به پسرم - شهيدى، فاطمه - الصفحة ٤٩ - به جايى ديگر بايد رسيد

٢٧ و زانوبندهاشان را گم كرده‌اند

٢٨ و به تاخت، سَمْتِ بيراهه مى‌روند.

٢٩ در شنزارى بى‌گياه و علف (و پر از) رنج وآفت مى‌چرند؛

٣٠ بى چوپانى كه مواظبشان باشد،

٣١ و بى گله‌بانى كه آنها را (در مرتعى سالم) بچراند.

٣٢ دنيا آنها را برد به راهى تاريك‌

٣٣ چشم‌هايشان را هم گرفت؛ تا علائم و نشانه‌هاى راه روشن را نبينند.

٣٤ آنان در سرگردانى‌هاى دنيا گم شدند؛

٣٥ در نعمت‌هايش فرو رفتند

٣٦ و دنيا شد خدايشان.

٣٧ بعد، دنيا با آنها بازى كرد

آنها هم با دنيا بازى كردند

٣٨ و هرچه فراسوى آن بود، از ياد بردند.

٣٩ اگر صبر كنى، تاريكى كنار مى‌رود.

٤٠ كجاوه‌هاى سفر، رسيده و آماده، ايستاده‌اند.

٤١ هر كه تند و سريع رود، به كاروان مى‌رسد.

پسرم، بدان!

٤٢ آدمى كه بر مركب زمان سوار است، بر مركب روزها و شب‌ها،