گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ١٥١ - حکایت
بفرست. ساعتی بعد کسی درب خانه را می زد و مبلغی برای ایشان می آورد. هرگاه از او می پرسیدیم که او که بود؟ می گفت: شما کاری نداشته باشید.[١]
حکایت
مرحوم میرزا عنایه الله نجفی داستان زیر را از قول پدر بزرگوار خود نقل کردند: در نجف اشرف از بس آب شور و نان جو خوردم مزاجم خراب شد. روزی به حرم مطهر رفتم و گفتم: یا علی! اگر میهمان می توانی نگه داری نگه دار و إلا مرا به اصفهان برگردان و زن علویّه ای نیز جهت ازدواج نصیبم فرما.
شب در خواب دیدم که از در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام عبور می کنم. در خانه باز بود. مردّد شدم که داخل شوم یا نه؟ حدیث "سلمان منا اهل البیت" به یادم آمد. داخل خانه شدم. حضرت فاطمه سلام اللّه علیها روی خود را از من نپوشاند وفرمود: شما به ما محرم هستید و داماد مایید، بروید حضور پدر و همسرم.
من با دیدن جمال دل آرا و نورانی پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین - صلوات الله علیهما وآلهما - از شدت خوشحالی از خواب پریدم.
پس از آن به حرم مطهّر رفته و در رواق نشسته بودم که سیّدی بزرگوار به نزد من آمد و کیسه پولی به من داد و فرمود: این پول را بگیر؛ اگر خواستی بمان و نخواستی برگرد.
من داخل حرم مطهّر شده و عرض کردم: یا علی! می مانم.[٢]
[١] مصاحبه نگارنده با مرحوم میرزا عنایه الله نجفی.
[٢] مصاحبه نگارنده با مرحوم میرزا عنایه الله نجفی.