اسناد لانه جاسوسی آمریکا - دانشجویان مسلمان پیرو خط امام - الصفحة ٧٩ - نامه کنسول ایالات متحده در تبریز به سفارت
مهمتر دیگری نیز برای من فراهم کنند، و ظرف چند دقیقه قرار است من تلفنی با کمیته روحانیون در شهر تماس بگیرم تا ببینم چه تصمیمی گرفته شده است.
در هیچ جایی در آئین نامه امور خارجه یک چنین پیام تلفنی تشریح نشده است. «هلو من کنسول آمریکا هستم، ببخشید از این که مزاحم می شوم ولی می خواستم بدانم که آیا تصمیم بر این گرفته اید که من دشمن مردم هستم و یا این که ترجیح می دهید که من کنسولگری را باز کنم و امور چند هزار تبریزی را که میل دارند موقتاً برای تسکین اعصابشان به لاس وگاس عزیمت کنند سر و سامان دهم». من در انتظار تلفن نیستم و دلم می خواست که در حال حاضر خودم نیز در لاس و گاس یا دیسنی لند بودم.
(توجه: مراتب فوق از یک یادداشت روزانه حوادث که من شروع به نگهداشتن آن کرده بودم اقتباس شده است ولی همه صفحات قبل و بعد هنگامی که کنسولگری به تاراج رفت ناپدید شد.)
هنگامی که به گذشته نگاه می کنم پی می برم که حوادث تشریح شده بایستی در روز ١٣ فوریه روی داده باشند زیرا «پاسداران اسلامی» تازه چند ساعتی بود که در محوطه اقامت داشتند که در تلویزیون اعلام شد زندان شهر آتش گرفته و داوطلبان فوق العاده «برای نجات جان زندانیان» مورد نیاز هستند.
چهار آمریکایی در زندان بودند که من از اوایل تابستان آنها را ملاقات می کردم (جان بورچیل، پت تیارت، لروی کولیر و تام اسمیت) و با رؤیاهای وحشتناکی که در مخیله من می گذشت، کتی به تن کردم و از دروازه اصلی بیرون جستم که در آن لحظه یک اتومبیل متوقف شد و دو نفر از آنها از اتومبیل خارج شدند. این دو شهروند آمریکایی که همچنان پیژامه های زندان را به تن داشتند همراه با دو زندانی سابق آلمان غربی بودند. آنها به من اطمینان دادند که دو آمریکایی دیگر (همراه با یک استرالیایی و یک اتریشی) به زودی خواهند رسید. نتیجه این شد که آنها بعداً تلفن کردند و روز بعد با یک عضو «کمیته» که در خانه او اقامت داشتند در محل کنسولگری حاضر شدند. با توجه به بوروکراسی ایرانی از من تقاضا شد که برای هر هشت نفر آنها «قبض رسیدی» امضاء کرده و مهر بزنم.
زندانیان در جریان حمله و آتش سوزی از خارج و شورش از داخل زندان سرگذشت وحشتناکی داشته و پس از چند ساعت تیراندازی و هرج و مرج عمومی سرانجام از روی دیوار به خارج راه یافته بودند. لازم به گفتن نیست که عده زیادی از مردم خارج از زندان در انتظار بودند تا به آنها کمک کنند. معذالک ورود آنها به کنسولگری هم زمان با افزایش شدت زد و خوردهای خیابانی بود و آنها به جای آن که در یک خانه آسوده با تختخواب بخوابند، ناگزیر بر روی کف یک زیرزمین خوابیدند (زیرا اتاقهای خواب در معرض تیراندازی قرار گرفته بود).
شب دوم اقامت آنها، شهر در یک وضعیت جنگی علنی قرار گرفته بود. فرمانده ارتش