شُکر از شِکر شیرین تراست - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٥٩ - شُکر در شعر
هر آنکس که کفران نعمت کند به حِرمان[١] نعمت شود مبتلا[٢]
چو به بودی طبیب از خود میازار که بیماری توان بودن دگربار
چو باران رفت بارانی میفکن چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش که دونهمت کند منت فراموش
منه بر روشنایی دل بهیکبار چراغ از بهر تاریکی نگهدار
نشاید کآدمی چون کره ی خر چو سیر آمد نگردد گرد مادر
وفاداری کن و نعمتشناسی که بدفرجامی آرد ناسپاسی
جزای مردمی جز مردمی نیست هر آنکو حق نداند آدمی نیست
وگر دانی که بدخویی کند یار تو خوی خوب خویش از دست مگذار[٣]
کافر[٤] نعمت بسان کافر دین است جَهد کن و سعی کن به کشتن کافر[٥]
کسی کو[٦] با تونیکی کرد یکبار همیشه آن نکویی یاد می دار[٧]
سگی را گر لقمهای ناندهی پس از مدتی حقشناسی کند
[١] . محرومیت.
[٢]. کمال اسماعیل؛ لغتنامه دهخدا.
[٣]. سعدی، مواعظ، حکایت ٤١.
[٤]. کسی که کفران نعمت میکند و نعمت الهی را آشکار نمیکند و شکر آن را بهجا نمیآورد؛ مانند کافر دینی است که خداوند را قبول ندارد. ازاینرو چنین شخصی باید با سعی و تلاش با کفران نعمت بجنگد؛ و خود را پیروز میدان کند.
[٥]. معروف بخلی، امثالوحِکم دهخدا، ج ٢، ص ١١٥٨.
[٦]. که او.
[٧]. ناصرخسرو، به نقل از امثال و حِکم دهخدا، ج ٣، ص ١٢١٣.