گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٣٢٨ - کتابخانه
را نشناختم.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند که چوب و فلک بیاورید. فوراً حاضر کردند. دستور دادند که ملامحمد کاشانی را بخوابانید و چوب بزنید که دیگر از این کارها نکند.
من از ترس و وحشت می لرزیدم و قدرت تکلم نداشتم.
مرحوم حاج ملاحسینعلی به خدمت ایشان اظهار کرد: او را به من ببخشید، او طلبه بدی نیست، اشتباه کرده است و شروع کرد به عذرخواهی.
حضرت رسول صلی الله علیه وآله مرا به استادم بخشیدند.
از وحشت از خواب پریدم. قبل از اذان صبح بود. دانستم که عمل دیشب من که طلاب را دعوت کرده ام و آنها را از مطالعه بازداشته ام عمل اشتباهی بوده و این عمل عیش و سرور در شب عیدالزهراء از جهت دیگری ممدوح است و إلا وقت و عمر را نباید بیهوده تلف کرد.
دوّم: نقل کرد آن سیّد جلیل [حاج آقا محمد مقدس] از همان عالم محقق [ملا محمد کاشانی]
که فرموده بود: شبی در ایّام تحصیل، تاریخ مطالعه می کردم. جنگ جمل را می خواندم. به آنجا رسیدم که محمد بن حنفیه شتر عایشه را پی کرد. حضرت علی علیه السلام به محمد بن ابی بکر فرمودند: خواهرت را دریاب و مگذار به او اذیّتی شود.
پیش خود در دل گفتم (و یا به زبان راندم): یا علی! چرا نگذاردید عایشه را بکشند و کار را تمام کنند؟!