معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
ساقيا...
شمع و پروانه
به نام آنکه ما را از عنايت
دهد پروانهي شمع هدايت
رگ جان را دهد چون شمع روشن
غذاي زندگي از پهلوي تن
دليل و رهنماي مقبلان است
چراغ خاطر روشندلان است
ز نورش آتش واديّ ايمن
چراغ کار موسي ساخت روشن
ز سنگ و آهن آن آتش که برخاست
بود روشن که نور او در اشياست
چو شمع انوار او هر چند تابد
کجا پروانهي انديشه يابد
که جبريلي که عرشش زير بال است
کمين پروانهي شمع جمال است
چو برق از تيغ قهرش ميزند دم
به يک دَم ميفُتد آتش در عالم
نسيم لطف او با هر که يار است
در آتش گر بود در لالهزار است
چراغ جان به فانوس تن از اوست
سراي ديده و دل روشن از اوست
چو او را با دل ما آشناييست
چراغ دل هزارش روشناييست
اگر شمع مرادش برفروزد
ملک را بال، چون پروانه سوزد
بسا شمع قدِ خوبان دلکش
که برق غيرتش در وي زد آتش
شب تيره به صحرا، جاي مهتاب
نمايد شبچراغ از کرم شبتاب
چو عيسي هر که را نورش نوازد
چراغ مُرده در دَم زنده سازد
فروغ نور او از حد برون است
ز فانوس خيال ما فزون است
اگر گردد زبان رگهاي جانم
چو شمع از وصف او سوزد زبانم
مثنوي شمع و پروانه- اهليشيرازي