به پسرم - شهيدى، فاطمه - الصفحة ١٢ - سفارشهاى پدرى كه زندگىاش رو به پايان است

٤٥ وادارش كن اقرار كند دنيا رفتنى است؛

٤٦ وادارش كن با چشم باز، ناگوارى‌هاى دنيا را ببيند؛

٤٧ وادارش كن واهمه كند از هيبت روزگار؛ از تغيير حال و احوال؛ از روزها و شب‌هاى تلخى كه شايد در راه باشند.

٤٨ داستان رفتگان را برايش بگو!

٤٩ بگو بر سر آنها كه پيش از او بودند، چه آمده!

٥٠ ديار و يادگار رفتگان را نشان او بده!

٥١ «ببين چه‌ها كردند؟

٥٢ از كجا كوچ كردند؟ بعد كجا فرود آمدند و ماندنى شدند؟

٥٣ از كنار رفيقان، به ديار ناآشنايى رفتند

٥٤ و همين امروز و فرداست كه تو هم از آنها شوى»

فرزندم!

٥٥ آخر راه را آباد كن.

٥٦ آن دنيا را با اين دنيا عوض نكن‌

٥٧ درباره آن‌چه نمى‌دانى، گفتگو نكن‌

و آن جا كه لازم نيست حرفى بزنى، نزن‌

٥٨ اگر مى‌ترسى در راهى گم شوى، همان اول راه، پا، پَس بكش؛

٥٩ چون، در آستانه سرگردانى، بازايستادن و تأمل، بهتر است از اين كه بگذارى حوادث هول‌ناك، تو را بر پشت خود بنشانند و هرجا ببرند.