معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٧

نان ما يا نان ملت، مسئله اين است



قسمت اول
روايت تجربه‌ي ديگران
>زندگي آدم‌ها، سرشار از قصه است؛ قصه‌هاي شنيدني که اگر خوب بشنويم و به آن‌ها فکر کنيم، در پيچ و خم زندگي، روزي به کارمان مي‌آيد. حيف که کسي اين قصه‌ها را جمع نمي‌کند و افسوس، آدم‌هايي که قصه‌هاي زندگي‌شان، پر از پند و عبرت است، نويسنده نيستند که قصه‌هاي‌شان را بنويسند تا تجربه‌هاي‌شان را به ديگران بسپارند، از راه‌هاي رفته‌ي‌شان ياد کنند، از راه‌هاي نرفته‌ي‌شان بگويند و از بن‌بست‌هايي که در آن گرفتار شدند، حرف بزنند.
***
قربانت بروم، من يک پا جامعه‌شناسم، يک پا روان‌شناسم، من زيرچشمي به کسي نگاه کنم، زير ‌و ‌روي طرف دستم مي‌آيد. من نمي‌خواهم پيش سرکارعالي، خودم را گنده کنم؛ ولي باور بفرماييد، اگر تا الآن تو هر دانشگاهي، کتاب زير بغل زده بودم و دوزانو، پيش هر استادي نشسته بودم، تا حالا پروفسوري، چيزي شده بودم، ولي نشد. پدرمان کارگر، مادرمان کارگر، عموي‌مان، دايي‌مان، هفت جد و آباي ما کارگر بودند. آقا! اين دل که مي‌بيني، پر است. از کجاي اين دلِ پر بگويم که رفتي خانه‌ات به يادم افتادي، شب، کابوسي چيزي نبيني، نپري از خواب؟
ما بچه‌زرنگ حاجي بوديم، باباي مرحومم را مي‌گويم. چرا؟ چون تن نداديم همه‌ي عمر به کارگري. چه‌کار کرديم؟ رفتيم تو خيابان چرخ زديم. ايني که عرض مي‌کنم، واقعاً کردم ها! چرخ زدن را مي‌گويم. رفتيم تو نخ همه‌ي مغازه‌ها و همه‌ي صاحب‌مغازه‌ها. بابايم فهميد که من افتادم تو خيابان‌ها. خبر دادند که شازده، يعني مرا ديده‌اند که همين جوري براي خودم راه مي‌روم تو خيابان‌ها، عاطل و باطل مي‌چرخم. نزديک بود کتک مفصلي هم از همه‌ي فاميل بخورم که چرا بي‌عار و بي‌کار شدم. چرخيدن تو خيابان، آن هم وقتي همه‌ دارند کار مي‌کنند، جان مي‌کَنند، بد بود ديگر. خدايي هم بد بود. آن هم براي خانواده‌ي ما که جمعه‌ها هم اگر کار بود، نه نمي‌گفتند. اتفاقاً چند تا از خانواده‌ي ما در حين کار هم مُردند. ببين گستاخي من چه‌قدر بود، راست‌راست راه مي‌رفتم تو خيابان.
براي چي مي‌رفتم تو خيابان قِل مي‌خوردم؟ براي اين‌که ببينم ملت از چه راهي نان درمي‌آورند. مي‌خواستم ببينم ناني که ما درمي‌آوريم با ناني که ملت درمي‌آورند، چه فرقي دارد. شما مخ را ببين. مخ من آن وقت‌ها که بيست سال بيش‌تر نداشتم، مخ پُري بوده. مي‌خواستم ببينم نان ما چرب‌تر است يا نان ملت؟ نان ما بزرگ‌تر است يا نان ملت؟ براي اين مي‌رفتم سرک مي‌کشيدم تو مغازه‌ها و زل مي‌زدم به آدم‌ها. دنبال اين بودم ببينم چه‌کاري هست که سرمايه نخواهد، دردسر نداشته باشد، آدم دير پير شود، و از دست و پا نيفتد و گرفتار ورشکستي و سرشکستگي هم نشود. حالا اين‌جا را داشته باش تا از بابايم بگويم که چه حکايتي برايم تعريف کرد که به کمکم آمد.
باباي من يک زماني براي من بالاي منبر رفت و يک حکايتي- نمي‌دانم از کدام يکي از اين شاعرها بود ‌- تعريف کرد که آقايي که شما باشي، اين حکايت همچين جا خوش کرد تو ذهن من که هميشه به يادش بودم، هستم و خواهم بود. بخيل هم نيستم. به شما و همه‌ي بشريت هم مي‌گويم، بلکه به کارتان بيايد. باباي من تعريف کرد يک پسري بود که خواست شهر و ديارش را بگذارد، دل به جاده بسپارد، برود و شهر نويي اختيار کند؛ بلکه کاري، باري، چيزي، دست و پا کند و به قول امروزي‌ها، پيش‌رفت کند. باباي اين بچه درآمد به اين بچه گفت: «آهاي پسرجان! تو که مي‌خواهي سري تو سرها دربياوري، نه جمال داري، نه سواد داري، نه زبان داري، نه اخلاق خوب داري، حالا با چي‌ات مي‌خواهي بروي تو دل ملت، خودتت را جا کني، هان؟» اين حکايت را اتفاقاً همين جوري که من برايت تعريف کردم، تعريف مي‌کرد ها! پيرمرد بود ديگر. چند تا حکايت هم بيش‌تر بلد نبود. هر جا که مي‌نشست، همين چند تا را هي مي‌گفت، چند تا پيرمرد هم چپق به دست، سر تکان مي‌دادند و چند تا جوان هم مي‌گفتند، حاجي چه باسوادي، باباي ما هم خوشش مي‌آمد. پيرمرد دوست داشت تو مجلس گُل کند و به چشم بيايد.
حالا بگذار قصه‌ي خودم را بگويم. روزي که قرار شد بروم دنبال کار جديد و بزنم زير کاسه‌و‌کوزه‌ي هر چي کارگر و زندگي کارگري است، به خودم گفتم: «غضنفر تو چه داري؟» اسمم غضنفر است. همين جوري بي‌رودربايستي از خودم پرسيدم. گفتم: «پسر حاجي، تو خوشگلي؟ نه، جان من خوشگلي؟» رفتم جلو آينه ايستادم و اين را پرسيدم که مبادا به خودم دروغ بگويم. زل زدم تو جفت تخم چشم‌هايم و گفتم: «پسر! تو نتراشيده و نخراشيده‌اي، خوشگلي‌ات کجا بود؟» خوشگلي نداشتيم. خُب اين از اين. هنوز سه تا مانده بود. نااميد؟ نه، نااميد نشدم. ديگر بچه نُنُر نبودم که زود جا بزنم. آدمي که مي‌خواهد کارهاي بزرگ بکند، نبايد نُنُر باشد. گفتم: «سواد داري؟ نه، بگو ديگر.» به خودم مي‌گفتم ها! ديدم نه، سوادم کجا بود؟ اسمم را فقط بلد بودم بنويسم و يک خط هم زير اسمم بکشم، يعني امضا. اين هم از اين؛ پنجاه درصدش پَر زد. گفتم: «جان من غضنفر، تو اخلاق خوب چي؟ داري؟» اگر کله‌ام را بتراشم برايت، مي‌فهمي تا روزي که اين را از خودم پرسيدم، چند جاي کله‌ام شکسته بود. از بس که تا چيزي مي‌شد، يقه مي‌گرفتم و دعوا مي‌کردم. اخلاق هم نداشتم. رسيدم به آخري. گفتم: «پسر! زبان چي، زبان چرب و نرم داري؟» زبانم را درآوردم و گفتم آ... آ... آ...‌ خدايي زبان خوبي داشتم. ديدم همه‌ي کس‌و‌کارم هم مي‌گويند که اين غضنفر با اين زبانش، مار را از سوراخ درمي‌آورد. همين زبان هم به کارم آمد. باور بفرماييد فقط به خاطر همين زبان بود که دلم را به دريا زدم و رفتم قاطي موج‌ها شدم.
چه شغلي پيدا کردم؟ الآن کجا نشستي؟ تو بنگاه مگر ننشستي؟ بنگاه املاک حاج‌غضنفر بادکوبه‌اي‌اصل. شدم بنگاه‌دار ديگر. همه‌ي قصه‌ام را برايت گفتم، حالا مي‌پرسي، ليلي زن بود يا مرد؟