او از همين جاست (ابن
قتيبه، ١/٤٢٤؛ طبري، ٣/٤٢١؛ ابن دريد، ٤٣٧؛ آمدي، ٥٩؛ نيز قس: ابن سلام، چ
يوزف هل، ١٨٦، كه بر خلاف ديگران وي را از قبيلة خزرج به شمار آورده
است). وي ٣ كنيه داشت: ابوعاصم، ابوعثمان و ابو محمد؛ اما عاقبت به لقب
احوص كه به سبب تنگى گوشة چشم بر او اطلاق شده بود، شهرت يافت (ذهبى،
تاريخ...، ٤/٩١؛ صفدي، ١٧/٤٣٦؛ ابن شاكر، فوات...، ٢/٢١٧- ٢١٨). نياي وي
عاصم بن ثابت از اصحاب معروف پيامبر (ص) بود و در جنگ بدر و احد حضور داشت
(ابن سعد، ٢/٤١، ٤٣؛ ابن عبدالبر، ٢/٧٧٩). احوص در ابياتى به عاصم سخت
باليده، و به كشته شدن وي به دست بنى لحيان در يوم الرجيع (٣ق) اشاره
كرده است (ص ٢٠٠). مادر احوص اثيله دختر عمير بن مخشى بود (ابن شاكر،
همان، ٢/٢١٨).
منابع كهن دربارة شخصيت و زندگى احوص به نقل رواياتى اندك بسنده
كردهاند. در سدة ٣ق، زبير بن بكار (ابن نديم، ١٢٤) و على بن محمد بن بسام
(يمانى، ٢/١١٥) اخبار وي را در دو اثر جداگانه گرد آورده بودهاند كه
متأسفانه اينك هر دو اثر از دست رفتهاند. امروزه بيشترين آگاهى ما دربارة
زندگى وي، از رواياتى كه در اغانى گرد آمده، بهدست مىآيد و مسلماً همة
اين روايتها صحت تاريخى ندارند و بيشتر آنها به خصوص افسانههاي عاشقانة وي
را راويان در سدههاي ٢ و ٣ق، شاخ و برگها افزودند، چندانكه برخى از آنها را
خود راويان نخستين نيز ساختگى خواندهاند (مثلاً نك: ابوالفرج، ٩/١٣٣-١٣٤،
٢١/١١١؛ براي كتابشناسى اخبار او، نك: سعد، ١٣-٣٠).
احوص در قباء به دنيا آمد و در همانجا پرورش يافت (اصمعى، ٢٠؛ قس: جمال، ٤٠،
٤٢). در منابع كهن، تاريخ ولادت وي روشن نيست. از معاصران، بلاشر (ص ٧٤٣)
ولادت وي را به تخمين سال ٣٥ق/٦٥٥م، و جمال (همانجا) سال ٤٠ق دانستهاند.
در روزگار احوص مركز خلافت از حجاز به شام منتقل شده بود و انصار در مدينه،
و قريش در مكه به مخالفت با دستگاه خلافت برخاسته بودند. سياست امويان بر
آن قرار گرفته بود كه از يك سو به كمك ثروتهاي كلانى كه از فتوحات به
دست مىآمد، همة امكانات خوش خواري و خوش نوشى را در اين شهرها فراهم سازند
تا ساكنان اين نواحى را به خود جلب كنند و از ديگر سو درصدد بر آمدند تا
شاعران بى بند و بار، اما خوش قريحة اين شهرها را با پاداشهاي گزاف تطميع
كنند تا به مدح امويان و ذم دشمنان آنان بپردازند (ضيف، ٤٦-٥٦؛ آذرنوش،
١٤٢). احوص نيز همچون بسياري از شاعران نتوانست دامن از مديحه سرايى و
سرسپردگى امويان، پاكيزه نگه دارد، اما به سبب بدبينى و سوء ظن خليفگان
اموي نسبت به انصار، هرگز نتوانست پايگاه مناسبى در دربار امويان به دست
آورد؛ خاصه آنكه عبدالله بن حنظله كه در واقعة حرّه در ٦٣ق برضد امويان
شوريده بود، از خويشان نزديك احوص بود (ابن عبدربه، ٤/٣٨٧- ٣٨٨؛ جمال، ٥٠؛
سعد، ٩١). از همين رو دورانى از زندگى شاعر با تلخكاميهاي بسيار سپري شد و
بارها طعم تلخ تازيانه و حتى تبعيد را چشيد (نك: دنبالة مقاله).
به گزارش منابع كهن، نخستين ارتباط وي با دستگاه خلافت، ملاقات با معاوية
بن ابى سفيان بود. بغدادي روايت مىكند كه احوص يك بار به همراه پدرش
به حضور معاويه رسيد و خطبهاي خواند و چون پدر نيز خواست خطبهاي ايراد كند،
وي مانع او شد (٢/١٤١). قصيدهاي كه وي در رثاي معاويه سروده (بلاذري،
١(٤)/١٥٨)، مؤيد روايت بغدادي است. استواري ساختمان قصيده نشان مىدهد كه
نبوغ شعري احوص در آن هنگام به حد كمال رسيده بوده است (قس: سعد، ١٠٤).
برخى از معاصران، ملاقات شاعر با معاويه را در ٦٠ق يعنى سال وفات معاويه
تخمين زدهاند؛ در آن هنگام شاعر تقريباً ٢٥ سال داشته است (همو، ١٠٣-١٠٤).
از روزگار يزيد تا حدود سال ٦٥ق اطلاعى از وي در دست نيست. براساس قصايدي
كه در مدح عبدالعزيز بن مروان ( حك ٦٥ - ٨٥ق) حاكم مصر سروده (ص ١٠٩-١١٦،
١٨٣-١٩١)، به حدس مىتوان گفت شاعر در اين روزگار كه مقارن با حكومت
عبدالملك بن مروان (٦٥ - ٨٦ق) بوده، در دستگاه عبدالعزيز به سر مىبرده
است (قس: ضيف، ١١٩؛ سعد، ١٥١). احوص با فرزندان عبدالعزيز به ويژه ابوبكر
نيز روابطى نزديك داشته، و از پاداشهاي آنان بارها بهرهمند شده است
(ابوالفرج، ٢١/٩٧؛ سعد، ١٥٧- ١٥٨). پس از روي كار آمدن وليد بن عبدالملك (حك
٨٦ -٩٦ق)، احوص راهى شام شد و با قصيدهاي در مدح خليفة جديد، بخت خود را
آزمود. وليد او را گرامى داشت و جوايزي به او بخشيد (نك: آمدي، ٥٩). در روايت
ديگري آمده است كه چون ابن سريج در حضور وليد اشعاري از احوص را به آواز
برخواند، خليفه شاعر را از مدينه فرا خواند و او را از نديمان خود گردانيد، اما
چون با غلامان دربار، رسوايى به بار آورد، خليفه سخت بر آشفت و او را به
مدينه باز گرداند و به ابوبكر بن حزم، قاضى مدينه دستور داد تا او را ١٠٠
تازيانه زند (ابوالفرج، ١/٢٩٩-٣٠٢؛ آمدي، همانجا؛ صفدي، ١٧/٤٣٦). شاعر در يكى
از قصايد خود در مدح وليد، با مبالغة بسيار وي را امام و پيشواي دينى مردم از
جانب خداوند معرفى كرده است (ص ٢٤٥-٢٤٩؛ قس: ضيف، ١١٨).
با پايان يافتن خلافت وليد و روي كار آمدن سليمان بن عبدالملك (٩٦ - ٩٩ق)،
دوران تلخكامى احوص آغاز شد، خاصه آنكه خليفه، دشمن كينهتوز وي ابوبكر بن
حزم را به حكومت مدينه بر گماشت (٩٦ق). ميان ابن حزم و احوص كينهاي
ديرينه بود و در واپسين سالهاي حكومت وليد، اختلاف بين آن دو شدت يافته، و
به روايتى احوص باعث عزل وي از حكومت مدينه (احتمالاً منصب قضا) شده بود
(وكيع، ١٣٧- ١٣٨؛ ابن رشيق، ١/٦٤)؛ و اينك ابن حزم كه در پى انتقامجويى
بود، فرصت را غنيمت شمرده، از خليفة جديد دستور مجازات و سرانجام تبعيد احوص
به جزيرة دهلك در درياي سرخ را گرفت. البته دربارة تبعيد شاعر روايات سخت
آشفته است:
به گفتة ابن سلام (چ شاكر، ٢/٦٥٦ -٦٥٧) چون احوص اشعاري عاشقانه براي
همسران اشراف مىسرود و باعث رسوايى آنان مىشد، گروهى از بزرگان مدينه،
به سليمان بن عبدالملك شكايت بردند (نك: حسين، ١/٥٦٩، كه شكايت مردم را
به تحريك ابن حزم ذكر كرده است) و خليفه به ابن حزم دستور داد تا شاعر را
تازيانه زند و به دهلك تبعيد كند، و گفتهاند كه وي تا روزگار يزيد بن
عبدالملك (حك ١٠١- ١٠٥ق) در تبعيد بوده است (قس: ابوالفرج، ٩/٦٤ -٦٦؛ ابن
شاكر، فوات، ٢/٢١٨؛ نيز نك: ابن قتيبه، ١/٤٢٤- ٤٢٥، كه تبعيد وي را در زمان
عمر بن عبدالعزيز و علت آن را انحراف جنسى شاعر دانسته است؛ براي روايتهاي
گوناگون ديگري كه در اين باره آمده، نك: ذهبى، تاريخ، ٤/٩١، سير ...،
٤/٥٩٣؛ صفدي، همانجا؛ بغدادي، ٢/١٨). با توجه به روايت ابن سلام (همانجا)،
وي مىبايست در تمام دوران حكومت عمر بن عبدالعزيز (٩٩ -١٠١ق) در تبعيد
بوده باشد؛ حال آنكه دست كم دو روايت دربارة ديدار وي با عمر بن عبدالعزيز
در منابع آمده است.
به گفتة ابوالفرج (٩/٢٥٦-٢٦٠)، يك بار احوص به همراه كثير و نصيب، به دربار
عمر بن عبدالعزيز رفت و عمر كه چندان توجهى به شاعران نداشت، آنان را به
حضور نپذيرفت تا سرانجام پس از ٤ ماه انتظار، به پايمردي مسلمة بن عبدالملك
به حضور خليفه رسيدند و مدايح خود را به او تقديم داشتند، اما خليفه از آنان
استقبال چندانى نكرد و با اين حال به هر كدام پاداشى در خور داد (قس: ابن
كثير، ٩/٢٥٢-٢٥٣).
در روايت ديگري آمده است كه چون عمر بن عبدالعزيز به حكومت رسيد، به
والى مدينه نوشت تا عمر بن ابى ربيعه و احوص را نزد وي روانه كند تا به
جرم تبهكاريها و ماجراهاي عاشقانة فساد انگيزشان مجازات شوند و چون آن دو را
نزد وي آوردند، بى درنگ احوص را به دهلك تبعيد كرد و ميانجيگري انصار نيز
سودي نبخشيد (ابوالفرج، ٩/٦٤ -٦٦؛ زجاج، ١٢٠). البته مىدانيم كه عمر بن
ابى ربيعه به روايتى ٦ سال قبل از خلافت عمر بن عبدالعزيز، يعنى در ٩٣ق
وفات يافته است. با اين حال برخى تبعيد احوص را به دست عمر بن عبدالعزيز
درستتر دانستهاند (نك: جمال، ٥٤ - ٥٥). احوص در سرزنش عمر بن عبدالعزيز نيز
اشعاري سروده است (ص ٢٤٩-٢٥١؛ ابن قتيبه، ١/٤٢٥). برخى از مدايحى كه شاعر
به وي تقديم داشته، مربوط به زمانى است كه عمر حاكم مدينه بوده است (٨٦
-٩٣ق) و در آن هنگام ظاهراً با عمر روابطى صميمانهتر داشته، و از پاداشهاي
او بهرهمند مىشده است (نك: ابوالفرج، ٢١/٩٧).
آگاهيهايى كه دربارة روابط شاعر با يزيد بن عبدالملك در دست است، از حدود چند
روايت اندك تجاوز نمىكند. تقريباً همة منابع تأكيد كردهاند كه احوص در آغاز
حكومت عبدالملك از قيد تبعيد آزاد شده است. به روايت ابوالفرج (٩/٦٧،
١٥/١٣٢-١٣٤) چون كنيزكى در حضور يزيد، اشعاري از احوص به آواز برخواند، يزيد
را سخت خوش آمد و دستور داد تا شاعر را از تبعيدگاه نزد وي آوردند و به او
جوايزي گرانبها بخشيد. در روايت ديگري از ابن شبه آمده است كه يزيد بن
عبدالملك، به والى مدينه عبدالواحد بن عبدالله نوشت كه احوص و معبد،
آوازه خوان معروف را نزد وي فرستد، و احوص مدتى در دربار وي به سر برد
(همو، ٢١/١٠٨). ظاهراً در همين زمان يزيد بن عبدالملك براي مدتى ترك عيش و
نوش كرده بود، اما چون اشعار احوص را شنيد،دوباره مىگساري و عيشوعشرت
پيشه ساخت(همو،١٥/١٣٢). به روايت ابن سلام چون يزيد بن عبدالملك، يزيد بن
مهلب را به قتل رساند، از فرزدق، كثير و احوص خواست تا ابن مهلب و خاندانش
را هجو كنند، اما هيچ يك نپذيرفتند، جز احوص كه قصيدهاي در هجو آنان سرود، و
هنگامى كه يزيد شاعر را به سفارت نزد جراح بن عبدالله حكمى حاكم
آذربايجان فرستاد، جراح به سبب اين هجويه، شاعر را به بند كشيد و او را سخت
مجازات كرد (چ شاكر، ٢/٦٥٨ - ٦٥٩). احوص اشعار بسياري در مدح يزيد بن
عبدالملك داشته، و چنانكه خود اشاره دارد، پاداشهاي كلانى از او دريافت
كرده است، مثلاً يك بار در قبال مديحهاي ٤٠ هزار درهم و بار ديگر هزار دينار
گرفته است (ص ١٢٣، ابيات ٣١-٣٣؛ ابوالفرج، ١٥/١٢٩-١٣٠).
ظاهراً با پايان يافتن حكومت يزيد (١٠٥ق)، زندگى احوص نيز پايان يافته است
و پس از اين تاريخ در هيچ يك از منابع، رد پايى از وي نمىتوان يافت.
تنها در روايتى از بلاذري اشاره شده كه وي خلافت هشام بن عبدالملك (١٠٥-
١٢٥ق) را نيز درك كرده است (جمال، ٤٠، به نقل از بلاذري). صفدي (١٧/٤٣٦)
وفات وي را در حدود سال ١١٠ق، و ابن شاكر در فوات الوفيات (٢/٢١٨) در ١٠٥ق
و در عيون التواريخ (٤/٢٦٢) در ١٠٧ق دانسته است.
دربارة مرگ وي، سراج در مصارع العشاق (٢/٢٨٤) داستان غم انگيزي از قول
ابن اعرابى نقل كرده كه بيشتر شبيه به افسانه است. به گفتة وي، احوص
كه به همراه معشوقهاش بِشره رهسپار شام بود، در راه بيمار شد و چون
بيماريش شدت يافت، سر به دامن معشوق نهاد و اشعاري حزن انگيز برخواند و در
دم جان سپرد. بشره نيز چندان بر مرگ عاشق گريست تا جان داد و همانجا در
كنار قبر وي به خاك سپرده شد.
احوص همة شهرت خويش را مديون غزليات خود است. در آن روزگار، به همت عمر
بن ابى ربيعه، حجاز نخستين خاستگاه غزل عربى شده بود، و غزل از «نسيبِ»
قصائد استقلال يافته، به صورت مكتبى نو، با حال و هوايى تازه و واژگانى
شادابتر درآمده بود و اينك به دست خنياگران، با آهنگهاي زيبا و دلنشين در
مىآميخت و مجالس شعر خوانى و موسيقى را در مكه و مدينه رونق مىبخشيد. از
همين رو احوص بيشتر غزليات خود را در اوزانى كوتاه و آهنگين مىسرود تا با
موسيقى و آواز همسازتر گردد (قس: سعد، ٣٠٢-٣٠٤). وي با آوازه خوانان و
موسيقىدانان آن روزگار از قبيل ابن سريج و معبد، پيوند دوستى استوار داشت و
هم اينان بودند كه اشعار وي را بر سر زبانها انداختند و نام او را جاودانه
ساختند (نك:ابنعبدربه، ٤/٤٥٥؛ابوالفرج، ١/٢٩٧-٣٠٢، ٢١/١٠٨- ١٠٩؛ واده، ١١٥؛
سعد، ١٠٨).
افسانههايى كه دربارة غزليات احوص پرداخته شده، از نوع همان داستانهايى
است كه دربارة زندگى عمر بن ابى ربيعه آمده: پيوسته تشبيب به زنى از
مشاهير حجاز (خواه خنياگران و خواه اشراف قريش) است كه گاه طى ماجرايى سر
راه شاعر قرار گرفته، و دل از كف او ربوده است. ما نام بسياري از اين
زنان مشهور است، اما بعيد نيست كه برخى كسان زادة تخيل شاعر باشند، و گويى
نام دار بودن معشوق، بيشتر مورد توجه شاعر بوده است، تا عشق حقيقى. ادعاي
عشق بازي با اشراف، سنتى بود كه عمر پى ريخته بود و اينك در شعر احوص
ادامه مىيافت. حكايت او با ام جعفر در اين باب بسيار پر معنى است: ام
جعفر دختر عبدالله بن عرفطه كه از غزليات احوص دربارة خويشتن به تنگ آمده
بود، روزي راه را بر وي بست و ادعا كرد كه شاعر وامدار اوست. احوص كه نه
وامى گرفته بود و نه آن زن را مىشناخت، در شگفت شد، و ام جعفر گفت:
چگونه دربارة كسى كه نمىشناسى، غزلسرايى مىكنى؟ بدينسان ام جعفر به
همگان بنمود كه غزلسراييهاي احوص دربارة او، جز ياوه گوييهاي شاعري خيال
پرداز نيست (زجاج، ١٢٠-١٢٢؛ ابوالفرج، ٦/٢٥٨).
بنابر روايات، رفتار احوص در موارد ديگر هم با شيوة عمر تفاوت چندان نداشت.
او نيز در كنار خيمهگاه اشراف به كمين مىنشست و شعر مىسرود، جامههاي زيبا
به تن مىكرد و با ظاهري آراسته و سوار بر اسبان اصيل در گردشگاههاي اطراف
مدينه، به ويژه عقيق كه تفرجگاه زنان اشراف بود، به گردش در مىآمد و از
ميان زنان بى شماري كه با اشتياق او را به ميهمانى خود مىخواندند، زيبا
رويان را بر مىگزيد و با آنان به طعام و شراب مىنشست (همو، ١/٣٥٦-٣٦٠).
بيشترين ماجراهاي عاشقانة وي با خنياگرانى همچون جميله، ذَلفاء، عقيله،
عبله، سلامه و حبابه بود كه اغلب آنان از معاشيق معروف ديگر غزلسرايان
نيز بودهاند (نك: آذرنوش، ١٤٣). جميله از آوازه خوانان معروف مدينه بود كه
پر آوازهترين خنياگران عصر اموي همچون معبد آوازه خوانى را از او آموخته
بودند. احوص كه به وي سخت دل باخته بود و بيشتر اوقات را نزد او مىگذراند،
اشعاري عاشقانه برايش مىسرود و جميله آنها را به آواز بر مىخواند. با اين
حال گويى اين عشق يكسويه بوده، و شاعر هرگز نتوانسته است معشوق را در دام
عشق خود اسير كند. از اشعار وي دربارة جميله جز ابياتى اندك (٤ بيت) بر جاي
نمانده است (ص ٢٠٦؛ سعد، ٢٢٦- ٢٢٨). با اينهمه، گويى عشق او نسبت به سلامة
آوازه خوان، پرشورتر بوده است: صداي دلنشين و نواي سحرآميز عود سلامه نه
تنها احوص را گرفتار عشقى جانسوز كرد، كه از زاهدي چون عبدالرحمان جشمى نيز
دل ربود. احوص اشعار عاشقانة بسياري براي سلامه مىسرود و در آنها اظهار
دلباختگى و پريشان حالى مىكرد. معشوق نخست پيامهاي عاشقانة وي را جدي
نمىگرفت، تا آن روز كه يكى از غزليات شاعر را نزد ابن قيس الرقيات به
آوازي دل انگيز برخواند و شاعر دريافت كه معشوق بر سر مهر آمده است. از آن
پس ديدار آن دو فزونى يافت؛ اما چون شهرت سلامه به خليفه يزيد بن
عبدالملك رسيد، بفرمود او را خريده، نزد وي بردند. احوص كه تاب دوري معشوق
نداشت، شتابان به سوي شام رفت و نهانى با كنيزك ديدار كرد و چون خليفه از
راز آن دو آگاه شد، سلامه را بدو بخشيد و احوص وي را با خود به حجاز باز
گرداند (ابوالفرج، ٨/٣٣٤، ٣٤٣، نيز نك: ٩/١٣٤-١٣٦، كه بين يزيد بن معاويه و
يزيد بن عبدالملك خلط شده است؛ سعد، ٢٣٢-٢٣٦). گويا اين ماجرا، با آنكه در
ساختگى بودنش ترديد نيست، موجب شده است كه وشاء (ص ١٣٣)، احوص و سلامه را
در زمرة عشاق معروف عرب چون مجنون و ليلى، و جميل و بثينه بنهد. از
اينگونه عشقها در زندگى احوص فراوان بوده، و گفتهاند كه وي براي بيش از
٣٠ تن از زنان مدينه غزلسرايى كرده است (سعد، ٢١٦-٢١٧).
در هر حال، بايد احوص را پس از عمر بن ابى ربيعه، بزرگترين شاعر غزل سراي
عصر اموي به شمار آورد. وي براي بازآفرينى ديدارهاي عاشقانه و گفت و گوهاي
پنهانى و دو جانبة عاشق و معشوق بيشتر غزلياتش را در قالب حكايات عاشقانه
سروده، و در اين وادي از سلف خود عمر بن ابى ربيعه عقب نمانده است (سعد،
٢٩٨- ٢٩٩). اختلاف ميان اين شيوة نو در غزل و شيوة مدايح او كه همچنان در
چارچوب سبك سنتى قصيده گرفتار مانده، مىتواند در بررسى تحولات شعر اموي
براي محققان سودمند باشد.
از احوص ديوانى بر جاي نمانده است، اما محققان معاصر، دو بار اشعار او را
گردآوري و چاپ كردهاند: يكى شعر الاحوص الانصاري به كوشش ابراهيم سامرايى
(نجف، ١٣٨٩ق/١٩٦٩م) است و ديگر كتابى به همان نام كه توسط عادل سليمان
جمال تهيه، و چاپ شده است (قاهره، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م، بار دوم با اصلاحات و
اضافاتى در ١٤١١ق/ ١٩٩٠م). همچنين محمد على سعد در كتاب الاحوص بن محمد
الانصاري به بحث و بررسى پيرامون زندگى و شعر احوص پرداخته است. از ميان
خاورشناسان نيز پتراچك مستشرق چكسلواكى تحقيقات جامعى دربارة زندگى و شعر
وي انجام داده است.
مآخذ: آذرنوش، آذرتاش، «نگاهى به اجتماع اشرافى حجاز»، مقالات و بررسيها،
تهران، ١٣٥٠ش؛ آمدي، حسن، المؤتلف و المختلف، به كوشش عبدالستار احمد
فراج، قاهره، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛ ابن دريد، محمد، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام
محمد هارون، قاهره، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ ابن رشيق، حسن، العمدة، به كوشش محمد
محيىالدين عبدالحميد، بيروت، ١٩٧٢م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، بيروت،
دارصادر؛ ابن سلام جمحى، محمد، طبقات ( فحول ) الشعراء، به كوشش يوزف هل،
بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ همو، همان، بهكوشش محمود محمد شاكر، قاهره،
١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ ابن شاكر كتبى، محمد، عيون التواريخ، نسخة عكسى موجود در
كتابخانة مركز؛ همو، فوات الوفيات، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٧٤م؛ ابن
عبدالبر، يوسف، الاستيعاب، به كوشش على محمد بجاوي، قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛
ابن عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت،
١٤٠٢ق/ ١٩٨٣م؛ ابن قتيبه، عبدالله، الشعر و الشعراء، به كوشش محمد يوسف
نجم و احسان عباس، بيروت، ١٩٦٤م؛ ابن كثير، البداية؛ ابن نديم، الفهرست؛
ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، قاهره، دارالكتب؛ احوص، عبدالله، شعر الاحوص
الانصاري، به كوشش عادل سليمان جمال، قاهره، ١٤١١ق/١٩٩٠م؛ اصمعى،
عبدالملك، فحولة الشعراء، به كوشش چ. توري، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ بغدادي،
عبدالقادر، خزانة الادب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، مكتبة خانجى؛
بلاذري، احمد، انساب الاشراف، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٧٩م؛
بلاشر، رژيس، تاريخ الادب العربى، ترجمة ابراهيم كيلانى، دمشق،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ جمال، عادل سليمان، مقدمه بر شعر الاحوص الانصاري (نك: هم،
احوص)؛ حسين، طه، من تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٨١م؛ ذهبى، محمد،
تاريخ الاسلام، قاهره، ١٣٦٩ق؛ همو، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط
و مأمون صاغرجى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ زجاج، عبدالرحمان، الامالى، بيروت،
١٤٠٣ق؛ سراج القاري، جعفر، مصارع العشاق، بيروت، دارصادر؛ سعد، محمد على،
الاحوص بن محمد الانصاري، حياته و شعره، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ صفدي، خليل،
الوافى بالوفيات، به كوشش درتئا كراوولسكى، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ضيف،
شوقى، الشعر و الغناء فى المدينة و مكة، قاهره، ١٩٧٩م؛ طبري، تاريخ؛ واده،
ژان كلود، حديث عشق در شرق، ترجمة جواد حديدي، تهران، ١٣٧٢ش؛ وشاء، محمد،
الظرف و الظرفاء، به كوشش فهمى سعد، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ وكيع، محمد، اخبار
القضاة، به كوشش عبدالعزيز مصطفى مراغى، قاهره، ١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ يمانى، يوسف،
نسمة السحر، نسخة عكسى موجود در كتابخانة مركز. عنايت الله فاتحى نژاد