اخلاق مديريت (ج2)

اخلاق مديريت (ج2) - الهامى نيا، على اصغر و همکاران - الصفحة ٧٩

امير مؤمنان عليه السلام در اين باره چنين است:
«لا تُداقُّوا النَّاسَ وَزْناً بِوَزْنٍ وَ عَظِّمُوا اقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الْامُورِ» «١» در برخورد با مردم، متّه به خشخاش نگذاريد! بلكه قدر خود را با تغافل از كارهاى ناچيز، بزرگ داريد.
از سوى ديگر تغافل و چشم‌پوشى مدير نبايد به سهل‌انگارى و بى‌كفايتى او تعبير شود و همكاران او از آن سوء استفاده كنند و دست به خلاف‌هاى بزرگ‌تر يا بيشتر بزنند، چنين خطرى در واقع، سقف تغافل را تعيين مى‌كند و به مديران هشدار مى‌دهد كه با دقت بيشترى تصميم‌گيرى كنند و اجازه ندهند كه چشم‌پوشى‌هاى آنان، كه همانند قطره‌هاى باران، فضاى كار و معاشرت را با طراوت مى‌سازد، به سيلابى تبديل شود و اساس سازمان را تهديد نمايد.
حق الناس و حق الله نيز محدود كننده مرز تغافل است و آن گاه كه حقوق مردم يا مسائل شرعى مطرح مى‌شود، مدير حق چشم‌پوشى ندارد و حق‌الله و حق‌الناس را بايد به‌طور كامل استيفا كند و هيچ‌گونه سهل‌انگارى و چشم‌پوشى روا ندارد. به نمونه زير از سيره امير مؤمنان عليه السلام توجه كنيد. داستان زير، نشان دهنده جايى است كه تغافل نبايد صورت بگيرد:
- روزى يكى از دختران امام على عليه السلام گردن‌بندى را به عنوان «عاريه مضمونه» از خزينه‌دار آن حضرت به امانت گرفته بود تا پس از استفاده در مجلس جشنى، به بيت‌المال بازگرداند و در صورت بروز خسارت، آن را جبران كند. وقتى امام از قضيه آگاه شد، بى درنگ خزانه‌دار را مورد بازخواست قرار داد، گردن‌بند را به بيت‌المال بازگرداند و فرمود: اگر نه اين بود كه دخترم، گردن‌بند را به عنوان عاريه مضمونه از بيت‌المال گرفته است، انگشتان دستش به عنوان دزدى از بيت‌المال قطع مى‌گرديد! «٢»