آزادی معنوی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٩ - همت بلند در مسیر جاه طلبی و مقام
بزرگ است ولی در ناحیه جاه طلبی، تن او هم راحتی نمیبیند. مگر تن اسکندر در دنیا راحتی دید؟ مگر اسکندر میتوانست اسکندر باشد و تنش راحتی ببیند؟ مگر نادر، همان نادر ستمگر، همان نادری که از کلّهها منارها میساخت، همان نادری که چشمها را درمیآورد، همان نادری که یک جاه طلبی دیوانه بزرگ بود، میتوانست نادر باشد و تنش آسایش داشته باشد؟ گاهی کفشش ده روز از پایش درنمی آمد، اصلًا فرصت درآوردن نمیکرد.
نقل میکنند که یک شب نادر از همین دهنه زیدر از جلوی یک کاروانسرا عبور میکرد. زمستان سختی بود. آن کاروانسرادار میگوید نیمههای شب بود که یک وقت دیدم درِ کاروانسرا را محکم میزنند. تا در را باز کردم، یک آدم قوی هیکل سوار بر اسب بسیار قوی هیکلی آمد تو. فوراً گفت: غذا چه داری؟ من چیزی غیر از تخم مرغ نداشتم. گفت: مقدار زیادی تخم مرغ آماده کن. من برایش آماده کردم، پختم. گفت: نان بیاور، برای اسبم هم جو بیاور. همه اینها را به او دادم.
بعد اسبش را تیمار کرد، دست به دستها و پاها و تن او کشید. دو ساعتی آنجا بود و یک چرتی هم زد. وقتی خواست برود، دست به جیبش برد و یک مشت اشرفی بیرون آورد. گفت: دامنت را بگیر. دامنم را گرفتم. آنها را ریخت در دامنم. بعد گفت:
الآن طولی نمیکشد که یک فوج پشت سر من میآید. وقتی آمد، بگو نادر گفت من رفتم فلان جا، فوراً پشت سر من بیایید. میگوید تا شنیدم «نادر»، دستم تکان خورد، دامن از دستم افتاد. گفت: میروی بالای پشت بام میایستی، وقتی آمدند بگو توقف نکنند، پشت سر من بیایند. (خودش در آن دل شب، دو ساعت قبل از فوجش حرکت میکرد.) فوج شاه آمدند، من از بالا فریاد کردم: نادر فرمان داد که اطراق باید در فلان نقطه باشد. آنها غرغر میکردند ولی یک نفر جرأت نکرد نرود، همه رفتند.
آدم بخواهد نادر باشد دیگر نمیتواند در رختخواب پر قو هم بخوابد، نمیتواند عالیترین غذاها را بخورد؛ بخواهد یک سیادت طلب، یک جاه طلب، یک ریاست طلب بزرگ ولو یک ستمگر بزرگ هم باشد، تنش نمیتواند آسایش ببیند، بالأخره هم کشته میشود. و هرکس در هر رشتهای بخواهد همت بزرگ داشته باشد، روح بزرگ داشته باشد، بالأخره آسایش تن ندارد. اما هیچ یک از افرادی که عرض کردم، بزرگواری روح نداشتند؛ روحشان بزرگ بود ولی بزرگوار نبودند.