معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٨

چرخ‌نامه



راين به جيرفت
قسمت دوم
>شب گذشته براي خريد به مرکز شهر راين رفته بودم، با جواني زاهداني آشنا شدم. مسافر است. فهميده و با ادب نشان مي‌دهد. هم‌صحبت مي‌شويم. وقتي فهميد دوچرخه‌سوارم و مقصد بعدي‌ام، جيرفت است، توصيه کرد از آن‌جا به بعد بيش‌تر مراقب خود باشم. چند نفر ديگر هم اين موضوع را قبلاً تذکر داده بودند.
چنين پند و اندرزهايي معمولاً در سفرها همراهم است و به آن‌ها عادت کرده‌ام؛ ولي خوش‌بختانه تاکنون هيچ‌گاه به کوچک‌ترين خطر يا آسيبي از سوي شخص يا اشخاصي برخورد نکرده‌ام و بيش‌تر نگراني من و يا ديگر دوستان دوچرخه‌سوارم، مواردي است که کم‌تر کسي به آن توجه مي‌کند. گزارش سفر، خود به خود آن‌ها را نمايان مي‌کند.
چند عدد خرما و مغزبادام که معمولاً تغذيه‌ي قبل از حرکتم را تشکيل مي‌دهد، مي‌خورم. بار و بنديل را بر روي دوچرخه بسته، کاپشنم را پوشيده و حرکت را شروع مي‌کنم.
در داخل شهر، ارگ قديمي وجود دارد که دومين ارگ بزرگ خشتي جهان، پس از قلعه‌ي بم است. اين ارگ روي تپه‌اي ساخته شده و کاملاً سالم نشان مي‌دهد.
به علت نداشتن زمان و برنامه براي بازديد از اين‌گونه اماکن، تنها از کنار آن عبور مي‌کنم. ديدن اماکن تاريخي خوب است، اما اگر اين ديدن‌ها، با مطالعه‌ي قبلي و با هدف انجام تحقيق درباره‌ي يک موضوع خاص صورت گيرد، به گمانم بهتر است. تماشاي صرف يک اثر تاريخي، بدون هيچ‌گونه پيش‌زمينه‌ي اطلاعاتي، جذابيتي برايم ندارد. از سويي، در سفر با دوچرخه، بيش‌تر تاريخ زنده به چشم مي‌آيد و نه تاريخ کهن؛ تاريخ زنده‌اي متشکل از مردم، فرهنگ و طبيعت که به شکل بي‌رحمانه و با سرعتي سرسام‌آور در حال انقراض است. روزي حسرت همين‌ها را هم خواهيم خورد.
از شهر خارج مي‌شوم. تا جيرفت، ١٢٥ کيلومتر مسافت است. جاده کفي و حرکتم آرام و ملايم است. رشته‌کوه‌هاي انباشته از برف را در فاصله‌ي نه چندان نزديک در سمت راست جاده مي‌بينم. گويا ادامه‌ي کوه هزار است. پوشش گياهي اطراف جاده را بيش‌تر خار و درختچه‌هاي کوچک تشکيل مي‌دهد.
پس از طي چندين کيلومتر به ارتفاعات مي‌رسم و داخل کوه‌ها. حرکت به سمت بالا آغاز مي‌شود. باد هم از جهت مقابل مي‌وزد. سرعتم کند است. با دنده‌ي سبک حرکت مي‌کنم تا فشار زيادي به عضلات پايم وارد نشود و بتوانم ريتم تنفسم را حفظ کنم.
٦٥ کيلومتر حرکت در اين شرايط، قوت و توانم را مي‌گيرد. ساعت يک‌و‌نيم براي صرف غذا و چرت نيم‌روزي مي‌ايستم تا با انرژي بيش‌تري حرکت را ادامه بدهم.
پس از صرف غذا، نيم ساعتي به خواب مي‌روم. سرحال و قبراق که مي‌شوم، از شخصي که در آن حوالي است از ادامه‌ي مسير مي‌پرسم؟ به جاده نگاه مي‌کند و با اشاره‌ي دستش، قسمتي از جاده را نشان مي‌دهد. مي‌گويد: «از آن‌جا به بعد ديگر نيازي به رکاب زدن تا جيرفت نيست.»
خبر مسرت‌بخشي بود و سخنش کاملاً درست! وقتي به بالا مي‌رسم، شيب جاده را مي‌بينم، و چه شيبي!
تابلوهايي در کنار جاده مي‌بينم که نوشته: «با دنده‌ي سنگين حرکت کنيد»، «جاده لغزنده است» و «آهسته حرکت کنيد.» هميشه از ديدن اين‌گونه تابلوها خوشحال مي‌شوم. نه تنها سرعت را کم نمي‌کنم، بلکه دوچرخه را به حال خود رها مي‌کنم و با ترمز گرفتن متمادي، اذيتش نمي‌کنم. با تمام سرعت حرکت مي‌کنم!
دوچرخه چنان سرعتي مي‌گيرد که صداي خنده‌هايش را هم مي‌توانم بشنوم.
در مسير، روستاي بسيار زيباي «دَلفارد» (Dalfard)، در ميان کوه‌ها با درخت‌هاي بلند تبريزي و رودخانه‌اي پرآب مي‌بينم که بسيار چشم‌نواز است. خانه‌هاي ويلايي بسياري هم در آن بنا شده است. اين منطقه از ييلاق‌هاي استان کرمان و در سي کيلومتري جيرفت است و از مراکز مهم پرورش زنبورعسل به شمار مي‌رود.
از ابتدا تا انتهاي روستا، مسافت طولاني‌اي را طي مي‌کنم. با اين‌که تمام کرمان را نديده‌ام، ناخودآگاه اين روستا را «بهشت کرمان» مي‌نامم؛ از بس که زيباست. به علت هواي سرد اين منطقه در اين موقع از سال، فقط بعضي از درختان شکوفه زده‌اند.
بالأخره پس از طي پنجاه کيلومتر سرپاييني به شهر نزديک مي‌شوم. شهري که سرسبزي‌اش در خطه‌ي جنوب مشهور است. البته نام اين شهر را «سبزواران» نيز مي‌گويند.
هوا گرم است. کاپشنم را درمي‌آورم. شهر تقريباً غبارآلود است. نقشه‌اي تهيه مي‌کنم. به مرکز شهر مي‌روم. در چهارراهي، مشغول مرور نقشه هستم که با زن و شوهري آشنا مي‌شوم که همراه با فرزندان‌شان براي تفريح به پارک شهر آمده‌اند. دعوت مي‌کنند که مهمان‌شان باشم. من هم قبول مي‌کنم و با هم به سمت خانه‌ي‌شان مي‌رويم. پذيرايي مفصلي مي‌کنند. به سؤال‌هايم با حوصله پاسخ مي‌دهند.
شهر جيرفت، تمدن هفت هزارساله دارد؛ اما متأسفانه از دل همين تمدن، اشياي عتيقه‌ي بسياري در سال‌هاي اخير به غارت رفته است. اين شهر قطب کشاورزي استان کرمان است و بسياري از محصولات کشاورزي استان و حتي کشور از اين شهر تأمين مي‌شود. انواع مرکبات، صيفي‌جات و خرما، محصولات اصلي اين شهر هستند.
از لابه‌لاي صحبت‌هاي آنان، آنچه بيش‌تر تعجبم را برمي‌انگيخت، تقسيم‌بندي نژادي است که بين مردمان اين منطقه صورت گرفته و شامل سياه‌پوستان، سفيدپوستان و لوليان است. سياه‌پوست‌ها بيش‌تر مهاجران آفريقايي هستند. لوليان بيش‌تر به کارهاي آهنگري (تهيه‌ي داس، تبر و...) مشغول‌اند. سفيدپوستان در طبقه‌ي بهتري قرار دارند!
براي هواخوري به حياط خانه مي‌روم. عطر و بوي بهارنارنج، حياط خانه را گرفته است. لحظه‌اي مي‌ايستم و عطر آن را استشمام مي‌کنم. به ياد دو درخت ياسي مي‌افتم که با ذوق و شوق تمام، در خانه‌ي پدري کاشته بودم؛ طوري‌که شاخ و برگ آن تمام ديوار خانه را گرفته بود و بوي عطر آن در ايام بهار، فضاي محله را مي‌گرفت. همسايه‌ها مي‌آمدند و گل‌هاي آن را با خود مي‌بردند. هيچ‌چيز به اندازه‌ي عطر و بو، نمي‌تواند يادآور خاطرات گذشته برايم باشد.
خود را براي خواب آماده مي‌کنم. هوا گرم است. شب بدون اين‌که ملافه‌اي رويم بکشم، مي‌خوابم.