گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢٤٢ - وفات
تا در این غمکده حیران بودم
غافل و مست و هوسران بودم
شب و روز از پی امرار معاش
رنج می بردم و بودم به تلاش
حاصلم بود همه غصه و غم
شادیم بود همه دفع الم
یک دم از کار نمی آسودم
روز و شب در غم و محنت بودم
نه همین غم خور خود بودم و بس
بلکه غمخوار شدم بر همه کس
هرکه را زار و پریشان دیدم
شرح احوال از او پرسیدم
چون که آگاه شدم از غم او
کاستم قدر خود از ماتم او
هشتم از مکنت و دارائی خود
به کفش قدر توانایی خود
خدمت خلق نمودم به جهان
چه ز اموال، چه از دست و زبان
گره از کار کسان واکردم
دفع رسوائی رسوا کردم
لیک آن کس که ز من دید وفا
آخر الامر به من کرد جفا
هرکه با من در الفت وا کرد
راه خر کردن من پیدا کرد
شد سوار من و با شور و شتاب
خست پهلوی من از نیش رکاب
دوستی هرکه فزون دید ز من
بیشتر گشت مرا دشمن تن
هرکه می گفت تو را دارم دوست
کند با دوستی از جسمم پوست
تا ز اموال کفم خالی شد
موسم پیری و بی حالی شد
همه رفتند و زهم دور افتاد
حاجی اینجا و شتر در بغداد
آرزوها همه در قلبم ماند
تا که در خاک رهم رخت کشاند
غم چو آمد به دلم یابد راه
دیده بگشوده و دیدم زنگاه
آنچه می بود مرا یاور و یار
همه در خاک گرفتند قرار
نگرفتم من از ایشان همه پند
که بود ماندن من روزی چند
باید آخر پی ایشان بروم
زار و نالان و پریشان بروم