گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٣٢٧ - کتابخانه
الاصفهانی از برای نگارنده، دو مرتبه که یکی از آنها در روز دوشنبه شانزدهم رجب سال ١٣٧٣ هجری قمری بود در منزل ایشان در قم، دو حکایت زیر را:
اوّل: نقل فرمود از قول عالم زاهد و حکیم عابد، عارف به معارف الهی مرحوم آخوند ملا محمد کاشانی اصفهانی که ایشان فرموده بودند که:
در ایام تحصیل، در مدرسه جدّه ساکن بودم.
سالی در شب ٩ ربیع الاول که آن را عید الزهراء می نامند با طلاب مدرسه، اجتماعی فراهم کرده و تا صبح شادی کردیم و آن را عید قرار دادیم.
من از این حالت بسیار خوشم آمد و با خود خیال کردم: بد نیست هر چند ماه یک مرتبه این عمل تجدید شود تا رفع خستگی ایام تحصیل بشود. روی همین نظر پس از یکی دو ماه خودم پیش قدم شده، وسایل خوشی و تفریح فراهم کردم و طلاب مدرسه را به حجره خویش دعوت نمودم و تا پاسی از شب رفته به خوشی گذشت.
چون جمعیت متفرق شدند و من خوابیدم، در عالم رؤیا مشاهده کردم که در منزلی وارد شده ام. دو نفر آمدند نزد من و اظهار داشتند پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم تو را می خواهند.
من از ترس بر خود لرزیدم و دنبال آنها به حرکت آمدم.
وارد شدیم به اطاق بزرگی که ظاهراً حضرت رسول صلی الله علیه وآله در یک گوشه آن قرار گرفته بودند و اطراف ایشان علماء و فضلاء بودند. من از جمله آنها فقط مرحوم عالم بزرگوار ملاحسینعلی تویسرکانی که استادم بود را شناختم، دیگران