اسناد لانه جاسوسی آمریکا - دانشجویان مسلمان پیرو خط امام - الصفحة ٧٨ - نامه کنسول ایالات متحده در تبریز به سفارت
برخوردار خواهم بود.
یک روز و اندی بعد...
من نمی دانم امروز چه روزی است و کسی هم نیست که از او بپرسم هر چند تفاوت چندانی ندارد زیرا ایران و تبریز در چنان وضعی هستند که دانستن زمان مطلقاً اهمیت ندارد. روز گذشته چند هزار نفر به کنسولگری آمده و خواستار آن شدند که آرم ایالات متحده بر سر در اصلی (که در حدود یک تن وزن دارد) برچیده شود. سپس موقعی که این کار مختصر انجام گرفت (این کار توسط جمعی از کارگران انجام شد که بدون شک کارهای مشابهی را نیز انجام داده اند؟ زیرا مهارت حرفه ای در انجام آن را نشان دادند.) آنها خواستند که نشان روی در اصلی دفتر برچیده شود. از این دستور هم متابعت شد. آن گاه خواستار شدند که کنسول به آنها تحویل داده شود. سربازان در این مرحله تقاضای آنها را رد کردند. لازم به گفتن نیست که تأسف من از این که این دو آرم را از دست داده بودم به علت این امر که خودم به جمعیت تحویل داده نشدم، تسکین یافت.
سربازان این جا (حدود ٣٠ نفر) اوایل بامداد امروز از سوی ژنرال محلی، که به حکومت خمینی روی آورده است، دستور گرفتند که بروند و فرمانده آنها خیلی هم دلش می خواست بدون کلمه ای فرار کند، ولی گروهی از سربازان که من با آنها دوست شده بودم از اطاعت فرمان او، تا زمانی که در وضع امنی قرار گرفتم و لوازم شخصی و اسناد اداری را جمع آوری کردم، سرپیچی کردند. در واقع یک مسابقه داد و فریاد بین فرمانده و سربازان صورت گرفت و سرانجام تعدادی از آنها مرا در یک جیپ گذاشتند و ما به پایگاه به سراغ ژنرال مسئول امور رفتیم. من تصور می کنم ژنرال نیز از شور و هیجان سربازان نسبت به من مانند هر چیز دیگری تحت تأثیر قرار گرفته بود. (لازم به گفتن نیست که آنها بیشتر کرد بودند) و او به سربازان گفت که می توانند تا زمانی که بستن بارم را تمام کنم، با من بمانند.
ما از میان یک صحنه کاملاً وحشیانه به کنسولگری بازگشتیم. شهر پس از این همه روز جنگ خیابانی در وضع وحشتناکی است، و زمان تصفیه حسابهای خصوصی پیش روی ما است. دو مقام سابق دولت در این جا در یک خیابان اصلی، بامداد امروز به درخت آویزان شده بودند و دیگران نیز سرگرم سوزاندن خانه های آنها بودند. زمانی که من همه چیز را بسته بندی کردم، «سربازانی» از کمیته تبریز (یعنی غیرنظامیان بسیار جوان با ادعای مأمور پلیس بودن) فرا رسیدند.
کنسولگری به عنوان محلی که نباید غارت یا سوزانده شود، تحت قرق مذهبی قرار گرفت و این امری است که من دلم می خواست در اداره تشریفات مورد بحث قرار دهند. غارتگران سرخورده و ولگردها از آن زمان به بعد به دروازه اصلی می آمدند و اعلامیه را می خواندند و راه خودشان را کشیده و می رفتند، شاید به این تصور که روز دیگری بازگردند. در ضمن بعضی از دوستان من در این جا برای رفاه من فعالانه سرگرم چانه زدن هستند شاید چیزهای