اخلاق فرماندهى و مديريت

اخلاق فرماندهى و مديريت - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ٥٠

غذا آورد و با هم صرف كردند. پس از غذا، «قنبر»، خدمتگزار امام، طشت و ابريق آورد وخواست بر دست مهمانان آب بريزد. امام خود برخاست، ابريق را گرفت تا بر دست مهمان خويش آب بريزد. در اين حال، مهمان با سرعت، دست خود را عقب كشيد و عرض كرد: اى امير مؤمنان! چگونه در محضر خدا، كسى مثل شما روى دست من آب بريزد؟ امام فرمود: درست است كه خدا تو را مى‌بيند، ولى من برادر تو هستم، بنشين و دستت را بشوى، پاداش اين كار آن است كه در بهشت، ده چندان به من خدمت خواهند كررد، مهمان پذيرفت ودستش را شست. سپس آن حضرت، ابريق را به فرزندش، محمد حنفيه داد و فرمود: اگر اين پسر به تنهايى مهمان من بود، خود آب بر دستش مى‌ريختم، ولى خداوند دوست دارد ميان پدر و پسر تفاوتى باشد. برخيز! تو نيز بر دست پسر آب بريز. «١» ٣- حضرت باقر عليه السلام فرمود:
پدرم با كسانى مسافرت مى‌كرد كه او را نشناسند و با كاروانيان شرط مى‌كرد كه برخى نيازمندى‌هايشان را برآورده سازد و به آنان خدمت كند. در سفرى آن حضرت سرگرم خدمت به مسافران بود كه فردى از آن ميان او را شناخت و به اهل كاروان گفت: آيا مى‌دانيد اين شخص كيست؟ گفتند: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله آيا مى‌خواهيد ما دوزخى شويم؟ اگر خداى نخواسته ما به شما بى ادبى مى‌كرديم، بدبخت مى‌شديم، چه سبب شده كه شما چنين كنيد؟
فرمود: من هر گاه با آشنايان مسافرت كنم، آنان به احترام پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از حد به‌من خدمت مى‌كنند، از بيم آنكه مبادا شما نيز چنين كنيد، ناشناخته با شما همراه شدم. «٢» ٤- حضرت عيسى عليه السلام روزى به يارانش فرمود:
از شما خواهشى دارم گفتند: فرمان بده بفرما اى روح الله! ما در خدمت شما هستيم.