شُکر از شِکر شیرین تراست - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٥٧ - شُکر در شعر
عرب را که در دجله باشد قُعُود[١] چه غم دارد از تشنگانِ ز رود[٢]؟
کسی قیمت تندرستی شناخت که یکچند بیچاره در تب گداخت
تو را تیره شب کی نماید دراز؟ که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز
بر اندیش از افتانوخیزان تب که رنجور داند درازی شب
به بانگ دُهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون[٣] گذشت؟
یکی را عسس[٤] دست بربسته بود همهشب پریشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تیرهرنگ که شخصی همی نالید از دستتنگ
شنید این سخن دزد مسکین و گفت ز بیچارگی چند نالی بِخُفت
برو شُکرِ یزدان کن ای تنگدست! که دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز خود بینواتر کسی
برهنه تنی، یک دِرَم وام کرد تن خویش را کِسوتی خام[٥] کرد
بنالید کهای طالع بدلگام! به گرما بپختم در این زیرِ خام
چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان خمُوش
بهجای آور ای خام! شکرِ خدای که چو ما نِه ای خام[٦] بر دست و پای
[١] . نشستن.
[٢]. نام محلی بیآب درراه مکه.
[٣]. چگونه.
[٤]. داروغه، پاسبان، نگهبان.
[٥]. چرم دباغی نشده.
[٦]. خام: بند چرمی برای بستن؛ مانند ما زندانی و دسته بسته نیستی.