شُکر از شِکر شیرین تراست - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٥٦ - شُکر در شعر
به دست خودت[١] چشم و ابرو نگاشت که محرم به اغیار نتوان گذاشت
توانا که او نازنین پرورد به الوان[٢] نعمت چنین پرورد
به جان گفت باید نَفَس بر نَفَس که شکرش نه کار زبان است و بس
خدایا! دلم خون شد و دیده ریش که میبینم اِنعامت از گفت بیش
نگویم دَدَ و دام و مور و سَمَک[٣] که فوج ملایک بر اوج فلک
برو سعدیا! دست و دفتر بشوی به راهی که پایان ندارد مپوی
نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد بهسختی کِشِی
زمستانِ درویش در تنگسال چه سهل است پیش خداوند مال[٤]
سلیمی[٥] که یکچند نالان نَخُفت خداوند را شکر صِحت نگفت
چو مردانه رُو باشی و تیزپای به شکرانه با کُند پایان بهپای[٦]
بهپیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رَحم بر ناتوان
چه دانند جیحونیان[٧] قدر آب؟ زِ واماندگان پرس در آفتاب
[١]. به دست خودش تو را.
[٢]. رنگ، نعمتهای گوناگون و فراوان.
[٣]. دد: حیوان وحشی. سَمَک: ماهی
[٤] . صاحب مال.
[٥]. مارگزیده.
[٦]. راه برو.
[٧]. کسانی که کنار رود جیحون هستند.