معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣
گفتوگو
نبايد سياه و سفيد نگاه کنيم!
گفتوگو با دکتر سيداحمد موثقيگيلاني
>دکتر سيداحمد موثقي گيلاني، عضو هيأت علمي گروه علوم سياسي دانشگاه تهران است. از وي تاکنون آثار متعددي در حوزههاي سياسي، توسعه و نوانديشي ديني در قالب تأليف و ترجمه، روانهي بازار کتاب شده است که از جملهي آنها ميتوان به «سيدجمالالدين اسدآبادي: مصلحي متفکر و سياستمدار»، «اقتصاد سياسي توسعه و توسعهنيافتگي»، «جنبشهاي اسلامي معاصر»، «جهان اسلام از منظرهاي سياسي مختلف»، «تحولات جديد در علوم سياسي»، «تئوري توسعه و سه جهان» و... اشاره کرد. گفتوگوي ما را با ايشان در خصوص نوسازي ديني ميخوانيد.
- براي ورود به بحث و براي اينکه چارچوب مفهومي مشخصي براي گفتوگو داشته باشيم، لطفاً بهعنوان نخستين سؤال، بفرماييد بهطور کلي وقتي از «نوسازي ديني» صحبت ميشود، منظور چيست؟
بهطور کلي در خصوص مفهوم نوسازي ديني، دو نوع برداشت ميتوان داشت که بنده در کتاب «علل انحطاط مسلمين از ديدگاه سيد جمال»، به اين نکته پرداختهام. يک برداشت اين است که نوسازي، از منظر دين و بر مبناي دين يا با تکيه به دين و به کمک دين قلمداد شود؛ ولي برداشت ديگر، نوسازي در دين است که اين برداشت دوم منظور ما نيست؛ چرا که ما نميخواهيم اصل دين را تغيير دهيم و دين جديدي بياوريم، مانند کاري که بعضي فرقهها، مثل وهابيت انجام دادهاند و بدعتهايي را در دين وارد کردهاند؛ اما در عين حال ميتوانيم از نوسازي در تفکر ديني صحبت کنيم.
از آنجا که عقايد، افکار و انديشههاي ديني ما محدود هستند و درک و فهم ما طي زمان و مکان تغيير ميکند، نياز است که با توجه به شرايط زمان و مکان، اصلاحاتي در تفکر ديني صورت گيرد و اين همان چيزي است که ما در فقه شيعه از آن بهعنوان «اجتهاد» ياد ميکنيم و مصلحان ديني ما هم- مخصوصاً اقبال- از آن با عنوان «بازسازي تفکر ديني» ياد ميکنند و معتقدند که:
اسلام به ذات خود ندارد عيبي
هر عيب که هست از مسلماني ماست
در واقع، اين تفکر و برداشت ديني ماست که طي قرون و اعصار متمادي، از چشمهي اوّليهي خودش دور شده و زنگ، غبار، کدورتها و تحريفهاي تاريخي بر آن تحميل شده است؛ بنابراين، نوسازي و بازسازي فرهنگ و انديشهي ديني را ميتوان پذيرفت و بر همين اساس، حتي ميتوان مدعي شد که در يک جامعهي ديني مثل ايران، دين حتي ميتواند بسيار راهگشا باشد؛ چرا که فلسفهي وجودي آن براي نجات انسانها ابتدا در اين دنيا و در ادامه در دنياي ديگر است، به شرطي که درست فهميده و اجرا شود. بنابراين، «اصلاح ديني» را -که تعبير ديگري از نوسازي ديني است- بهطور کلي ميتوان به معناي اصلاح و تغيير امور با تکيه بر اصول، رهنمودها و آموزههاي دين تعريف کرد که بر اساس آن مصلحان ديني ميخواهند با تغيير ذهنيتهاي خرافي، غيرعقلاني و سنتي- به معناي منفي کلمه- زندگي مسلمانان را در حوزههاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي با تغييرات ايجاد شده، وفق دهند و در واقع از اصول و امّهات دين، براي پاسخگويي به نيازهاي زمان و مکان و حل و رفع مسائل و مشکلات جديد بهره بگيرند.
اين انطباق دادن هم به اين معناست که در چارچوب اصول مورد قبول انديشهي ديني، خيلي از چيزهاي مثبت را ميتوانيم به کمک عقل، علم، کارشناسي و عُرف و تجربهي ملل بگيريم و يک نظام اقتصادي، اجتماعي و سياسي پيشرفتهاي درست کنيم که در رقابت با ملل ديگر، جلو بيفتيم.
- شما در تعريف نوسازي ديني فرموديد که بر اساس آن از دين براي وفق دادن خودمان با شرايطي که در آن زندگي ميکنيم، کمک ميگيريم؛ اما يک وقتهايي پيش ميآيد که ميبينيم چارچوب ديني، با آن شرايطي که ما در آن زندگي ميکنيم، واقعاً همخواني ندارد؛ و اگر بخواهيم به آن چارچوب ديني پايبند باشيم، انگ بنيادگرايي ديني و يا متحجر بودن و جمودانديشي ميخوريم؛ و اگر بخواهيم مطابق با شرايط زمانه زندگي کنيم، از سوي جامعهي ديني به تفريط و بيديني متهم ميشويم. سؤال اين است که چگونه ميتوانيم اين تضاد و ناهمخواني بين اصول ديني با شرايط عملي زندگي را حل کنيم، بهطوري که به افراط و تفريط هم متهم نشويم؟
سؤال خيلي خوبي است. در واقع اين تعبيري است که اقبال دارد که چگونه بين «ثابت» و «متغير» يا به عبارت ديگر، «محکمات» و «متشابهات» جمع بزنيم. اينکه چه چيزهايي ثابتات هستند و چه چيزهايي امور متغير، علاوه بر اقبال، مرحوم علامهي جعفري هم دنبال کردهاند. اينجا ما در اصول دين، بين مسلمانان اختلافي نداريم، اما اگر شما بهعنوان طرفداري از اصول و ارزشها و آموزههاي دين، بخواهيم بهطور کلي با تغييرات مخالفت کنيم و حالت مطلقگرايي و جزمانديشي پيدا کنيم، بهطوري که به دُگماتيسم منجر شود، در واقع به بنيادگرايي روي آوردهايم که رويکرد فلسفي، عقلاني ندارد و جزمي، مطلقانديش، احساسي و خشن است و همه چيز را سياه و سفيد ميبيند. در حالي که ما- مخصوصاً شيعه- در سنت ديني اين بحث را داريم که انسانها خودشان بايد به اصول دين برسند و اين اصول تقليدي نيستند.
به نظر من براي رسيدن به اين منظور، بايد فضاي آزادي در محافل علمي، ديني، حوزههاي علميه، علما، متخصصان، روشنفکران و صاحبنظران باشد که در مسائل مربوط به اصول، احکام و اجتهادها آزاد باشند؛ ولي در عين حال، براي اينکه هرج و مرج ايجاد نشود و نظم و نظام حفظ شود و ما بتوانيم پاسخگوي نيازهاي زمان و تغييرات باشيم، بايد يک اجماعي حول محورهاي اصلي و اساسي، بين علما و روشنفکران و رهبران و مصلحان ديني و نخبگان فکري و سياسي جامعه شکل گيرد و نتيجهي اين اجماع در قالب قانون اساسي تثبيت ميشود؛ بنابراين، وقتي اصول قانون اساسي بر مبناي اجماع و همفکري بين متخصصان و مجتهدان دين، عقل، علم و عُرف تثبيت شود، ديگر به آن مشکلي که شما اشاره کرديد، بر نخواهيم خورد و در واقع، قانون اساسي مبناي همکاري ما، انسجام جامعه و سياستهاي نظام سياسي خواهد بود. پس، از يک طرف بايد فضاي آزاد و مسالمتآميز گفتوگو، مدارا و تحمل ديدگاههاي مختلف وجود داشته باشد که اين اجتهادها در آن پويايي خودش را داشته باشد و سياسي، سرکوب و محدود نشود و نخبگان جامعه بتوانند در عين طرفداري از اصول و ثابتات ديني، پاسخگوي تغييرات هم باشند و جامعه را با زمان و مکان و پيشرفتهاي صورتگرفته منطبق کنند و از طرف ديگر، تمام کساني که تحت حاکميت اين قانون اساسي زندگي ميکنند، به آن تمکين کنند.
پس با اين حساب، روشنفکري ديني به اين معنا، نه لزوماً به معناي خروج از اصول دين است؛ چون به هر حال هر کسي ممکن است برداشت خاصي از اصول داشته باشد و ما به اين ترتيب ميآييم و آن را در چارچوب قانون اساسي ثابت ميکنيم و نه به معناي عقبماندگي و در جا زدن در سنتهاي دست و پاگير گذشته و تحجرگرايي.
شما اگر به همين تعدد مراجع شيعه و تجزّي(١) در اجتهادي که ما در شيعه داريم توجه کنيد، ميبينيد که پديدهي خيلي مبارک و مثبتي است و ميتواند کمک زيادي کند به اينکه فضا براي بحث و استدلال کردن بين نخبگان و صاحبنظران و احزاب باز باشد و بتوانيم با رويکرد عقلاني و کارشناسانه به آن چيزي که دين ما ميگويد، نزديک شويم و سياستهاي مناسب را اتخاذ کنيم. اين نوع روشنفکري به معناي خردورزي و نگاه انتقادي- حتي به مسائل ديني و نه لزوماً اصول دين- داشتن است، نه اينکه يک عدهاي مقابل اين تغييرات بايستند و باب اجتهاد را ببندند که سرانجام منجر به بنيادگرايي، افراط، خشونت، جزميت، مطلقانديشي و سياه و سفيد ديدن شود و در نهايت جلوي پويايي انديشه را بگيرد. اتفاقي که متأسفانه بهطور تاريخي در بيشتر کشورهاي مسلمان رخ داده است و هميشه به نام دين، جلوي جلوهي عقل و علم گرفته شده است و اين امر، يکي از علتهاي مهم عقبماندگي مسلمانان است.
- به بحث عقبماندگي مسلمانان اشاره کرديد. وقتي به تاريخ (قرون سوم تا پنجم هجري) برميگرديم، اينطور به نظر ميرسد که مسلمانهاي آن زمان با اينکه مسلمانيشان شايد خيلي بيشتر از امروز ما بوده است، در بين ساير ملل هم پيشرفتهتر بوده و دست برتر را داشتهاند. شما علل پيشرفت مسلمانان در آن دوره را در چه ميبينيد و فکر ميکنيد چرا امروزه وقتي سخن از کشورهاي مسلمان به ميان ميآيد، سريعاً کشورهاي جهان سوم و عقبافتاده به ذهن متبادر ميشود؟ چرا ما نميتوانيم باز به همان پيشرفتهاي قرون اوّليه برسيم. آيا اين اسلام است که دست و پاي ما را بسته است و يا شرايط ديگري به وجود آمده است که اجازه نميدهد ما به آن سطح از پيشرفت برسيم؟
ما نميتوانيم بگوييم که اسلام دست و پاي ما را بسته است، بلکه برعکس، ما دست و پاي اسلام را بستهايم؛ به اين معنا که اين کجفهميها، رسوبات خرافي و اين توهمات، تعصبات کور، جزميتها، جهل و جمود، جزمانديشيها و رويکردهاي ضد عقل و ضد فلسفه هستند که به نام دين، ما را به سمت تعبّد و تقليد صِرف برده و راه را براي انديشيدن و خردورزي بستهاند. اين تاريخي که شما به آن اشاره کرديد، نشان ميدهد که اسلام ميتواند تمدنساز باشد و سند اثبات آن هم، عصر طلايي تمدن اسلامي در فاصلهي بين قرون سه تا پنج هجري قمري است که ملهم از آموزههاي دين اسلام است. منتها نکتهي مهم اين است که يک فضاي آزادانديشي ايجاد شده بود- و اوج آن در دوران هارون و مأمون عباسي مشاهده ميشود- که مسلمانان با تکيه بر عقل آزادانديش و تفکر انتقادي و توجه به اينکه از تمدنهاي بزرگ ديگر مثل: يونان و ايران، چه چيزهاي مثبتي ميتوانند بگيرند، نهضت ترجمه و بيتالحکمهها را شکل دادند و براساس اين رويکرد عقلاني، اختيارگرا و آزادانديش- که اتفاقاً ملهم از دين هم بود- توانستند تمدنساز شوند، تمدني که در سطح جهاني ميدرخشيد. يعني به زبان امروزي، يک نوسازي در ابعاد مختلف انجام دادند. براي مثال در بُعد علمي و فرهنگي، بزرگترين دانشمندان و متفکران را به دنيا عرضه کردند. در بُعد اقتصادي، چون اهل کار، توليد، دنيا و معيشت بودند، رونق اقتصادي شکل گرفت، تجارت رواج يافت و توليدات آنها تمام بازارهاي دنيا را گرفت و ارز و پول و ماليهي مسلمين در سطح دنيا تعيينکننده بود. در بُعد سياسي هم که دست بالا را داشتند.
شايد بتوان گفت در اين ميان، رويکرد اعتزال و معتزله نيز بيتأثير نبوده است؛ بهطوري که مرحوم مطهري در ريشهيابي انحطاط مسلمين، در يک جايي تأسف ميخورد که چرا معتزله سرکوب شدند. بر همين اساس، وقتي اشاعره و اصحاب نقل و اهل حديث قدرت گرفتند، به تدريج به نام دين، ضد عقل، فلسفه، علم، اختيار و انتخاب اسلام عمل کردند و اين جزميت و افراط بر تکيه با نقل و نفي عقل، زمينهاي شد براي جمود فکري مسلمانان و سلطهي استبداد و خودکامگي و ترويج بيقانوني و هرج و مرج و تضعيف آن جهتگيريهاي مثبت نسبت به دنيا، کار، توليد و ايجاد ثروت. به اين ترتيب، در ابعاد مختلف مسلمانان عقب ماندند و بعد هم که اروپا آمد و همين مقولات را گرفت و به نام مدرنيته به اجرا گذاشت و اين شد که ما الآن بهعنوان مسلمان از روح اسلام خيلي دور هستيم و جوامع مسلمان جزو عقبماندهترين جوامع يا همان جوامع جهان سوم هستند.
- پس با اين توصيفهايي که شما فرموديد، به اين نتيجه ميرسيم که ما بهعنوان يک جامعهي مسلمان، در حال حاضر در مقابل مدرنيته قرار گرفتهايم. در واقع، مدرنيته با بنيانهاي مادي خودش- که از عصر روشنگري شکل گرفت- ما را به دنياگرايي دعوت ميکند، اما در مقابل، تعليمات ديني ما بيشتر بر معنويتگرايي تأکيد دارند و اين دو ديدگاه دقيقاً در مقابل يکديگر قرار گرفتهاند. حالا اين سؤال پيش ميآيد که تکليف ما با مدرنيته چيست و چهطور بايد با آن برخورد کنيم؟
به نظر من، اين تقسيمبندي درستي نيست که شما بهطور مطلق بگوييد مدرنيته مترادف با ماديگرايي است و دين ما صرفاً متکي بر معنويت و معناگرايي است. ما نبايد سياه و سفيد نگاه کنيم. در دين ما هم، اين دو بُعد با هم جمع زده شدهاند. اتفاقاً در تعبيرهايي که در منابع ديني ما مثل قرآن و ادعيه آمده است، اين نگاه نفي شده است؛ مثل دعايي که هر روز در قنوت ميخوانيم که ميگويد: «ربّنا آتنا في الدنيا حسنة و في الآخرة حسنة» يا مثلاً بر عکسش «خسر الدنيا و الآخرة» را داريم و يا تعبيرهايي که از معصومين داريم که ميگويند «دنيا مزرعهي آخرت است» و يا تعبير پيامبر که ميفرمايد: «وقتي فقر بيايد، ايمان از در ديگر ميرود» و يا مثلاً تعبيري از ائمه که «براي دنيايتان چنان تلاش کنيد که گويي هميشه زندهايد و براي آخرتتان به گونهاي که گويي فردا ميميريد». پس اين نوع دنياگرايي با يک بستري از معنا که به قول شهيد مطهري جهانبيني ما از اويي و به سوي اويي است، منافاتي ندارد، بلکه بر عکس، اگر ما اين بستر و ساختار دنيا را آباد کنيم و صنعتي شويم و توليد انبوه و توسعه داشته باشيم، بيشتر ميتوانيم به معنويات برسيم و اوقات فراغت بيشتري ميتوانيم داشته باشيم. اساساً روح دين ما هم تأکيد ميکند که اصلاح امور دنيا و آخرت را در کنار هم داشته باشيد. تعبيرهاي زيادي که ما در قرآن داريم، بر اين نکته تأکيد ميکنند که آنچه خداوند در زمين و آسمان خلق کرده است، براي تکامل شماست؛ بنابراين، از اين نعمتهاي خدادادي براي تکامل خودتان استفاده کنيد و اين تکامل هم از بُعد مادي- فيزيکي شروع ميشود و براساس طبقهبندي مازلو(٢)، تا هنگامي که نيازهاي فيزيولوژيک برطرف نشده باشند، نيازهاي زيباشناختي، معنوي، عشق، ايمان، ايثار و... برطرف نخواهند شد.
بنابراين، اين تعبيري که شما در سؤالتان مطرح کرديد، مبني بر اينکه اسلامگرايي را مترادف با دنياگريزي معرفي ميکند، به نظر من کاملاً اشتباه است و اتفاقاً آن زهد، تصوف و عرفان- به معناي منفي- که نفي دنيا و ترويج دنياگريزي را ميکند، خودش يک علت اصلي عقبماندگي مسلمانان است. وقتي به صورت تاريخي هم نگاه کنيم، ميبينيم که در ايران و عثماني، وقتي مسلمانها به سمت اين گونه ذهنيتهاي سنتي منحط و جمود فکري رفتند، ارمنيها، يهوديها و مسيحيها آمدند از فرصت استفاده کردند و اقتصاد، توليد، صنعت و تجارت مسلمانان را در دست گرفتند.
ماکس وبر هم، در کتاب «روح سرمايهداري و اخلاق پروتستان» بر اين نکته تأکيد ميکند و معتقد است که اديان دنياگرا به توسعه کمک ميکنند و اديان دنياگريز مانع توسعه ميشوند. اصولاً مدرنيته در تاريخ مسيحيت و اروپا، با تکيه بر پروتستانتيسم، در مقابل کليسا و کاتوليسيسم شکل گرفت که به نام مسيحيت، ماديات و دنيا را بيارزش، عقل را تعطيل، علم و کارشناسي را مذموم و اختيار و انتخاب را ممنوع کرده بود و روي آوردن به طبيعت، اقتصاد و معيشت را بهعنوان دنياگرايي مذموم قلمداد ميکرد. اينطور بود که کليسا به نام دين، دنيا را از مردم گرفت، طبيعت، فطرت و عقل را سرکوب کرد. در واقع، پروتستانتيسم آمد به اين جريان اعتراض کرد و مدرنيته هم ادامهي همين اعتراض است.
اتفاقاً وقتي با اين رويکرد به روند مدرن شدن جوامع اروپايي نگاه ميکنيم، ميبينيم که تمام اينها به کمک دين صورت گرفته است؛ يعني مسيحيت در قالب پروتستانتيسم آمد يک قرائتي از دين ارائه داد و اين سؤال را مطرح کرد که خدا در کجا گفته است که دنيا محکوم و مذموم است؟ کجا آخرتگرايي به معناي نفي دنياست و کجا خدا منهاي خرما؟ چرا انسان بايد نيازهاي طبيعي و مادياش را ناديده بگيرد؟ اين بود که روي آوردن به طبيعت، اقتصاد، توليد و کار را رواج داد. حالا درست است که بعضي افراد، جريانها و گروهها افراط کردند و اين جريان را به سمت ماديگرايي صِرف بردهاند؛ چيزي که الآن شاهد آن هستيم که رسانهها و کمپانيهاي بزرگ چند مليتي مدام تبليغ مصرف و فرهنگ مادي و مصرفي را ميکنند، اين جريانهاي ماترياليست، در موجهاي بعدي و به منظور حفظ منافع خاص خودشان به وجود آمدند. اين جريانها را بايد از اصل و روح مدرنيته جدا کرد که به نظر من با دين ما تضادي ندارد.
در يک کلام، به نظر من اينطور افراط و تفريط بهعنوان مادي و معنوي، هر دو اشتباه است. يک طرفه رفتن، هميشه به طرف مقابل آسيب ميرساند، در حاليکه ما اين نگاه جامعالاطراف را هم در اصل دينمان داريم که مسلمانان قرون اوّليه آن را اتّخاذ کردند و تمدنساز شدند و هم بعداً مدرنيته و پروتستانتيسم آمد و آن را اجرا کرد و ميبينيم به همان نتيجهاي که مسلمانان رسيدند هم رسيد؛ که البته حتي ميگويند آنها هم اين نوع نگاه را از مسلمانان آن زمان الهام گرفتند و بر اين اساس، يک جهانبيني را بنا کردند که با عقل، علم، طبيعت، اقتصاد و معيشت، موافق شد، بدون اينکه لزوماً نفي آخرت، آسمان و معنويت باشد. نمونهي بارزش هم همين مردم آمريکاست و الآن در بين کشورهاي پيشرفته، مشاهده ميکنيد که آمريکاييها جزو مذهبيترين جوامع دنيا هستند.
- پس در واقع، شما معتقديد که رويکرد اشتباه جوامع مسلمان، به دو مفهوم دنيا و آخرت بوده است که باعث توسعهنيافتگي و عدم پيشرفت آنها شده است؟
به دليل اين است که نتوانستهايم بين اين دو بُعد تعادل برقرار کنيم. در واقع، چون ما به نام معنويات افراطي عمل کردهايم و به دنبال دنياگريزي، زهد و عرفان- به معناي منفي آن- رفتهايم، دنياي خودمان را خراب کردهايم و اين شده است که فقر، بيکاري، تورم و تنگي معيشت دست و پاي ما را گرفته است. اين همه مشکلاتي که جوانان ما با آنها دست و پنجه نرم ميکنند به اين دليل است که ما اوّل نيامدهايم نيازهاي اساسي جوان را از قبيل کار، مسکن، ازدواج درست و... تأمين کنيم و مدام تکرار ميکنيم که چرا جوانهاي ما اينطور شدهاند؟ چرا اخلاقشان برگشته است؟ چرا از دين فاصله گرفتهاند؟ در عمل، چون حکومتها دنياي جوانها را آباد نکردهاند، شاهد اخلاقگريزي، دينگريزي، جامعهگريزي، رفتارهاي خشن، نفي سنتها و ارزشها، افزايش انحرافات و آسيبهاي اجتماعي، از خود بيگانگي و بحران هويت در بين جوانان هستيم.
- آقاي دکتر! به نظر ميرسد مردم، مسئولان و روشنفکران ما در دورههايي، به عدم وجود اين تعادل پي برده و خواستهاند حرکتهايي انجام دهند؛ بهعنوان نمونه ميتوانيم از فعاليت مصلحان ديني، مثل سيدجمال، اقبال و يا جنبشهايي مثل انقلاب مشروطه نام ببريم که متأسفانه در بيشتر موارد با مخالفت جامعهي ديني روبهرو شده و به شکست انجاميده است. حالا با توجه به شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايران، اگر شما بخواهيد نسخهاي تجويز کنيد که اين اصلاحات عملي شود، چه پيشنهادي ميدهيد؟
ما بهطور قاطع نميتوانيم بگوييم که مخالفت هميشه از سوي متدينين و سنتگرايان بوده است، بلکه از آن طرف در جريان روشنفکري هم يکسري آسيبها و عملکردهاي غلطي بوده و هست که مانع به ثمر رسيدن اين حرکتها شده است. در خصوص مشروطه ميبينيم که بعضي از روشنفکران ما از همان ابتدا، مشروطه را به نحو غيرواقعبينانه و غيرتاريخي و بهصورت ايدئولوژيک و افراطي، صرفاً بهعنوان تجدد، نفي دين و سنت معرفي کردهاند، نمونهاش هم تقيزاده بود که ميگفت ما از فرق سر تا نوک پا بايد غربي شويم؛ بنابراين، وقتي اينگونه افراطگريها انجام ميشده است، متدينين ما هم در مقابلشان موضع ميگرفتهاند و همواره اصل و بدل در اين وسط گم شده است؛ آن افراط متجددين و اين تفريط متدينين که در واقع نماد آن را ميتوان در تقابل بين شيخ فضلالله و تقيزاده مشاهده کرد، باعث شده است که در اين وسط نگرش آخوند خراسانيها، علامهي نايينيها، سيدجمالالدينها و مدرسها به محاق برود. اگر ما همان نگاه سيدجمال، ناييني و مدرس را داشته باشيم و جلو بياييم، به همان جريان روشنفکري و اجتهاد بر مبناي دين ميرسيم که ميشود براساس آن تحت شرايط خاص ايران و در ابعاد فرهنگي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و بين سنت و مدرنيته جمع زد و پيشرفت کرد.
نمونهي موفق اين رويکرد ژاپن است که روشنفکرانش در قالبي ملي فکر کردند و در نهايت به اجماع براي اخذ تمدن جديد با روح ژاپني رسيدند. اينطور است که شما ميبينيد ژاپن هم مدرن، صنعتي و توسعهيافته شده و هم خودش را گم نکرده است و هنوز همان سنتهاي اصيل، هويت و ناسيوناليسم خودش را- به معناي صحيح کلمه- حفظ کرده است. بنابراين، ميبينيم هر کشوري که توانسته است يک سنتز خوبي از سنت و مدرنيته در جنبههاي نرمافزاري برقرار کند، در ادامه در جنبههاي سختافزاري هم به صورت گزينشي، واقعبينانه و متناسب با شرايط کشور و فازهاي تاريخي که کشور در آن است، به تدريج پيشرفت کرده است.
بنابراين، ميطلبد که ما متناسب با شرايط ايران، يک چارچوب نظري و يک نگاه متفاوت و جديدي که هم ملهم از دين باشد و هم با دنياي مدرن آشنا باشد و روح دنياي مدرن را درک کند، تدارک ببينيم که در تصميمگيريهاي کلان، سياستگذاريهاي دولت و در عملکردهاي نظام سياسي، عملياتي شود. همانطور که در ژاپن، مالزي و ترکيه نمونههاي آن را مشاهده ميکنيم.
- در حال حاضر، شاهد وقوع يکسري جنبشهاي اسلامي تحت عنوان «بهار عربي» يا «بيداري اسلامي» در منطقه هستيم. فکر ميکنيد اين جنبشها حرکتي است به سمت نوسازيهاي ديني، سياسي، فرهنگي و اجتماعي در اين جوامع، يا يک حالت بازگشت به عقب ايجاد خواهد کرد؟
هنوز نميشود بهطور دقيق پيشبيني کرد، چون کشور به کشور شرايطشان فرق ميکند؛ ولي ما بايد بدانيم که رويکردهاي بنيادگرا واقعاً جواب نميدهد، هم دنياي مسلمانان را نابود ميکند و هم آخرت آنها را، در نهايت هم به انزواي مسلمانان و تشديد عقبماندگي آنها در ابعاد مختلف ميانجامد.
ما بايد بتوانيم صفبندي خودمان را بهعنوان مسلمان و اسلامگرا از جريانات بنيادگرا، سلفي، وهابي، القاعده و طالبان مشخص کنيم. اينها رويکردهاي خشن، افراطي، مطلقانديش و جزمي هستند که در کشورهايي زمينهي بروز پيدا ميکنند که از نظر اقتصادي، اجتماعي و همان مادي که عرض کردم، عقب هستند؛ بنابراين، در کشورهايي مثل افغانستان، يمن، ليبي- که قذافي نگذاشت پيشرفت کند- و تا حد زيادي الجزاير و تا حدودي مصر، چون از نظر نوسازيهاي اقتصادي، اجتماعي و بنيانهاي توليدي و صنعتي عقب ماندهاند، نارضايتيها در قالب بهار عربي، با پيشتازي جوانها به راه افتاده است. در اين کشورها، امکان رشد و غلظتيابي جريانهاي بنيادگرا و افراطي وجود دارد، چون مردم طبقهي پايين در ضديت با نظامهاي حاکم که در پيوند با غرب و دنياي مدرن و مدرنيته و اروپا هستند، تنها ملجأ، پناه و پوشششان دين ميشود و به سمت گرايشهاي بنيادگرايي ميل ميکنند؛ ولي در کشورهايي مثل تونس که در آنها طبقهي متوسط، قوي است و از نظر اقتصادي، توليدي و صنعتي به توفيقهايي دست يافتهاند، ميتوان گفت اين نارضايتيها و مشکلات جوانان به صورت عقلاني، مسالمتآميز و نهادينه به سمت يک جور گرايشهاي روشنفکرانهي ديني و با هزينهي کم و دستآورد زياد، برود. از سوي ديگر، اگر اين جريانها درست مديريت نشود، جوانهاي امروز دنياي عرب و کشورهاي مسلمان، با دسترسياي که به رسانههايي مثل اينترنت و ماهواره پيدا کردهاند و کمکم بر اثر تحصيلات دانشگاهي و آشنايي با تمدن جديد و... با عنوان دموکراسيخواهي، به سمت جريانهاي سکولار افراطي متجدد گرايش پيدا خواهند کرد و بدين ترتيب طعمهي جريانات جهاني ميشوند و اين تقابل بين جوانهاي سکولار و مذهبيهاي افراطي، اين انقلابها را ناکام ميگذارد.
بنابراين، اگر رهبران و متفکران ديني در اين کشورها بتوانند يک الگوي عملي از ترکيب دين و دنيا، يک نظام موفق ارائه بدهند که هم از نظر عقلي، علمي و نوآوريهاي علمي و تکنولوژيک، هم از نظر کار، توليد، صنعت و توسعه و هم از نظر دموکراسي (تحمل مخالفان و فعاليت احزاب در چارچوب قانون و جامعهي مدني) به خوبي کار کند، ميتوانند به اين انقلابهاي ايجاد شده کمک کنند که ضمن حفظ دين، دنيا را هم داشته باشند و مدرن و پيشرفته بشوند و استقلال خودشان را هم داشته باشند.
- با تشکر از فرصتي که در اختيار ما قرار داديد.
١) مجتهد متجزّي، به مجتهدي ميگويند که در بعض ابواب فقه صاحبنظر است (يعني توانايي استنباط بالفعل بعضي از احکام شرعي را دارد) و در بعض ابواب ديگر صاحبنظر نيست. (م)
٢) مازلو از روانشناسان معروف، نيازهاي انسانها را به ترتيب اولويت به اين صورت بيان ميکند: ١- نيازهاي فيزيولوژيک، مثل نياز به غذا و آب. ٢- نياز به امنيت در آسايش، يعني نياز داشتن محيط امن اجتماعي و خالي از خطر. ٣- نياز به محبت و تعلق خاطر، يعني نياز به ايجاد روابط متقابل با ديگران و محبت کردن و مورد محبت واقع شدن. ٤- نياز به عزت نفس يا احترام به خود، يعني نياز داشتن تصور مثبتي از خود. ٥- بالاترين نيازها، مربوط به خودشکوفايي يا تحقق خويشتن است.(م)