معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٥

اتوبوس
شکرانی مریم


فوتبال اتوبوسي!
>يک دسته بچه مدرسه‌اي پرسر و صدا وارد اتوبوس شدند. توي دست‌شان روزنامه‌هاي لوله‌شده بود و به سر و کله‌ي هم مي‌کوبيدند. چند دقيقه که گذشت تازه از لابه‌لاي حرف‌هاي‌شان فهميدم که دارند مثلاً! در مورد فوتبال حرف مي زنند.
- بابا شرط‌بندي کرده بود که جلوي دوربين آن کار را انجام بدهد...
- آقا مي‌گويند يک‌بار توي هواپيما سه تا پيرمرد را کشت!
- اين که چيزي نيست، مجله‌ي «دو روز عمر» هم نوشته بود يک‌بار اين بابا رفته بود بالاي برج ميلاد و گفته مي‌خواهم خودکشي کنم. زنگ مي‌زنند آتش‌نشاني مي‌آيد و پليس و تشکيلات... بعد خودش مي‌آيد پايين هرهر مي‌خندد و مي‌گويد بابا الکي گفتم.
- آقا اين شوخي دارقوزآبادي زياد دارد من هم شنيدم قرار بوده سري بعد با دامن گل‌گلي بيايد وسط زمين!
- اکبري تو هم اينو شنيدي که گفته من داشتم قلقلکش مي‌دادم نه بِيِييييييب!
- نه بابا، يکي از مسئول‌هاي باشگاه گفته است اين‌ها سر تمرين هميشه از اين کارها مي‌کردند.
مرد ميانسالي که کنار پسربچه‌ها ايستاده است با غضب گوشي‌اش را درمي‌آورد و شماره مي‌گيرد: «خانم به آن بچه بگو عکس‌هاي يادگاري‌اش با فوتباليست‌ها را پاره مي‌کند. برگشتم خرده‌ريزهايش روي ميز ناهارخوري باشد؛ وگرنه مي‌زنم قلم پايش را خرد و خاکشير مي‌کنم!... غلط کرده است بدون اجازه‌ي من مي‌رود محل تمرين اين‌ها... صدبار گفتم نمي‌گذاري پاي بچه به اين فضاها باز بشود اهميتي ندادي. از اين به بعد استاديوم هم بي استاديوم! گفتند استاديوم ورزشي نگفتند که... استغفرالله دهن آدم را باز مي‌کنند...»
پيرمردي که نان سنگک به دست دارد مي‌گويد: «قديم‌ها ورزشکار داشتيم حالا هم ورزشکار داريم. پهلوان تختي خدا بيامرزدش...»
پيرزني از صندلي‌هاي عقب‌تر فرياد مي‌زند: «محمدعلي کلي را بگو چه فوتباليستي! گفتيم مملکت پيشرفت مي‌کند ادب و معرفت زيادتر مي‌شود، حالا ورزشکار گلوله‌ي تربيت!»
پيرمرد داد مي‌زند: «حاج‌خانم، کِلِي ايراني نبود که! تازه فوتباليست...»
پيرزن: «حالا هرچي! صحبت شخصيت و معرفت است که اسمش بعد چند قرن مانده است! نقاش بود بنده خدا!»
مرد جواني که بچه به بغل دارد مي‌گويد: «کم مانده است اين فردوسي‌پور و خبرنگارهاي بيست و سي سيني سبزي هم بياورند توي برنامه‌ي‌شان پاک کنندها! حالا نشان دادن اين حرکت چه معني داشت؟»
پيرمرد: «اگر همان موقع هم که توي هواپيما سه تا پيرمرد را کشت آبرويش را مي‌بردند، الآن دست به اين کار نمي‌زد!»
مرد ميانسال موبايلش را در جيبش گذاشت و گفت: «آمدند روي ورزش سرمايه‌ي ملت را ريختند که از فعاليت‌هاي سالم حمايت بشود، حالا هرچي فعاليت ناسالم است از همين... استغفرالله هي دهن آدم را باز مي‌کنند!»
زني که يک کيسه کامواي رنگي به دست دارد مي‌گويد: «به جاي اين‌که اين پول‌هاي قلمبه را بدهند به چهارتا جوان مخترع و نابغه، چه کساني را يک‌شبه به ره صدساله مي‌رسانند!»
مرد جواني که کت راه‌راه دارد: «خانم حالا زياد هم بزرگش نکنيد. توي کشورهاي خارجي فوتباليست‌ها اين‌قدر از اين کارها مي‌کنند...»
پيرزن: «غلط کردند کشورهاي خارجي! هي تا تقي به توقي مي‌خورد آن اجنبي‌ها را براي هم علم مي‌کنيم. دليل نمي‌شود که آن‌ها هر خريتي کردند براي ما الگو بشوند. انگار وحي منزل هستند اين اجنبي‌ها!»
مرد بچه به بغل: «سرگرمي‌مان شده است اين حاشيه‌سازي‌ها به جاي اين‌که چهار تا کتاب...»
مرد ميانسال: «آقا شما که نمي‌توانيد به خبرنگار ايراد بگيريد. من چراغ قرمز را رد مي‌کنم، شما بايد از پليس ايراد بگيريد؟ درست نيست اين رفتارهاي زشت.»
پسربچه‌ها هنوز قيل و قال مي‌کنند.
مرد ميانسال دوباره با گوشي‌اش شماره مي‌گيرد: «خانم به آن بچه مي‌گويي ديگر حق ندارد با آن همکلاسي‌اش که فاميلي‌اش‌... است رفت و آمد کند! فاميلي‌... که بين همکلاسي‌هايش نيست انشاءلله؟»