گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٣٣ - حکایت
اشاره کردم.
آخرین بیت را که سرودم بلندگو نامم را صدا زد که برای رفتن به دادسرا آماده شوم. به همراه مأموری به دادسرا رفتم.
قاضی نام و مشخصات مرا پرسید و یادداشت کرد. سپس گفت: می دانی برای چه به زندان افتادی؟ گفتم: نه. کشو میزش را جلو کشید و یکی از همان سینی ها را بیرون آورد و گفت: برای این.
گفتم: من ده سال است این را می سازم و از طریق فروش آن امرار معاش می کنم.
ایراد آن در کجاست؟
گفت ایراد در شعر آن است.
معلوم شد مترجم آن شخص آمریکایی، به او چنین القا کرده بوده که این شعر فحش و توهین به شما است و او که صاحب منصب بوده شکایت کرده و باعث گرفتاری من شده است.
قاضی گفت: باید تعهد بدهی که دیگر از این سینی ها نسازی.
گفتم: شعر آن را عوض می کنم و همان وقت این بیت به ذهنم رسید:
اگر نشان طلبی صنعت صفاهان را
ببین به دیده عبرت منارجنبان را
قاضی قبول کرد و با دادن تعهد آزاد شدم و فهمیدم که چهارده معصوم مرا تنبیه کرده اند که چرا استعداد شعری ام را در مسیر درست به کار نگرفته ام.