گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢٤٣ - وفات
تا چو شد نوبت رفتن ناچار
دیده غفلت من شد بیدار
وقتی از دیده من خواب گذشت
که دگر از سر من آب گذشت
حالیا قصه من گوش کنید
گوش اندرز من از هوش کنید
این جهان همچو سرایی دو در است
منزل چارم هر رهگذر است
اندر آن غافله دار و ندار
بار اندازد و می بندد بار
مکنتت آن همه رنج است و عذاب
بهر جمع آوری این سان مشتاب
گیرم از توست همه ملک جهان
چیست بهر تو بگو حاصل آن
غیر آن روزی مقسوم حلال
چه توان بهره بری زین همه مال
چقدر شرب توانی نوشید
غیر یک جامه چه خواهی پوشید
گر دوصد کاخ بود دلخواهت
چه بود وسعت خفتن گاهت
چند غافل ز حرام و زحلال
گرد آری به تعب، مکنت و مال
تا کند مال کر و کور تو را
مست و دیوانه و مغرور تو را
نه دگر ناله مسکین شنوی
نه دگر شمّه ای از دین شنوی
نه ببینی رخ افروخته ای
نکنی رحم به دلسوخته ای
غافل از حق و حقیقت گردی
متحیّر به طریقت گردی
نکنی پیروی از امر کتاب
نکنی فکر غم روز حساب
چو من از یاد بری نوبت خود
دور اندیش کس غربت خود
تا که ناگه اجل آید ز درت
کند از نوبت رفتن خبرت
خوری افسوس و دگر بی سود است
آنچه بیرون کنی از سر دود است
مانده اند وخته بهر دگران
تو گرفتار و بر آنها نگران
زن و فرزند، تو را گر خواهند
تا لب گور تو را همراهند
حاصل رنج تو را خاطر شاد
هر عروسی بخورد یا داماد