آذرخشى ديگر از آسمان كربلا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٨٣ - زمينه  هاى قيام عاشورا
امر به معروف و نهى از منكر براى چيست؟ چرا وقتى مىبينيم دارند با اسلام بازى مىكنند، بايد خفه شويم؟ خوب، ادعا مىكنند ما تابع افكار مردم هستيم؛ بر فرض كه اين مبنا درست باشد ـ كه نيست ـ مگر اين ها مردم نيستند؟
چگونه چهار جوان بى بند و بار اين حق را دارند وسط خيابان، دختر و پسر با هم برقصند و يكديگر را ببوسند، ولى اين مردم حق ندارند بگويند ما با اين افراد مخالفيم؟ در اين صورت خلاف امنيت مىشود؟ مگر وظيفه مسؤولين كشور جمهورى اسلامى اين نيست كه از قانون اساسى دفاع كنند؟ مگر اين اصل كه مطبوعات حق ندارند بر خلاف مبانى اسلام و اخلاق عمومى چيزى بنويسند در قانون نيامده است؟١ آيا طى اين چند سال در مطبوعات ما مطلبى بر خلاف مبانى اسلام نوشته نشده است؟ آن كسى كه قسم خورده است از قانون حمايت كند، چرا حرفى نمىزند؟ آيا صرفاً به اين بهانه كه قانون به مطبوعات آزادى داده است مىتوان بسنده كرد؟ آيا قانون به مطبوعات آزادى مطلق داده است؟ در همين قانون قيد شده است كه مطبوعات حق ندارند بر خلاف مبانى اسلامى و اخلاق عمومى مطلبى بنويسند. در غير اين صورت بايد تحت پيگرد قرار گيرند. قانون مصوب شوراى انقلاب فرهنگى وزير ارشاد را به عنوان مسؤول تمام فعاليت هاى فرهنگى و مطبوعاتى معرفى مىكند،٢ پس چرا بر اين گونه فعاليت ها نظارت نمىكنند؟ اى كاش فقط نظارت نمىكردند، چرا چراغ سبز به مطبوعات منحرف نشان مىدهند؟ چرا امكانات و تسهيلات در اختيار آن ها قرار مىدهند؟ آيا براى اين كه صريحاً به مقدسات اسلام، و به شخصيت سيدالشهداء(عليه السلام) جسارت كنند؟ اين حكومت اسلامى است؟ صِرف اين كه رهبر ما، نور چشم ما ـ كه جان ما فداى او باد ـ ولى فقيه است، اين موجب نمىشود همه مسائل اصلاح شود، و همه اقدامات مورد تأييد باشد. در هر موردى تخلف شد، بايد اعتراض كرد. به محض اين كه مسأله اى بر خلاف فكر جناح حاكم و به اصطلاح اصلاح طلب باشد ـ البته بايد گفت چگونه اصلاح طلب هستند؟ مگر با اسم عوض كردن «افساد» مىشود «اصلاح»؟ «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فى الاَُرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ»٣ ـ اگر موضوعى با مذاق آن ها سازگار نباشد، بلافاصله
[١] ر.ك: قانون مطبوعات، فصل ٤، ماده ٦. [٢] ر.ك: قانون اهداف و وظايف وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى، ماده ٢. [٣] بقره، ١٢ـ١١.