آزادی معنوی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥ - درجات بالاتر
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند | وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند | |
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی | آن شب قدر که این تازه براتم دادند | |
اصحابش میآمدند: بله یا امیرالمؤمنین برای شما چنین است ولی بعد از شما ما دیگر چه خاکی به سرمان بریزیم؟ در شب نوزدهم، بچههای علی احساس کرده بودند که امشب یک شب دیگری است، چون حضرت یک وضع خاصی داشت، گاهی بیرون میآمد به آسمان نگاه میکرد و برمیگشت، و آن شب را هم علی تا صبح نخوابید. بچهها هر کدام به خانه خودشان رفته بودند. امیرالمؤمنین مصلایی دارد یعنی یک اتاقی در منزلش دارد که در آنجا نماز میخواند و عبادت میکند.
فرزند بزرگوارش حسن بن علی علیه السلام که به خانه خود رفته بود، قبل از طلوع صبح از خانه خودش مراجعت کرد، آمد خدمت پدر بزرگوار، رفت به مصلای پدر، دید علی نشسته است و مشغول عبادت است. علی علیه السلام جریانی را که در آن شب برایش رخ داده بود برای فرزندش حسن نقل کرد. فرمود: پسر جان! دیشب من همینطور که نشسته بودم (یعنی من دیشب نخوابیدم، بستر نینداختم) چشم مرا خواب گرفت. در یک لحظه و به یک سرعت عجیبی در همان عالم رؤیا من پیغمبر اکرم جدّ شما را دیدم:مَلَکتْنی عَینی وَ انَا جالِسٌ فَسنَحَ لی رَسولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ چشمم (خواب) بر من مسلط شد، همان طوری که نشسته بودم یک لحظه پیغمبر را دیدم. تا پیغمبر را دیدم فوراً شکایت امت را به او عرض کردم. عرض کردم:یا رسولَ اللَّهِ ماذا لَقیتُ مِن امَّتِک مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِ یا رسول اللَّه! من از دست این امت تو چهها کشیدم و این امت تو چقدر خون بر دل من وارد کردند! یا رسول اللَّه از دشمنان خودم به تو بگویم ... [١]
[١] [چند ثانیهای از پایان سخنرانی ضبط نشده است.]