شُکر از شِکر شیرین تراست - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٥٢ - شُکر در شعر
دگر دیده چون[١] بر فروزد چراغ چو کِرمِ لَحَد خورد پیه دِماغ[٢]؟
چو پوشیده چشمی[٣] ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیده ای[٤] وگرنه تو همچشم پوشیدهای[٥]
معلم نیاموخت فهم و رای سرشت این صفت درنهادت خدای
گرت منع کردی دلِ حق نیوش حَقَت عینِ باطل نبودی به گوش
***
ببین تا یک انگشت از چند بند به صُنع الهی به هم درفکند
پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صُنعش نِهی
تأملکن از بهر رفتار مرد[٦] که چند استخوان پی زد و وصل کرد
که بی گردش کعب و زانوی و پای نشاید قدم برگرفتن ز جای
از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صُلب او مهره یک لخت نیست[٧]
دو صد مُهره بر یکدگر ساخته است که گِل مهُره[٨] بیچون تو پرداخته است
رگت بر تن است ای پسندیده خوی! زمینی در او سیصد و شصت جوی
[١]. چگونه.
[٢]. مغز.
[٣]. نابینا.
[٤]. چشم داری.
[٥]. نابینا.
[٦] . راه رفتن انسان.
[٧] . در پشت کمر انسان مُهر ها یک دست نیستند بلکه تکه تکه هستند
[٨] . اشاره به آفرینش انسان.