بزرگ زنان صدر اسلام - حیدری، احمد - الصفحة ١٨٢
اى حبشيّه، ما در هجرت بر شما سبقت گرفتيم (وافتخار هجرت نصيب ما شد و شما محروم شديد). او درجواب عمر گفت: به خدا قسم! راست گفتى.
شما با رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديد و آن حضرت گرسنگانتان را سير مى كرد و جاهلانتان را احكام شريعت مى آموخت، در حالى كه ما تبعيد شدگانى دور از وطن بوديم. به خدا قسم! خدمت پيامبر مشرف خواهم شد و كلام تو را به او خواهم گفت. سپس به خدمت رسول خدا رسيد و شماتت و فخرفروشى عمر را ياد آور شد. پيامبر جواب داد: آن كس كه چنين گفت، دروغ گفته است. شما دو هجرت كرديد، هجرتى به سوى نجاشى و هجرتى به سوى من، در حالى كه ديگران يك هجرت كردند. «١» يك سال پس از بازگشت از حبشه، جنگ موته رخ داد جعفر بن ابى طالب، شوهر اسماء به عنوان فرمانده سپاه به جبهه رفت و شهيد شد.
اسماء گويد:
در صبح روز شهادت جعفر، من چهل پوست دباغى كردم، علاوه برآن، آرد خمير نموده و بچه هايم را شستشو داده و نظيف كرده بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه ما آمد و فرزندان جعفر را خواست. فرزندان را خدمت ايشان بردم. ديدم آنها را به سينه خود چسباند و بوييد و اشك از ديدگانش جارى شد.
عرض كردم: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله دست يتيمى بر سر آنها مى كشيد، مگر از جعفر خبرى به شما رسيده است. پيامبر كه از عقل و فهم من متعجب شده بود، فرمود: آرى، امروز شهيد شد. من گريان شدم. پيامبر فرمود: اى اسماء! گريه مكن و بدان كه خداوند به من خبر داده كه جعفر را دو بال از ياقوت قرمز است تادر بهشت به هر جا كه بخواهد پرواز كند. عرض كردم: اى