معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٤ - گفتوگوي جواني ديد و بازديد عيد - رضوی سید علی اکبر
گفتوگوي جواني: ديد و بازديد عيد
رضوی سید علی اکبر
يک شاخه سلام
کارشناس ارشد مکانيک ماشينهاي کشاورزي
سال نو از راه ميرسد و مثل هر سال، از چند هفته جلوتر زن، مرد، پير و جوان، انتظارش را ميکشند. انتظار شکوفهها و جوانهها را، انتظار نسيم خوش و بارانهاي وقت و بيوقت را و انتظار سلامهاي کهنهاي که منتظر بهانه بودهاند تا مثل جوانهها روي لبها سبز شوند. فرا رسيدن سال نو و ايام نوروز، براي ايرانيها- و البته بسياري مردمان از سرزمينهاي ديگر- خوشيمن است. چه از نگاه عِرق ديني، که نوروز گرامي داشته شده و به خاطر زياد شدن صلهي رحمها، حتماً نزد خدا هم جاي ويژهاي دارد و چه از نگاه ملي، که جشن اساطير و باستان ماست. آمدن نوروز و ديد و بازديدهايش بهانهي حرفهاي اين شمارهي ماست، با عادل، احسان، مهدي و عليرضا که هر چهارتا دانشجوهاي يک دانشگاه هستند و در خوابگاه، چند روز مانده به عيد، دور هم از خاطرات شيرين نوروزهاي گذشتهيشان ميگويند.
عادل اهل جنوب است و خانوادهاي بسيار شلوغ و پر رفت و آمد دارد. احسان اهل يکي از روستاهاي شمال است. مهدي سال اولي است و اهل تهران. عليرضا هم اهل خراسان و از خانوادهاي خلوت و کمجمعيت. حرفها از جملهي مهدي گل انداخت که: «تمام درس خواندنها، نخوابيدنها و فلاکتهاي پارسال که پشت کنکور بوديم يک طرف، اين نوروز که نچرخيديم تو فاميل، عيدي نگرفتيم و آجيل نخورديم يک طرف. هر بار که پدر و مادرم از مهماني بازميگشتند و يک اسکناس نو ميدادند و ميگفتند اين را فلاني داده، گفته عيدي مهدي است، آه از نهادم بلند ميشد که چهقدر دلم برايشان تنگ شده. آخه توي تهران رفتوآمدها خيلي سخت شده و خيليها رو همين عيد به عيد ميشه ديد.»
عليرضا: «درسته، خيلي سخته. اما مطمئنم عيد پارسال برات به سختي عيد من نبوده! پارسال سال تحويل رو کنار قبر خانمجان- مادربزرگم- بودم، بزرگ فاميل. به ياد همهي سالهايي که از لاي قرآن ورقورقش بهمون عيدي ميداد! توي فاميل ما، بزرگ فاميل يعني همه چيز. بايد سالمون رو با احترام به بزرگتر شروع کنيم. هرچند دايي بزرگم که حالا جاي مادربزرگم بزرگ فاميله، از لاي همون قرآن بهمون عيدي داد که يه فرقي با سالهاي قبل داشت. اون لحظه، روي صورت همهمون جاي خندههاي هر سال، سگرمههاي توي هم به خاطر دلتنگي خانمجان بود!»
عادل: «براي من ولي بر خلاف شما، پارسال اگر نگم بهترين عيد، يکي از بهترينهاش بود. پارسال من با احسان رفتم روستاشون و همهي عيد رو اونجا بودم. اين گيلانيها خيلي باصفا هستند. عيدشون هم خيلي با عيد ما فرق ميکنه! ميدوني، شايد چون اونها راستيراستي بهارشون از اوايل فروردين از راه ميرسه، شوق بهار و سرسبزياش رو از ما بيشتر درک ميکنن. جنوب و اطراف منطقهي ما، تقريباً از اواسط بهمن، بهار طبيعت شروع ميشه. درختها سرسبز ميشن و کشاورزها کارشون اوج ميگيره. براي همين همهي لذت عيد ما، ديد و بازديدهاي نوروزانه است و مراسم ملي که همهي ايران هست. پارسال فهميدم، مقارن شدن بهار طبيعت با آغاز سال نو و مراسمهاي مخصوصش، لذت ديگري دارد.»
احسان، خاطرهاي از عيد پارسال که با عادل در روستايشان بودند، تعريف ميکند و همه بلند ميخنديم و ادامه ميدهد: «يه سدغلومعلي (سيدغلامعلي) داريم، ريشسفيد روستاي ماست. چند هکتار زمين چاي هم داره و وضعش بد نيست. دستش هم به خيره و مردم دوستش دارند. معمولاً سال تحويل، براي هر کس مقدور باشه، ميره امامزادهي روستا، خدمت امامزاده سال رو تحويل ميکنه و اولين تبريک رو به سدغلومعلي ميگه و يه صدتومني ازش عيدي ميگيره.»
احسان، از رسم و رسوم قشنگ و دلپذير روستايشان ميگويد و دل را قلقلک ميدهد براي اينکه يک سال قيد سال تحويل شهر و خانهي خودم را بزنم و مثل عادل به روستايشان بروم. احسان از تخممرغهاي رسمي رنگکرده و شعرهاي محلي و ماهيسفيد شب عيد ميگويد و ميگويد. مهدي با چشمان ذوقزده و حيرانش حرف او را قطع ميکند: «انگار اونجا دنياي ديگهايه! اصلاً تهران اينجوريا نيست. ما خيلي هنر کنيم توي طول عيد، يه سر به مادربزرگ و اقوام بزرگترمون بزنيم. همهي مراسم عيدمون هم خلاصه ميشه به آجيل، شيريني و ميوهاي که تقريباً توي همهي خونهها با يکم بالا و پايين، يک جوره. اينطور که تو تعريف ميکني بيشتر از حسرت از دست دادن عيد پارسال، حسرت ميخورم که چرا مثل شما جاي تهران توي يک روستاي باصفا زندگي نميکنم! اما براي ما تهرانيها عيد يک صفاي ديگري هم داره. عيد که ميشه، ديگه از دود، دم، بوق، ماشين و ترافيکهاي چند ساعته خبري نيست. ملتي که سفت و سخت چسبيده بودند به کاسبي و تهران رو ول نميکردند، راه ميافتن اينور و اونور ايران و تهران غرق اونهايي ميشه که توش موندن. براي همين، عيدهاي تهران براي من مزهي ديگهاي داره.
بحث خاطرهگويي و رسم و رسومخواني، داغ است و زمان، چند ثانيه هم بدون حرف نميگذرد. عليرضا اين وسط حرف قشنگي زد؛ حرفي از عمق معنيهاي نوروز، ديد و بازديد و صلهي ارحام. حرفي که به اين مراسم عزت و آبرويي دوچندان داده است.
او گفت: «امکان نداره توي سال، بين چند نفر اختلافي پيش بياد و سر سالتحويل برطرف نشه. مخصوصاً تا خانمجان بود، اون، بين همه رو صلح و صفا ميداد. پارسال، بعد از وفات خانمجان بين دوتا از محبوبترين افراد فاميل، اختلاف بدي بهوجود اومد. کار به قهر و ناراحتي طولاني کشيد و همه از اينکه ديگه امسال خانمجاني نيست که آشتي برقرار کنه، ناراحت بودند. اما در کمال ناباوري، وقتي هر دو اومدن سر قبر اون، وقتي روي صورت هر دوشون از فراق خانمجان و خاطرهي آشتيکنانهاي خانهي او اشک بود، روي هم رو بوسيدن و همه چيز تموم شد...»